Daisypath Happy Birthday tickers
جشن سده هم مبارک! - دلبند
 
 
 
جشن سده هم مبارک!
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  

١- جمعه گذشته، سوشیانس را بردیم سرزمین عجایب. برای بچه ای در این سن، شاید ۵-۴ بازی داشته باشد. رویهم رفته بد نبود اما چون بهنام بازیهای پرتحرک هیجانی زیادی با سوشیانس انجام می دهد، طفلک در اسباب بازیهایی که بچه های دیگر در آن جیغ می زدند، چرت می زد و خودم مجبور بودم کمی جو بدهم تا به هیجان بیاید!

٢-آموزشگاه بادبادک، که در مجله شهرزاد تبلیغ می کند، برای بچه های یک تا دو سال هم کلاسهای گوناگونی گذاشته است. منتهی شهریه اش برای دو ماه کمی بالاست: هشتاد هزار تومان. اگر کسی مایل است می تواند شرکت کند.

٣- تصمیم گرفتیم سوشیانس را برای چکاپ پیش دندانپزشک اطفال ببریم. منشی دکتر گفت که زیر دو سال و نیم نیازی به چکاپ نیست. به هر حال، شماره دکتر مربوطه را برای دوستانی که بچه های دو سال و نیم  به بالا دارند، می گذارم که در صورت تمایل استفاده کنند. این دندانپزشک را دوست بهنام که خود دندانپزشک بزرگسالان است، معرفی کرده و من شخصا از ایشان شناختی ندارم.

جناب آقای دکتر مجید برگ ریزان

تلفن: ٨٨٧١٠١٢۵

۴-از بس مامانم شاد است و اهل بزن و برقص که تحت تعلیمات او، بچه ام خیلی "قر تو کمری" شده است. دیشب با صدای مالش رفت و برگشتی پیاز روی رنده  مدل رقص دیسکویی هد می زد! تا به حال، فکر نکرده بودم که صدای رنده کردن پیاز ملودیک است !

دلم می خواهد شاد بماند، همیشه.

همیشه به موسیقی زندگی برقصد.

همیشه بخندد.

۵-یک ماهی است که "شیر" می گوید. هر وقت، شیشه شیر را می بیند، با هزار تا تشدید می گوید" شیر"!

۶-عجب بزرگ شدن بچه راه سخت و طولانیی است. کره های حیوانات را نگاه کنید که چه زود پا می گیرند و دنبال مادر خود راه می افتند. این راه طولانی رشد و نمو کودک انسانی در حقیقت عمدتا به خاطر پیچیدگی مغز است و زمانی که باید به آن داده شود تا این میلیاردها سیناپس عصبی ایجاد شود و مغز به نهایت رشد تدریجی خود برسد و آماده پردازش اطلاعات بسیار پیچیده شود.

در کتاب جامعه سنتی-جامعه مدرن اثر گروه مولفان، آمده است که انسان برای بدست آوردن توانایی های انسانی مجبور به پرداخت هزینه های طبیعی سنگین شده است: رشد بطیی و پیچیده مغز، بلوغ و تکامل او را تا سالها بعد به تعویق انداخته است و دوران کودکی و رشد را طولانی کرده است. حجم مغز که به نسبت حجم جمجمه بزرگتر از سایر جانداران است، باعث شده که آرواره های ما نسبت به سایر پستا*نداران ضعیفتر و کوچکتر باشد و نیز راه رفتن ما روی دو پا به منظور استفاده بهینه از دستها باعث شده که از سرعت ما در حرکت  نسبت به سایرچهارپایان به مقدار زیادی کاسته شود.

حالا ببینید که ما چه هزینه گزافی برای رشد مغزمان متقبل می شویم و وای بر ما که از آن استفاده بهینه نکنیم و از تمام آن پیچیدگی فقط در جهت پردازش اطلاعات بی ارزش روزمره و معذرت می خواهم خاله زنکی استفاده کنیم در حالیکه همین بغل گوش ما، آنسوی این کره خاکی روز به روز فضا بیشتر به تسخیر دانش بشری درمی آید.

٧-یکی از مبانی فلسفه نیچه، فیلسوف شهیر آلمانی، رجعت ابدی است. بر اساس این مفهوم، جمله ای دارد که می گوید انسان تنها مایل به تکرار لحظاتی از زندگی خویش است که آنها را کامل زیسته باشد.

مثالش این است که مثلا شما سفری می روید و بعد از بازگشت، مدام از آن یاد می کنید و می گویید چقدر خوش گذشت و کاش می شد که دوباره بروم. این به این معنی است که آن لحظات پر و غنی و کامل بوده اند. البته مفهوم رجعت ابدی دقیقا این نیست ولی خود نیچه این مفهوم را مبتنی بر آن استنتاج کرده است.

بر این اساس، هفته پیش به بهنام  می گویم: امروز در سایت ثبت احوال چرخ می زدم، که یک اسم ناب که از نظر سختی و تکی و پرمعنایی توی مایه های سوشیانس است پیدا کردم. اگر بچه دوممان دختر شد، بیا این اسم را رویش بگذاریم. اگر پسر شد، باید بروم سرچ کنم. چون از آرسس خوشم می آمد که متاسفانه پادشاه مزبور به دست باگوان خواجه نامی کشته شده است و من دوست ندارم اسم کسی را که به مرگ طبیعی نمرده، روی بچه ام بگذارم.

داد می زند: آزی، تو اگه منو دوست داشته باشی، دیگه هیچوقت اسم بچه دوم رو نمی آری!

می گویم احساس می کنم صندلی ای هستیم با سه پایه، توازن روانی خانواده ما نیاز به فرزند دوم دارد. تا کی سوشیانس بچه های لوس زمین بازی را بغل کند و ببوسد و آنها هم سرش داد بزنند:نی نی گنشو نتن! (نی نی گمشو، نکن)  و من دلم خون شود و نتوانم حرفی بزنم که حریف قدر نیست و بچه ای است نهایتا یک سال بزرگتر از بچه من! و تازه اینکه خود من آیا دوست دارم غریبه ها ناگهان مرا در آغوش بگیرند و ببوسند؟ خب، او هم مثل من حریم شخصی اش را دوست دارد.

ولی من مادرم و جگرم آتش می گیرد که پسرکم را پس بزنند و از خود برانند.

به قول شمس تبریزی می خواهم کسی را برایش بیاورم" از جنس خود تا قبله کند از برای خود".

به بهنام می گویم: طبق فلسفه نیچه رنج بچه داری برایت از شیرینیش بیشتر بوده و به همین خاطر نمی خواهی که این لحظات را تکرار کنی.

می گوید: برخلاف تو رسالت من در زندگی بچه داری نیست.

می رنجم که به من به چشم مخزن بزرگ جوجه کشی نگاه شود.

فکر می کنید برای من بارداری و زایمان و شیردهی راحت است؟ هنوز باقیمانده این شکم لعنتی برجاست. هنوز خسته ام از ویار و هجده کیلو اضافه وزن بارداری وکهیرهای صورت و پاهایم و نه ماه دمر نخوابیدن و آزمایش خون دادن ها و آنژیوکتی که درد دستم را بعد عمل از درد شکمم بیشتر کرده بود.

فکر می کنید دلم نمی خواهد دنبال ادامه تحصیل، بزرگترین حسرت زندگیم بروم؟ آن فوق لیسانسی که با آن همه رنج به دنبالش رفتم و نیمه کاره رهایش کردم و به ایران برگشتم. چشمم به خون می نشیند وقتی پیپیرهای چاپ شده ام را در ژورنالهای تخصصیشان می بینم  و یادم می افتد چطور در دمای هجده درجه زیر صفر آزمایشگاهم در تنهایی اشک می ریختم و هم سیک شده بودم ولی ادامه می دادم.

فکر می کنید من خوشحالم که در میان خانواده ای که همه پزشک متخصصند لیسانسه باشم؟

فکر می کنید دلم نمی خواهد به جای این سازمان کپک زده و دلگیر (هرچند روسایم ماه روی زمینند و همکارانم را دوست دارم) در یکی از سفارتخانه ها، یا دفاتر یونسکو، یونیسف یا یو ان کار کنم؟ فایده آن همه سال انگلیسی، آلمانی و فرانسه خواندن چه بود در حالیکه فرسنگها از رشته آکادمیکم فاصله داشت؟

قصد من به خدای احد و واحد خودستایی نیست. ولی آیا به کسی که در تمام اوقات فراغتش (حالا که نمی تواند به واسطه داشتن بچه کنسرت و تاتر برود) مدام  کتاب می خواند و فیلم می بیند و موسیقی کلاسیک گوش می دهد و سعی می کند تا جایی که می تواند و بچه اش و کارش و خانه اش و وسواس شوهرش اجازه می دهد، به جای اشتغالات پوپولیستی به خودسازی بپردازد و افقهای ذهن خود را کمی بیشتر بگستراند و مرزهای اندیشه خود را اندکی دورتر ببرد، می توان برچسب ماشین جوجه کشی زد؟

من  در فاصله هفت و چهل و پنج دقیقه  تا نه و بیست و پنج دقیقه صبح  سی ام مهر ماه هشتاد و هفت آنسوی هشیاری کنار پرتگاه مرگ خیمه زده بودم و از آنسو برگشتم تا کودکم را بزرگ کنم.

فکر می کنید دوست دارم دوباره بیهوشی و زیر تیغ جراحی رفتن را تجربه کنم؟ در حالیکه هنوز زخم قبلی ارغوانی و تازه است و تازه با همین یک شکم زایمان رغبت نمی کنم به بدن برهنه خودم در آینه نگاه کنم؟ کو آن تن جوان سفت و سپید؟ سایز سی و هشت قبل از بارداری پیشکش! در چهل هم شکمک خوب نمی گنجد.

اگر برای تو سخت است، برای من عین کوه کندن است و من حاضرم این کوه را به عشق سوشیانس شیرینم بکنم . نمی خواهم تنها باشد. نمی خواهم که همیشه حتی بعد از مرگم دلنگرانش باشم. دلنگران تنهایی اش! بی برادریش، بی خواهریش!

ما هیچ قوم و خویشی نداریم. دوستانمان هم گرفتار و محدودند. نباید نگران سوشیانسم باشم که در عمر پانزده-شانزده ماهه اش فقط تا به حال هلن نانازی عروسک را به عنوان همسال دیده است؟ البته ، منهای یک قرار وبلاگی خصوصی خانوادگی دیگر که سه تا از نی نی گل های دوستانم را دید.

من کاری را شروع کرده ام و باید درست انجامش بدهم. فرصت اندک است. من سی و سه ساله ام و طبق آمارها تنها دو سال دیگر برای یک بارداری کم خطر فرصت دارم. تو نباید این فرصت را از من بگیری.

من در تمام این دو سال اصرار می کنم و دست بر نمی دارم هر چند که تو فکر کنی که دوستت ندارم. من که دارم، چقدر هم زیاد. می دانم که می دانی. پس لطفا از خر شیطان بیا پایین!قهقههخنده