Daisypath Happy Birthday tickers
زندگی...خستگی و دیگر هیچ - دلبند
 
 
 
زندگی...خستگی و دیگر هیچ
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧  

دنیای مجازی، شخصیت مجازی، رابطه مجازی مادر و فرزند...

و شما دیشب وبلاگم را باز می کردید و می خواندید که "من همچنان عاشقت هستم." و جایی آن سوترک در واقعیت، مادری آنچنان از دست همه چیز خسته بود و آنچنان بریده بود که ترجیح می داد ته گوری در ظلمات و سکوت خفته باشد تا اینکه بعد از سه-چهار ساعت خواب شبانه و هجده ساعت سگ دوی روزانه، بی هیچ وقفه ای-بی هیچ وقفه ای، بچه اش را که پی پی کرده است، بشوید و با غرولندها و بی حوصلگی هایش بسازد و با مهره های داغان و دردناک ستون فقراتش، مدام بغلش کند و راهش ببرد.

تا به حال، پیش نیامده بود

دیشب، او جیغ می زد و من وبلاگ می خواندم و در سکوت گریه می کردم

من خسته بودم

و دلم می خواست از خستگی بمیرم

و دیگر توانی در من برای تظاهر نمانده بود

دیگر نمی توانستم بر نعش از پا افتاده ام نقاب شادی و انرژیک بودن بزنم تا بچه ام غصه نخورد

دیگر نمی توانستم نیاز های او را بر نیازهای خود ارجحیت دهم

او جیغ می زد و من وبلاگ می خواندم و در سکوت گریه می کردم

تا بهنام از رو رفت و بردش

دلم می خواست زندگیم تکمه پاوز داشت

و تصویرش را حتی برای یک ساعتی فریز می کردم

همه چیز به همان شکل در تعلیق می ماند

و من آنقدر گریه می کردم تا خوابم می برد

عمیق

و بیدار می شدم

سرشار از زندگی

و دوباره با تصویر مجازی خودم یکی می شدم:

"من همچنان عاشقت هستم."

ولی نمی شد

و خستگی سالیان بسیار بر دوشم بود

انگار که قرن ها آبستن بودم

و هرگز نمی زاییدم

وجدان درد گرفتم

کودک درونم را با خشونت از خود راندم

و به کودک برونم شام دادم

شام خودم را

شام کم بود

خودم گرسنه ماندم

نای شام پختن دوباره را نداشتم

بوسیدمش

بسیار

بهنام خواباندش

و من

باز بوسیدمش

بسیار

و دستش را گرفتم

و کنارش خوابم برد

صورتش آرام و شاد بود

اما

جایی در درون من

کودک درونم

با بی مهری من

در میان هق هق خوابید

و من دستش را نگرفتم

که دست بچه ام در دستم بود

و من بی توجه رهایش کردم

مثل همیشه...