Daisypath Happy Birthday tickers
یک هفته تا پانزده ماهگی - دلبند
 
 
 
یک هفته تا پانزده ماهگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥  

زندگینامه افراد بزرگ را که بخوانید یا در آثارشان تعمق کنید، می بینید که بسیاری از آنها در کودکی زندگی سختی داشته اند ولی علیرغم تمام این مشکلات، مثل بذر سالم و قوی و خوبی که با وجود موانع طبیعی بسیار، از میان خاک تیره و سنگین و سنگهای حجیم سربرمی آورد تا خود را به سطح خاک و نور آفتاب برساند و در نهایت بالنده و شکوفان شود، زنده مانده اند و به اوج خودشکوفایی رسیده اند. کتاب کودکی اثر ماکسیم گورکی را هفته پیش به دست گرفتم تا در میان فلسفه خوانی و سختی سرگیجه آورش به ذهن خود استراحتی بدهم. ولی افسوس! که شرح رنجنامه کودکی این نویسنده نامدار و شرح پستی و خباثت تهوع آور اعضای خانواده مادریش (به غیر از مادربزرگی که فرشته نجات او بوده) گاهی چنان نفسم را می گرفت که کتابم را تا روز بعد می بستم. زیر چشمهایم گود افتاده بود. مگر می شود با بچه ای معصوم و یتیم چنین خشن بود؟

خود گورکی می نویسد که تمام آدمهایی که در زندگی او بوده اند، انگار که شهد لازم را برای تولید عسل برایش تامین می کرده اند، هر چند که گاه این عسل تلخ و بد می شده است.

حالا مراد از این مقدمه این است که ما، اکثریت مادران و پدران امروزی و روشنفکر، که هریک بنا به بضاعت خودمان سعی می کنیم فرزندانمان را مطابق آخرین آموزه های روانشناسی و در پرند لطیف مهر مادری/پدری بپروریم و تا جایی که از دستمان برمی آید، در تهیه وسایل لازم رشد فکری و ذهنی بچه/بچه هایمان بکوشیم، تا چه حد می توانیم در آینده و میزان بالندگی بچه مان موثر باشیم؟

بتهوون را پدر همیشه مستش کتک می زد و شکنجه اش می داد تا مثل موتسارت (موزار-موتزار) نابغه ای زودرس شود. اما عجیب اینکه از موسیقی زذه نشد و خود از نظر من به بزرگترین موسیقیدان برجسته کلاسیک بدل شد.

کمتر دیده می شود که کودکی مثل کارلوس فوﺋنتس (نویسنده نامدار مکزیکی) با بستر خانوادگی مناسب و منسجم و والدینی روشنفکر و مهربان به بلندای وجود خویش دست یازیده باشد.

حال سوال اساسی این است که کدامیک از این دو نقش مهمتری را در بالندگی فرد بازی می کنند؟ طبیعت یا پرورش؟ یا به اصطلاح  انگلیسی زبان ها: Nature or Nurture ؟ یا به قول بهنام: ژنتیک یا محیط؟

در این شک نیست که نتیجه تابعی از هر دو متغیر است و بچه بیمایه هرچند هم در معرض بهترین امکانات پرورشی قرار گیرد، باز هم چیزی فراتر از متوسط خوب نخواهد شد و از سوی دیگر بهترین بذر هم اگر در بستر مناسب قرار نگیرد، رشد نخواهد کرد. ولی بین این دو کدام مهمتر است؟ از نظر من احتمالا ژنتیک. شما چطور فکر می کنید؟

البته فیلم Blind Side که اخیرا دیدم، به نقش پر رنگ تر محیط نسبت به ژنتیک می پردازد.

سوشیانس به لطف خدا سی ام دی پانزده ماهه می شود. مهمترین تغییری که در این مدت در او دیدم و بسیار بسیار خوشحالم کرد، اجتماعی بودنش است. در زمین بازی و مراکز خرید، هر جا که بچه ای را ببیند(زیر شش سال) با خوشحالی به طرفش می دود و نوازشش می کند و در آغوشش می گیرد. میل شدیدی به داشتن همبازی همسال دارد. خوشحالم که اینقدر بچه ها را دوست دارد و میل به اختلاط با همسالان اش را دارد. خوشحالم که زحماتم در طی این مدت به بار نشسته است و این زمین بازی بردنها علیرغم خستگی زیادش به جبران این بی کس و کاری ما و فقدان فک و فامیلمان(یا فوت کرده اند، یا دورند، یا قهرند!) آمده است. خوشحالم که روز اولی که سوشیانس را زمین بازی بردم، از وحشت دیدن بچه ها گریه کرد و خانم مدیر آنجا پول را از من قبول نکرد، چون معتقد بود که سوشیانس آرام نخواهد شد و بیخود یک قبض حرام می شود! ولی حالا به جایی رسیده است که مهربانی و اجتماعی بودنش مادران آنجا را به شگفتی وامی دارد.

در مورد ترس از غریبه ها اینجا را بخوانید.

یاد گرفته تلفن و موبایل را کنار گوشش بگیرد و ادای صحبت کردن درآورد.

علاقه زیادی به کش رفتن قاشق و چنگال ما حین غذاخوردن دارد.

تمام روز را در حالیکه قاشق،خودکار یا شانه ای را در دست گرفته، از این سو به آن سو می رود.

حداقل ده دندان دارد. می نویسم حداقل، چون دهانش را باز نمی کند تا ببینم از ده تا بیشتر شده است یا نه. دو تا از این ده تا مربوط به آسیاهای کوچک فک بالا هستند.

خیلی بامزه به آوازهای مادرم می رقصد. با اتمام ترانه، اااا (به فتح الف) می گوید تا مادرم ترانه درخواستی بعدی را بخواند!

به شدت برای حرکات آکروباتیک و بازی های هیجانی نترس و پایه است.

مدام به زبان کره ای خودش با ما صحبت می کند و یا با صدای بلند برای ارواح و اشباح سخنرانی های طولانی و هیجانی می کند.سوشیانس هزار ساله شود (دور از سوشیانس)، آدم را یاد سخنرانی های بانمک و کمیک موسیلینی می اندازد.

همچنان کمر به اکتشاف در عین تخریب وسایل خانه بسته است.

بسیار ظریف نگر و باریک بین است. به چیزهای ریزی توجه می کند که توجه کمتر کسی را جلب می کند.

کلا در همه زمینه ها نسبت به قبل مهارت های بیشتری را نمایش می دهد.

همچنان بسیار مهربان و لطیف است.

همچنان من عاشقش هستم.

همچنان و همواره خدای بزرگ را فروتنانه شاکرم.

پ.ن.1: یادتان هست راجع به علاقه اش به وسایل الکترنیکی نوشته بودم. عکسهای بی کیفیت زیر که با موبایل گرفته ام، شکار پنج دقیقه ای است که استاد روی ریموت دزدگیر ماشین زمان گذاشتند و راز باز و بسته کردن قفل مرکزی را کشف کردند.

 

پ.ن .2: من از بدو تولد تا یک سالگی از شامپوی سر و شامپو بدن مادرکر استفاده می کردم و بسیار راضی بودم. بعد از یک سالگی میزان پاک کنندگیش جوابگوی پسرک شیطان من نیست که دایم خودش را به همه جا می مالد. الان از شامپو سر و بدن موستلا استفاده می کنم که موی بچه را مثل موی عروسک خشک می کند. از چیکو و جانسون هم بدم می آید. شامپو و شامپو بدن خوبی در میان مارکهای خارجی موجود سراغ دارید که به من توصیه کنید؟