Daisypath Happy Birthday tickers
سوشیانس یک سال و دو ماهه - دلبند
 
 
 
سوشیانس یک سال و دو ماهه
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧  

آنقدر دیر می آیم که مدتی طول می کشد که دستانم به لمس تکمه های کیبورد و پیدا کردن ضرباهنگ معمول نوشتاریم اخت شود. مدت یک ماهی بود که در منزل دسترسی به اینترنت نداشتم و سر کار هم چون مدیرکلی می روم (هفته ای سه روز)، عملا رویم نمی شود از زمان موجود جز برای کار استفاده کنم. دلم برای خانه های مجازی گرم و کوچولوهای نازتان یک ذره شده است. انشاله از شرمندگی تان درآیم.

اخبارسوشیانسی از یک ماه پیش به این ور از این قرار است که سوشیانس اوتیت و آنفولانزا پیدا کرده بود (از پدرش گرفته بود) و از آنجا که تب بچه را خوشگل می کند!!!!!!!!!!!!! و در عین حال مظلوم و معصوم می شود، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و سه ثانیه یکبار می بوسیدمش و نتیجه این شد که میکربها اسباب کشی کردند به بدن من بیچاره و مرا هم از پا انداختند!

بهنام سوشیانس را معاینه کرد و برایش نسخه نوشت ولی من که طبق معمول همیشه زیادی روی این بچه حساسم، اصرار کردم دکتر صبور هم او را ببیند که همان تشخیص و نسخه را تایید کرد.

این دومین باری بود که سوشیانس گوش درد می گرفت و برای من با این همه وسواس و مراقبت جای تعجب بود که دکتر صبور گفت که در بعضی بچه ها زاویه شیپور استاش (که گوش میانی را به حلق وصل می کند) به گونه ای است که با هر سرماخوردگی ساده، به سرعت عفونت را بالا می کشد و گوش را درگیر می کند که به مرور زمان (دوسالگی برای پسران و سه سالگی برای دختران) با افزایش ضخامت دیواره اش این حالت رفع می شود.

در هر حال، خدا را صد هزار مرتبه شکر که الان خوب است ولی چون در دوران نقاهت سرماخوردگیش بود و هلن خوشگله هم کسالت داشت و هر دو در شرایط ضعف سیستم ایمنی قرار داشتند، نتوانستیم در تولد این گل مامانی و ناز شرکت کنیم و حسرت اش تا یک سال دیگر و به امید خدا تولد دوسالگی عروسکم به دلمان ماند. به هر حال، از ته دل برایش عمری طولانی مالامال از سلامتی و شادی و موفقیت زیر سایه پدر و مادر گلش (که خیلی دوستشان داریم) آرزو می کنم.

از پیشرفت های سوشیانس بگویم که از یک سالگی به راحتی از تخت ما و مبلمان و دیوار راست!!!!!!!! بالا می رود و پایین می آید.(منظور از مورد آخر شیطنتش است)

از سیزده و نیم ماهگی هم به کلی چهار دست و پا رفتن را کنار گذاشت وهم دویدن را آغاز کرد.

عاشق و شیدای وسایل الکترونیکی منزل است. به قول بهنام، مکانیسمش بدین ترتیب است که در مواجهه با یک سیستم برقی پر تکمه (مثل ضبط صوت استریو) محکم و تصادفی روی تمام تکمه هایش می کوبد تا تغییری حاصل شود (چه در حالت روشن و چه خاموش)، بعد تکمه ها را دانه به دانه فشار می دهد تا ببیند که کدام تکمه بوده که این تغییر را ایجاد نموده است، به محض اینکه کشف شد، از آن به بعد هدفدار فقط آن تکمه را فشار می دهد تا تغییر مورد نظر ایجاد شود.

از کراماتش این است که ضبط صوت را روشن می کند و اگر از صدای سی دی موجود خوشش نیاید ولوم آن را صفر می کند و اگر اصلا خوشش نیاید درایو را باز و سی دی مورد نظر را خارج و به وسط پذیرایی شوت می فرماید! هکذا در مورد سایر وسایل برقی منزل!

ولی برای من جای تعجب است که کارهایی به این پیچیدگی را انجام می دهد ولی یک خط ناقابل روی کاغذ نمی کشد.

عطف به پست قبلی، رنگهای خوراکی با پایه نشاسته را برایش درست کردم ولی علیرغم تلاش زیاد من، عملا هیچ کاری به جز خوردن رنگها انجام نداد. من هم اصلا اصرار نکردم وتصمیم گرفتم مدتی بعد این تجربه را تکرار کنم تا ببینم نتیجه چه می شود، ولی در هر حال معتقدم که بچه را نباید اصلا تحت فشار گذاشت و فقط مواد خام هر فعالیتی را باید در اختیارش گذاشت تا اینکه خودش راغب و متمایل شود که با آنها کار کند.

مثلا، ما از نوزادی برایش کتاب می خواندیم ولی از ده ماهگی به بعد بود که دیدم به کتاب علاقه و توجه نشان می دهد و تا آخر قصه دوام می آورد وگرنه قبلا از وسطش در می رفت و یا بی قرار می شد. ما هم اصلا اصراری به اتمام کتاب نداشتیم و از نیمه رهایش می کردیم. علت دیگر علاقه اش به کتاب خوانی، مطالعه زیاد ما در اوقات فراغت است. اوایل که متحرک شده بود، با هیجان می آمد و کتاب ها را از دست ما می گرفت و با کنجکاوی بالا و پایینشان می کرد. الان می داند که کتابهایی که برای او می خوانیم، از جنس کتاب هایی است که خودمان می خوانیم یعنی می داند که این مثل آن است و ماهیت هر دو فعالیت یکی است.

پدرش به او یاد داده که بوس کند، با صدای بلند الکی بخندد، و کلمات یکی – دو سیلابی را تا حدی که می تواند تقلید کند و البته هر جا که نمی تواند به جایش غه می گوید.

یادم رفت که بگویم در این مدت دامنه غه بسیار گسترش یافته و تمام مایعات، اسم خودش و شماره یک را دربرمی گیرد. دو و سه را تقریبا درست تلفظ می کند ولی یک همچنان غه است. خودش هم می داند غه من در آوردی است،  چون هر بار بلند بلند می خندد.

آزاده خاله ریزه را هم که می بیند دست هایش را باز می کند و با شوق به سویش می دود.

به طور کلی، مهارت های بچه ها هفته به هفته تغییر می کند و خیلی هایش آنقدر طبیعی بروز می کند که حتی به چشم ما هم نمی آید.

دکتر صبور کتابی از ماری شریدان بهم امانت داده است با عنوان بازی در اوایل کودکی که باید کپی کنم و بهش برگردانم. انشاله در فرصت بعدی چکیده اش را برایتان می نویسم.

ده روز قبل، به علت یک مشکل بانکی مجبور شدم سوشیانس را در روز آف ام برای اولین بار به اداره ببرم. در میان محبت ها و اظهار لطف های دوستان، بعدا به گوشم رسید که یکی- دو نفر کامنت های مغرضانه ای مبتنی بر پندارهای غلطشان داده اند. یکی – دو روز اعصابم به شدت بهم ریخته بود ولی بعد تصمیم گرفتم که حتی به رویشان نیاورم. هر چند به هر حال، تا آخر عمرم حرف های پوچ و بی ارزششان از یادم نمی رود. بگذریم.

مجله شهرزاد را ماه پیش خریدم و به نظرم مفید آمد. البته، می تواند از حجم تبلیغاتش بکاهد و تعداد مطالب را بیشتر کند و نیز به عمق و محتوای مطالبش بیفزاید. چون در حال حاضر، این مجله در اکثر موارد چیزی فراتر از کتب موجود در زمینه کودک یاری و پرورش نونهالان ارایه نمی کند ولی اگر کسانی هستند که به هر علتی در این زمینه مطالعه کافی ندارند، مجله مزبور می تواند منبع خوبی باشد. به هر حال، فقدان مجله ای در زمینه کودک یاری کاملا مشهود بود و تلاش دست اندرکاران و هییت تحریریه اش برای بالا بردن سطح آگاهی عمومی والدین و مربیان شایان تقدیر است.

دو خاطره هم نقل کنم و رفع زحمت کنم.

اول اینکه روز پنج شنبه سوشیانس غه را با خودم به پلیس 10+ بردم تا برایش پاسپورت بگیرم. در دوندگی های تکمیل پرونده، برایش شکلاتی خریدم که تا زمان برگشت به ماشین (ساکش را توی ماشین جا گذاشته بودم)، گرسنه نماند. سوشیانس هم فقط بعد از گذشت دو ثانیه ناقابل از باز کردن شکلات، زحمت کشید و خود را به شکل حاجی فیروز گریم کرد. وقتی مامور تشکیل پرونده گفت که باید صورت متقاضی را ببینم، شرمزده بغلش کردم تا از دریچه صورتش را ببیند و با عکسش تطبیق دهد که حسابی جا خورد و گفت: قابل شناسایی نیست که مجبور شدم سرتاپا در آبدارخانه بشویمش تا قابل شناسایی شود! دو مامور دیگر هم مشغول ورود اطلاعات به داخل سیستم بودند که اولی به دومی گفت: وضعیت آقای ب... (منظورشان فامیلی سوشیانس بود) چیه؟ دومی جواب داد: بزن بیسواد و بیکار. دپرس شدم!

خاطره بعدی هم مکالمه من و بهنام در مورد سوشیانس است:

بهنام: چقدر من از بچه بچه ننه بدم می آید! وای وای! این سوشیانس هم روز به روز مامانی تر شده و وابستگیش به تو بیشتر میشه!

من: بچه کوچیک اگه به مامانش وابسته نباشه یعنی لینک عاطفی مادر و فرزند ضعیفه. طبیعیش همینه.

بهنام (با لحن شوخی ولی با کمی حرص) به سوشیانس: بچه ننه! بچه ننه!

من (به شوخی): به روی بچه ام حرف بد نزن! اون وقتی که تمام ژن های دیکتاتور تو همه ژن های مظلوم منو فش فش بیرون کردند و بچه کمپلت شبیه تو شد، مگه من غر زدم. حالا تعادل برقرار شده: بچه شبیه بابای مامانی! حالشو ببر!

بهنام: به هر حال که من از بچه ننگی خیلی بدم می آد!

من (که از هر فرصتی برای زمینه سازی بچه دوم سواستفاده می کنم!!!!!!): بهنام جون غصه نخور! انشاله سوشیانس که بزرگ شه، یه بچه دیگه می آرم کپیه خودم ولی بابایی!

بهنام: به همین خیال باش!

و در اینجا اکتور نمایشنامه به علت ترس زیاد از بچه دوم کلن بی خیال بچه ننگی بچه اول شد!!!

بهنام: میگم امشب کدوم فیلمو بذاریم ببینیم؟!!!!!!!!!