Daisypath Happy Birthday tickers
بعد از یازده ماه - دلبند
 
 
 
بعد از یازده ماه
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱  

من:

مرخصی یازده ماهه من بالاخره تمام شد.

اگر پدر و مادر و خواهرم آن همه اصرار نمی کردند،

اگر بهنام ده روز را با احتمال خانه نشین شدنش مرخصی نمی گرفت و مرا حمایت نمی کرد،

اگر روسای مهربان من با من کنار نمی آمدند و شرایطم را درک نمی کردند،

اگر خداوند دل روسای بهنام را نرم نمی کرد تا به ما رحم آورند،

اگر مادرم با وجود پدرم که چند روز است از زیر عمل سنگینی به سلامت بیرون آمده، برای کمک اعلام آمادگی نمی کرد،

اگر خداوند برای هر قدم دور شدن از سوشیانس که بیست ماه بهم چسبیده بودیم، به هر دوی ما توان نمی بخشید،

نمی توانستم به سر کارم برگردم.

حاصل کلی کشاکش و تلاش جمعی این شد که اگر انشاله همه چیز خوب پیش رود، فعلا دو روز در هفته من مرخصی می گیرم، دو روز بهنام و یک روز هم مادرم به خانه ما می آید تا پنج روز کاری را کاور کنیم و سوشیانس را نوبتی در منزل نگاه داریم.

با حساسیت های من، گزینه های جایگزین فعلا مقدور نبود و اگر در هر یک از مراحل فوق خللی ایجاد می شد، مجبور بودم کارم را از دست بدهم.

این در حالی بود که هم حقوق من در اقتصاد کوچک خانه مان نقش موثری را ایفا می کند و هم من از خانه نشینی دچار افسردگی شده بودم.

اعتماد به نفسم کم شده بود.

رانندگی کردن و کارت حضور و غیاب زدن و به جای ساک سبز بچه، کیف چرمی مشکی روی دوش انداختن دوباره به من آنچه را که بودم، یادآوری می کند.

ژولیا. کریستوا، فیلسوف و متفکر فرانسوی معتقد است که زمان برای مردان سیری خطی و رو به پیشرفت دارد اما برای زنان این سیر دورانی است و به جای پیشرفت و حرکت رو به جلو، سیکل بسته ای از کارهای تکراری روزمره است.

من مادرانی را از صمیم قلب می ستایم که راحتی بچه شان را ملاک قرار دادند و به خاطرش از زمان خطی و پیشرفت های فردی گذشت کردند.

مادرانی را هم می ستایم که در جدال با عذاب وجدان ناشی از ترک بچه و خستگی روز افزون و تلاش برای ایجاد هماهنگی میان نقش های اجتماعی و مادریشان از جان خود مایه می گذارند.

یک مادر، چه بماند و چه برود، رنج می کشد.

این بهای داشتن آن حجم کوچک زیبایی ناب در خانه است.

بیخود نیست که بهشت زیر پای مادران است.

هر روز شال و کلاه می کنی و رهسپار کار می شوی، در حالی که قلبت در حال تپیدن جایی بیرون از بدنت جا مانده و با هر فشار گاز بر میزان فاصله ات از او افزوده می شود، ساعاتی را که به امید فردایی بهتر سرت را به کار گرم می کنی و مدام زیر میز عکسهای خوشگلش را در موبایل بالا و پایین می کنی و انرژی می گیری و بال بال می زنی و بالاخره ساعت کاری که تمام می شود، با سرعت 150-140 کیلومتر اتوبان را پایین می آیی تا باشوق کلید در قفل در بیندازی، تا صورت ماهش را ببینی، همه اینها تلاش و همتی عظیم را می طلبد.

من هنوز هر روز نه مثل روز اول که کارت خروج نزده و اجازه نگرفته، وسط روز از محل کار فرار کردم و مسافت طولانیی را با کفشهای نویی که پاهایم را از همه طرف زخم کرده بود، تا آژانس دویدم و تمام راه را مصمم بودم که دیگر سرکار نمی روم، ولی به اندازه روز دوم دلتنگم.

برایم سخت است، خیلی سخت است

اما از افسردگی مزمن می ترسم.

از هجوم ناجوانمردانه اقساط می ترسم.

از عواقب وابستگی بیش از اندازه خودم به سوشیانس و وابستگی شدید سوشیانس به خودم می ترسم.

به همین خاطر می روم و ادامه می دهم.

به این امید که قلبم با مغزم هماهنگ شود و آشتی کند.

تا عادت کنم.

 

سوشیانس:

در دهه سوم شهریور ماه دو دندان دیگرش درآمد و حالا چهار دندان بالا و دو دندان پایین و یک مسواک زرد چیکو دارد!

وسایل را می گیرد و راه می رود. می تواند بدون تکیه کردن پانزده- بیست ثانیه بیایستد.

به جز ماما که مدتهاست می گوید، یک مجموعه لغت مخصوص خودش دارد: مثل: ام (به ضم الف)= آب، داخ= داغ، و باما= ادغام شده بابا و ماما وقتی هر دو را صدا می کند (هنوز بابا نمی گوید)

از پایان یازده ماهگی هم به دستور دکترش همه مواد غذایی آزاد شد ولی کلا در غذا خوردن سخت گیر است و همه چیز را نمی خورد.

دو هفته دیگر تولدش است ولی به خاطر مشکلات سر کار رفتن و عمل پدرم و... هنوز نتوانسته ام برایش برنامه ریزی کنم.

 

پ.ن.: این مدت بازهم شرمنده دوستان وبلاگی شدم. از بچه هایی که طی دو پست اخیر سوالاتی پرسیده بودند، عذر می خواهم و سعی می کنم همه را جواب دهم.

از حال اکثر دوستانم هم باخبر شدم ولی نرسیدم کامنت بگذارم. دوباره به خانه های گلتان برمی گردم.