Daisypath Happy Birthday tickers
؟ - دلبند
 
 
 
؟
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤  

به پشت سرم نگاه می کنم و به راههای تمام و ناتمامی که با چه شوقی پیمودمشان ولی مرا به خانه نرساندند، بازی مار و پله را که یادتان می آید، بارها از سر مارها به ته مارها افتادن و از خانه دور شدن، رشته سختی که بی علاقه خواندمش و بوسیدمش و مدرکش را سر تاقچه گذاشتم، فوق لیسانسی که از نیمه رهایش کردم، مشاغلی که جز امرار معاش تعریف دیگری دربرنداشتند، کتابهایی که ترجمه کردم و در هزارتوهای نشر خاک می خورد، کتابهای شعری که منتشر کردم و در بازار خراب شعر امروز نتوانستم توزیعشان کنم، زبان هایی که آموختم و گنجینه لغاتشان روز به روز در نهانخانه های ذهنم دارند رنگ پریده تر و خاک گرفته تر می شوند، کتابهایی که طی این سالهای دراز خواندم و فقط تا به آن حد بر داناییم افزود که از زندگی درک عمیق تری داشته باشم و به طبع رنج بیشتری ببرم...

شاید به زعم من، مادر شدن تنها کاری است که فکر می کنم در زندگیم درست انجام داده ام و به همین خاطر است که برایش اینقدر می جنگم. به همین خاطر است که دست و دلم اینقدر برایش می لرزد.

به حرف هدیه می اندیشم که در کامنتی که برای پست معرفی نام سوشیانس گذاشته بودم، نوشته بود که پدر و مادرها اسامی بچه هایشان را از روی انتظاری که از داشتن آنها دارند، انتخاب می کنند و به نظرم تو به دنبال یک منجی در زندگیت هستی کما اینکه پدر و مادر من از خدا یک هدیه می خواستند.

به آن دستها و پاهای کوچک نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم یعنی آیا سوشیانس منجی من در زندگیست؟

آیا روزی به خانه خواهم رسید؟