Daisypath Happy Birthday tickers
مادری 19 (برای باران عزیز) - دلبند
 
 
 
مادری 19 (برای باران عزیز)
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠  

قبل از هر چیز، از همه کسانی که محبت کردند و در پست قبل نظرات و ایده های خوب خود را ابراز کردند، تشکر می کنم. خصوصا یک تشکر ویژه برای آزاده گلم، نازنین جون و تداعی عزیز که زحمت مضاعف کشیده بودند.

حقیقتش میان کامنت های موجود، نظر ننه قدقد مامان هوچهر جون مرا برای گرفتن تولد تا حدی دودل کرد. برای من اهمیت به نیازهای زیستی و آرامش بچه ام در اولویت نخست است و حاضر نیستم آن را فدای تمایل خودم مبنی بر جشن گرفتن تولدش کنم. بچه من نسبت به غریبه ها غریبی می کند که به نظر دکتر صبور از نشانگان هوش است که بچه در این سن حافظه اش چنان تکامل یافته باشد که غریبه را از آشنا باز شناسد و نسبت به هرکس اعتماد نکند. نمی خواهم احساس ناامنی کند و تمام مجلس را به گریه بگذراند. از سوی دیگر هم، چون سیستم ایمنی نوزادان تکامل نیافته است، من خودم را شرمنده تمام اقوام و دوستان مهربانی کردم که می خواستند حضوری تولد سوشیانس را تبریک بگویند و تا به حال، به جز شش نفر خانواده درجه یک سوشیانس (پدربزرگ و دو تا مادربزرگ و عمو و دایی و خاله اش) هیچکس به زیارت حضرت اشرف نایل نشده است. حتی توی خیابان هم که غریبه ها به کرات از من می خواهند که اجازه دهم یک لحظه بغلش کنند، با تمام کمرویی ام قاطعانه نه می گویم.

الان که خودم بچه دار شده ام، هرگز دیگر به دیدن نوزادی نخواهم رفت هرچند که ممکن است مادرش حساسیت های مرا نداشته باشد، اما وظیفه خود می دانم که به سهم خودم آن نوگل کوچک بی دفاع را از احتمال هر نوع انتقال میکربی از سوی خودم مصون دارم. ولی از آن سو هم، می ترسم که سوشیانس فردا بزرگ شود و از دست ما دلگیر شود که چرا تولدش را جشن نگرفته ایم. جشن خصوصی هم با حضور نزدیکان درجه یک لطفی ندارد چراکه به علت تفاوتهای بارز شخصیتی میان خانواده من و مادرشوهرم تعاملشان باهم پیچیده است و عملا گردهماییهایشان عاری از لطف است (عملا مادرشوهرم در تمام لحظات متکلم وحده بدون وقفه و آنها شنونده محضند و ارتباطات دوسویه نیست)

به قول اسکارلت اوهارا فردا در موردش فکر می کنم.

از سوشیانس بگویم که به سلامتی در ده ماه و سه روزگی دندان سوم و در ده ماه و ده روزگی دندان چهارمش هم درآمد (دندانهای پیشین فوقانی)

از نه ماهگی تمرین ایستادن می کرد و الان دو-سه هفته ای است که خودش با کمک اشیا می ایستد و یک دستش را هم از تکیه گاه جدا می کند.

ماشاله شیطان ترین شیطان ترین شیطان ترین بچه ای است که من در این سن دیده ام. رسما از دیوار راست بالا می رود. غلغله است. به چابکی و فرزی یک جیب بر عمل می کند. کف می کنیم از دستش! منتهی علیرغم اینکه منزل آنکادره و همیشه مرتب ما را به بازار شام کپک زده ای تبدیل کرده که شتر با بارش در آن گم می شود، من اصلا جلویش را نمی گیرم مگر اینکه بخواهد کار خطرناکی کند. می ریزد و می پاشد و می رقصد و حالش را می برد و من و بهنام هم مثل کوزت 1 و 2 دنبالش می روبیم و می ساییم و همیشه از او عقبیم!!!!!!

یادم هست که همکارم می گفت چرا نه ماه کندر خوردی؟ بچه ات خیلی شیطان می شود که شد!

دو هفته پیش داشتم با تلفن صحبت می کردم که به ضبط کوبید که برایم سی دی بذار. بهش گفتم: مامی جون الان می آم. کمی صبر کرد دید تلفنم طولانی شده خودش ضبط را روشن کرد و صدایش را هم با پیچ تنظیمش بلند کرد و جلوی آن شروع به دس دسی کرد!

شیرین کاری هم می کند: دماغش را چین می اندازد و می خندد. با آن چشمهای درشت کمی مورب و ابروهای صاف و چهار دندانش خیلی بامزه و خنده دار می شود. بعد که خنده آدم را می بیند، سراغ یکی از شیطنت ها ممنوعش می رود!

عاشق سیم است. پدر وسایل برقی خانه را درآورده است. حتی از سیم آباژور که پشت مبل پنهانش کرده ام هم نمی گذرد. مثل بچه گربه خودش را باریک می کند و به پشت مبلها می خزد، سیم را پیدا می کند و تابش می دهد و می کشدش. این آباژور عصای دستم است و همیشه وقت مطالعه روشنش می کنم. مطالعه روزانه زیر نور ملایمش یکی از دلخوشی های کوچکی است که توی این زندگی سخت برای خودم جور کرده ام، همین هم به ما روا نمی بیند!

همچنان عاشق بربری و ماست است و اگر ماست نبود، سر نهار و شام به قول سهراب "دست ما در پی چیزی می گشت".

از شوخی که بگذریم، به نظر من باید از این کوچولوهای معلم چیزهای زیادی آموخت. یک کوچولو تمام تلاشش را معطوف آموختن مهارتی مثل غلت زدن می کند. روزهای متمادی دو سوم زمان بیداریش را با ممارستی خستگی ناپذیر و پیگیر به این مهم می پردازد، بعد که این مهارت را فراگرفت، بلافاصله برای نشستن تلاش می کند، پس می افتد، گریه می کند ولی عقب نمی نشیند، بعد از آن نوبت ایستادن و بعد راه رفتن است. انگار ساعت درونیش به او دیکته می کند که در هر لحظه چه باید بکند و بیاموزد. دایم در تلاش است. آن وقت حرصم می گیرد که بعضی از افراد ساده اندیش به بچه های در این سن نگاه می کنند و می گویند: خوش به حالش، هیچ کاری نمی کنه، از هفت دولت آزاده!

آخر گاگول جان! تو خودت از پارسال تا به حال چه کرده ای؟ فقط یک سال پیرتر شده ای ولی این همان نوزاد شکننده ناتوانی است که حتی نای گریه هم نداشت و الان در آستانه یک سالگی راه می رود و دو سه کلمه حرف می زند و کلی مهارتهای ارتباطی و حسی-حرکتی و... پیدا کرده است (سوشیانس را نمی گویم- منظورم یک بچه تیپیکال یک ساله است) کاش همه ما در هر سال از زندگیمان به اندازه سال اولمان پیشرفت می کردیم!

راستی، دو مورد بانمک دیگر که حرص آدم را درمی آورد، بگویم: رفته بودیم از حراج های فصلی استفاده کنیم و برای سوشیانس لباس بخریم. مادری که خودش یک بچه یک سال و نیم- دوساله داشت، جلو آمد و سوشیانس را جوری مورد محبت و لطف قرار داد که من که مادرش هستم و تمام مدت جگرگوشه ام را در حریر بوسه و شعر می پیچم، کم آوردم! لحظه ای بعد، دیدم که نمی دانم سر چه موضوعی به بچه اش می گفت: تو هر کاری بکنی برای من یک دختر خیلی بد هستی!خیلی بدی! خیلی بد!

نکته اخلاقی: اگر از منابع محدود قربون و صدقه در رنجید، لطفا آن را صرف بچه خودتان کنید. چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است.

مورد دوم در همان مغازه: پدر و مادری شیک پوش و سرحال در حالی که دختر بچه ای بد لباس و به غایت لاغر و زرد را با بی اعتنایی دنبال می کشیدند، وارد مغازه شدند. مادر به بخش لباسهای صفر تا سه ماه رفت و دیدم که با حالتی عشوه ناک و ص.ک.ص.ی به شوهرش می گفت: دلم می خواد امروز فقط برای بچه بعدیمون خرید کنم. حالا هر وقت که تصمیم گرفتیم که بیاد!

نکته اخلاقی: لطفا نقد را بچسبید و نسیه را ول کنید. کسی فقط و فقط می تواند از بچه دوم حرف بزند که از بچه اول کارنامه قبولی گرفته باشد. گذشت آن دورانی که کمیت به کیفیت ارجحیت داشت.

پ.ن.: عکس ذیل، بونس مجانی مغازه زیروتن برای مشتریان دایمش است که چون سوشیانس سر خاطره افتادنش در استودیوی آزاده مرتضوی عزیز، از محیط عکاسی وحشت کرد و شروع به گریه کرد، بهنام بیچاره مجبور شد، بدون آمادگی کنارش بنشیند تا بتوانند عکسش را بگیرند. حاصل عکس پدر و پسر این است:

خدا هردوشان را حفظ کند.