Daisypath Happy Birthday tickers
امروز نه ماهه شدی! - دلبند
 
 
 
امروز نه ماهه شدی!
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠  

پسرک نه ماهه من، چهار دست و پا رفتن را آغاز کرده است.

پسرک نه ماهه من، دو دندان دارد.

پسرک نه ماهه من، دست دسی، بای بای و کمی هم نی نای نای می کند.

پسرک نه ماهه من، معنی نه را می فهمد و به محض شنیدن به شدت سر من غر می زند!

پسرک نه ماهه من، معنی باج دادن را می فهمد.

هر وقت به سراغ ریشه فرشها می رود و متوجه نگاه من می شود، اول چند بار تند و تند روی زمین شنا می رود(روی دستها و نوک انگشتان پاهایش پل می زند و سینه و شکم را به زمین می رساند و پایین و بالا می رود) و بعد که با تشویق من رو به رو می شود، لبخند شیطنت آمیزی می زند و دو دستی ریشه های فرش را در دهانش می چپاند!

پسرک نه ماهه من، معنی مغلطه را خوب می فهمد.

اگر حوصله باج دادن نداشته باشد، دست پیش می گیرد که پس نیفتد، ابتدا به ساکن چند غر بلند سر من می زند و بعد که تعجب و خلع سلاح شدنم را می بیند، همان لبخند شیطنت آمیز و همان حمله ور شدن به سمت ریشه فرشها!

پسرک نه ماهه من، به تنهایی دستهایش را زیر شیر آب می شوید.

پسرک نه ماهه من، پاهایش را یکی یکی برای بوسیدن جلو می آورد.

پسرک نه ماهه من، با کلمه دادا قهقهه می زند و بارها و بارها به این کلمه می خندد و وقتی از کلمه دیگری برای خنداندنش استفاده کنم، نمی خندد و می گوید: دادا. یعنی دادا بگو تا من بخندم.

پسرک نه ماهه من، دیگر غریبی نمی کند و بالاخص به خواهر و برادرم، آزاده و بهنام، خنده های محبت آمیز تحویل می دهد و با تشویقشان هیجان زده می شود.

پسرک نه ماهه من، عاشق موسیقی کلاسیک است.

پسرک نه ماهه من، عاشق هیجان است و می تواند ساعتها با پدرش بازی کند و بخندد و از حرکات ژاتگولرش نترسد.

پسرک نه ماهه من، خیلی کارها را انجام می دهد که قبلا در تصورم هم نمی گنجید.

پسرک نه ماهه من، خیلی مهربان و عاطفی است.

صبح ها که بهنام سر کار می رود، تخت با همه وسعتش در اختیار ما قرار می گیرد اما ترجیح می دهد مثل جوجه ای زیر پر و بال من کز کند و بخوابد. اگر هم خوابش نیاید، موهایم را می کشد و چشم که باز می کنم، به رویم لبخند می زند و با چشمهای نازش صبح به خیر می گوید.

پسرک نه ماهه من، باهوش و شیطان است.

دور دک های ضبط صوت را چسب نواری زده بودم و بلند گوها را هم کنار ضبط چسبانده بودم تا رد چسب دیده نشود. چند روزی به ضبط نگاه می کرد و از اینکه دیگر نمی تواند دک ها را باز کند و دستش را در آنها بچپاند، افسرده بود. تا اینکه، دیدم که کاستهایش دیگر تکراری و قدیمی شده اند و خواستم عوضشان کنم. تند تند خودش را به من رساند و با دقت پروسه را زیر نظر گرفت. وقتی رفتم تا جلد کاست را سر جایش بگذارم، دیدم به طرفه العینی بلندگوهای سنگین را کنار زده و چسب را از دور ضبط صوت باز کرده، دو تا دستش را توی دو تا دک ضبط چپانده است. مرا که دید از سر خوشحالی و هیجان شیهه ای کشید که بالاخره موفق شدم!

پسرک نه ماهه من، سخت ترین و شیرین ترین نه ماه زندگیم را توامان به من هدیه کرده است.

پسرک نه ماهه من، "مادری دارد بهتر از برگ درخت و خدایی که در این نزدیکیست"* و هر دو عاشقانه دوستش دارند.

پسرک نه ماهه من، رویین تن الطاف لایزال ایزدیست.

نه ماهگیت مبارک.

پ.ن.1: سهراب.سپهری.

پ.ن.2: خدایا کودکان دوستانم را در دستان مادرانشان به مهر جاودان خود حفظ بفرما و دستان آن دسته از دوستانم را که هنوز مادر نشده اند، به زودی زود به لمس لطیف تن نوزادی شیرین بنواز که تو مهربان ترین مهربانانی. آمین.