Daisypath Happy Birthday tickers
بچه بادومه ، دندونش مغز بادوم! - دلبند
 
 
 
بچه بادومه ، دندونش مغز بادوم!
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۳  

 

قبل از هر چیز، خیلی از دوستان گلی که توی کامنت ها اظهار نگرانی و محبت کرده بودند ممنونم و واقعا به داشتن تک تکتان به خودم می بالم و خیلی عذر می خواهم که نگرانتان کردم. خجالت

این مدت هم به خاطر شرایط موجود اوضاع روحیم خیلی بهم ریخته بود و هم درگیر ترجمه یک کتاب جدید و ویراستاری دو کتاب قدیمی ام شدم که هنوز هم ادامه دارد و به همین خاطر، منی که جانم به جان وبلاگ و دوستان وبلاگیم بسته است، دو هفته ای اصلا کامپیوترم را روشن نکردم!

امروز که تازه به وبلاگم سر زدم، دیدم که ای وای قرار وبلاگی را هم از دست داده ام. حیف!ناراحت

به عوضش آمدم که خبر خیلی خوبی را بدهم: اولین دندان سوشیانس امروز در هشت ماه و نیمگی درآمد. هورررررررررررررررررررا. دندان پیشین سمت راست فک پایین امروز لثه را شکافت و جوانه زد. دلم می خواست ترس از میکرب نبود و یک دل سیر، دندانش را بوس می کردم!ماچ

دعاهای دندانی:

الهی سی و دو دندان اصلیت درآید و آنقدر پیر شوی که دوباره دندان در بیاوری!

الهی فرم و ردیفی دندانهایت به من برود ولی جنس دندانهایت نه به من برود و نه به بهنام بلکه به خاله آزاده برود و همیشه سالم باشد.

الهی دندانهای دیگرت نیز به زودی و بی درد و بی دردسر درآیند و حالش را ببریم!

الهی در زندگی هیچ دشمنی نداشته باشی ولی اگر هم داشتی: دندون دندونش کن، با دندون دون دونش کن!

(کلا هر مادری هر چقدر هم که داعیه روشنفکری داشته باشد، در برخورد با یک سری از اتفاقات خوشایند در مورد بچه اش آنقدر ذوق می کند که کمی تا قسمتی پیرو مکتب جوادیسم می شود که بند آخر دعا از مضامین بارز همین سندرم جوادیسم مادرانه است!) نیشخند

یوووووووووووووووووووووهو. بازم یادم افتاد که بچه ام دندان درآورده، ذوقمرگ شدم!!!!!!!!

راستی، از اول هشت ماهگی با استفاده از مهارتهایی مثل غلت زدن مکرر، خزیدن و چرخیدن حول محور عمود به باسن که از قبل کسب کرده بود، خود را به طرفه العینی به هر سوژه ای که مورد علاقه اش باشد و ماکزیمم در شعاع دو متریش هم قرار گرفته باشد، می رساند. بالاخص اگر جعبه دستمال کاغذی، ریشه فرش و ریموت کنترل ها باشد اما هنوز چهار دست و پا نمی رود.

سیلابها را به هم می چسباند و کلمه های بی معنی طولانی می سازد که گاهی بر حسب اتفاق معنی دار می شود. هفته گذشته توی استخر بادیش وسط سالن نشسته بود و من داشتم آب سیب می گرفتم که با نهارش بخورد. نق می زد که بغلم کن. گفتم: سوشیانس جونم، اگه الان بغلت کنم پس کی برات نهار درست کنم؟ یه لحظه صبر می کنی مامی کارش تموم شه؟

خیلی بامزه با دست روی رانش زد و با لحنی شکوه آمیز با لهجه هندی گفت: ای زیندیگی ماهینی! (احتمالا منظور استاد در اینجا شکایت از زندگی ماشینی بوده است. ما که درست نفهمیدیم. درک فلسفه استاد مثل فلسفه فردریش ویلهلم فن *هگل سخت است!)

دیروز هم داشتم ترجمه می کردم و برای سوشیانس هم یکی از سی دی های آهنگهای دهه های هفتاد-هشتاد فرانسوی را که عاشقشان هستم، گذاشته بودم تا گوش کند. اول با یک دست و بعد با دو دست با یکی از آهنگ های شادش شروع به نی نای- نی نای کرد. قرررررررررررررربونش برم که خیلی خوشگل دستهایش را حول محور مچ می چرخاند و با تشویق و ذوق من کارش را تکرار می کرد. هر بار که منزل پدرم می رویم، مامانم آواز می خواند و می رقصاندش! زحماتش بالاخره نتیجه داد وگرنه من آنقدر خسته ام و سرم شلوغ است که خیلی همت کنم بتوانم روزی سه بار مسواکم را بزنم چه برسد به رقص!

تنها دو ماه و نیم از مرخصی بدون حقوقم باقیست. از الان دلم برای بچه ام تنگ می شود. ای زیندیگی ماهینی!چشم