Daisypath Happy Birthday tickers
نامه ای به پدر پدر پدر پدر پدر پدرم - دلبند
 
 
 
نامه ای به پدر پدر پدر پدر پدر پدرم
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦  

آقایان علی بیک، زمان بیک و خسرو چاووش

نیاکان هفت پشت پیش دیگر نه چندان عزیزمن

سلام

اگر آن روز که فضای دربار عثمانی و مصاحبت پادشاه وقت آنچنان تنگتان گرفت که بار سفر بستید و قصد هجرت نمودید، به جای اینکه اینهمه راه را بکوبید و به ایران بیایید، یک توک پا سر اسبتان را به سمت غرب کج می فرمودید و به جای وصلت با دوشیزگان کرد ایرانی با دخترانی از آنسوترک می آمیختید، اکنون اگر فرض بگیریم که من وجود داشتم، جایی آنسوی دنیا زاده می شدم.

دیگر رنگها برایم مهم نبودند.

دیگر شبها اخبار کشورم را با نگرانی دنبال نمی کردم.

دیگر برای فرزندان سرزمینم چه نیروهای سبز و چه نیروی انت*ظامی اشک نمی ریختم و دعا نمی کردم که خدایا زودتر آرامش را بر کشور ما حکمفرما کن چرا که هر دستی که می شکند یا هر پایی که کبود می شود متعلق به کسی است که حداقل اگر هیچ کسی را هم در دنیا نداشته باشد، عزیز دل مادرش است حتی اگر مادرش مرده باشد و من که گل مژه چشم پسرکم را نمی توانم تحمل کنم و دلش را ندارم که خودم توی چشمش قطره بریزم چون می سوزد، دلم برای مادرانشان کباب می شود.

اگر به آنسو رفته بودید، تمام پیش زمینه ذهن کودکی مرا جنایات صد*ام و جنگ و آژیر قرمز و کوپن و پناهگاه پر نمی کرد.

اگر به آنسو رفته بودید، شاید مادر شادتر و بی دغدغه تری بودم. هر روز صبح، بچه ام را توی کالسکه می گذاشتم و با هم پیاده روی می کردیم و هوای تازه را استشمام می کردیم و از درآمد کتابهایم زندگی می کردم و احتمالا لبخند زنان به کتاب بعدیم فکر می کردم نه اینکه مادری ناکام باشم که چهار کتاب مظلوم بیچاره ام سالها در گلوگاههای نشر خاک بخورد و هردم بر سرخوردگی و ناکامی حرفه ایم بیفزاید و ازغم نان مجبور باشم جوانیم را در آن اداره بیروح خاکستری راکد دفن کنم.

اگر به آنسو رفته بودید، الان که دو ساعتی از نیمه شب گذشته است، از اضطراب اینکه محل کار شوهرم در قلب شلوغی هاست و اینکه دو جوان تحصیلکرده رویهم آنقدر پشتوانه مالی ندارند که بگویند گور بابای حقوق آخر ماه، تا اوضاع قمر در عقرب است سرکار نمی روم، بیخوابی به سرم نمی زد که دعا کنم که خدایا به سلامت به من برش گردان که من و سوشیانس بعد از تو فقط پناهمان اوست و هر روز تا ساعت چهار و ربع عصر که برمی گردد و زنگ می زند، ششصد باربهش زنگ نمی زدم که بپرسم که آیا خیابانها شلوغند یا نه و آیا همه چیز امن و امان است.

من با سیاست بیگانه ام و ذهن کوچکم را یارای فهم حقانیت هیچ رنگی نیست.

من امنیت و آسایشی مانا را می خواهم که در آن با فراغ بال با همسر و پسرم زندگی کنم و فقط بخوانم و بنویسم و از این راه بیاموزم.

اگر به آنسو رفته بودید،

اگر به آنسو رفته بودید،

اگر به آنسو رفته بودید،

من به اسفل السافلین

حداقل کودکم در آرامش و در شفافیت محض حاصل از بیرنگی بزرگ می شد...

فرزند ندیده شما

آزیتا.