Daisypath Happy Birthday tickers
خدایا به تو می سپارمش... - دلبند
 
 
 
خدایا به تو می سپارمش...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦  

دیشب رفته بودیم بازارچه پارک لاله. سوشیانس را توی کالسکه گذاشته بودیم و بی هدف پرسه می زدیم.

حجم رنگهای گونه گون نگاهم را با خود می برد.

سبک سبک بودم.

ناگهان یک لحظه برگشتم و دیدم پسربچه ای تفنگ اسباب بازیش را روی شقیقه سوشیانس گذاشت، خنده ای کرد و ماشه را کشید. چراغهای تفنگ با صدای شلیک روشن و خاموش شد.

حالی شدم حالی که دلم می خواست تمام آموخته های روانشناسی کودکان و روشهای تربیتی مدرن را برای لحظه ای دور می انداختم و محکم چنان توی سر بچه می کوبیدم که توی کما می رفت!

نمی شد.

فقط با خشونت سر اسلحه را به سمت دیگری هل دادم.

مادرش با تعجب به من خیره شد.

دست بچه را کشید و رفت.

کف دستهایم مورمور می شد و ضربان قلبم در شقیقه ها دردناک بود.

دیگر سبک نبودم.

از آنجا بیرون آمدیم.

به مادرانی فکر می کردم که روی شقیقه بچه هایشان ماشه اسلحه های واقعی کشیده شده.

به حالی که داشته اند و به رنجی که می برند...