Daisypath Happy Birthday tickers
خوابهایی که تا به حال درباره تو دیده ام - دلبند
 
 
 
خوابهایی که تا به حال درباره تو دیده ام
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸  

۱-  چندی قبل از پیدایشت، خواب دیدم که در مجلسی به مناسبت بزرگداشت حضرت علی شرکت کرده ام. (جالب اینکه من در بیداری تا کنون به جز یک بار در هیچ مجلس مذهبی ای شرکت نکرده ام و اصولا بیشتر آدم معنوی هستم تا مذهبی). مراسم در حسینیه بزرگی برگزار می شود. درون حسینیه زنان پیر و فرتوتی چادر به سر و درب و داغان کنار هم نشسته اند. من بینشان می نشینم و آنان با قیافه هایی اکثرا کریه و کج و کوله مرا ورانداز می کنند و پچ پچ می کنند. من خیلی معذبم. ناگهان خانم لاغر اندام جوانی با لباس حریر مشکی و چادر مشکی جلوی جمعیت می آید و با عتاب به من می گوید: بین این یائسه ها چه می کنی؟ پاشو. جای تو اینجا نیست  و دست مرا می گیرد و از بین جمعیت بیرون می کشد و می برد کنار ستونی می نشاند. من می گویم: ببخشید شما کی هستید؟ می گوید: من همسر صاحب این مجلسم. شوهرم هم در قسمت مردانه حضور دارد. بیا این بچه ات. می بینم کنار من یکی از خادمین مجلس که زنی تکیده و رنجور است، کودکی سفید و تپل را بغل کرده است. من کمی شوکه ام که از خواب می پرم.

۲-  دوبار جداگانه خواب دیدم که نوزادی را در لباس سرتاسری زمستانی (یک بار آبی، یک بار نارنجی) بغلم می دهند که بیا این کودک توست. من کودک را بغل می گیرم ولی بچه آنقدر سنگین است که مفصل آرنجم دارد از جا در می رود.

۳-  توی مسجدی کنار نوزادی چند روزه دراز کشیده ام و شکم درد شدیدی دارم. بهنام بالای سر ما ایستاده است. به بهنام می گویم من نگران سلامتی این بچه هستم. ناگهان دو مرد جوان از خادمین مجلس سر می رسند. یکی شمشیر بلندی را در دست دارد. شمشیر در نیامش هست. کودک را بلند می کند، شمشیر را همان طور با نیام روی فرش می خواباند و کودک را روی آن می گذارد و به من می گوید: این شمشیر را حضرت علی برایت فرستاده، ذوالفقار است و این پارچه را هم برایتان فرستاده و پارچه را که تنظیفی سفید و خنک و انگار مرطوب است، روی هردو ما می کشد. به ناگهان درد فرو می نشیند و سبک و آرام می شوم. کودکم نیز که آرام بوده، شروع به لبخند زدن می کند.