Daisypath Happy Birthday tickers
مادری 15 - دلبند
 
 
 
مادری 15
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱  

شش ماهگی به سلامتی به پایان رسید و با ورود به ماه هفتم به دنیای خوراکی های رنگارنگ و تجربیات جدیدی مثل نشستن و.. رسیدیم.

برای شروع تغذیه کمکی با دکتر صبور، پروفسور سماعی و پروفسور سلطان زاده مشورت کردیم. دکتر صبور که پروتوکلش این است که دو هفته فرنی و دو هفته هم، حریره بادام و فرنی به صورت یک در میان داده شود. در دو هفته اول فرنی ابتدا با آب درست شود و بعد هر دو روز در میان 50 سی سی شیر جایگزین آب شود تا ضمن ده روز تمام 250 سی سی آب تشکیل دهنده فرنی با شیر جایگزین شود!! به نظرم با توجه به دستور غذایی پشت کارت واکسیناسیون که مصرف سوپ را در ماه هفتم مجاز می داند، بیش از حد ناقص و محافظه کارانه است. با هزار زحمت از دکتر سماعی وقت گرفتیم (چون بچه بالاتر از دو ماه نمی پذیرد) و دیروز سوشیانس را پیشش بردیم.  پزشکیست ظاهرا مسن و سرشناس ولی بی حوصله و شرتی پرتی. معاینه اش که بسیار اسف بار بود: در معاینه شکم، به جای لمس چهار ربع شکم، شکم بچه را مثل خمیر ورز می داد و معاینه قلب و ریه اش هم بسیار ناقص و سطحی بود. در معاینه پاها برای تشخیص دیس لوکیشن مفصل هیپ عملا داشت پای بچه را در می داد! به نظرم تمام تمرکزش روی فروش واکسنهای مننژیت و آنفولانزاست که در چند نوبت به بدترین شکل ممکن به بچه های بدبخت تزریق می کند. صدای گریه بچه ها از هر دو اتاق معاینه می آمد و سوشیانس بغض کرده و متوحش شده بود. آوردمش یک گوشه و در گوشش گفتم: مامی جان، من بهت قول می دم که نذارم به تو هیچ واکسنی بزنه. ما فقط اومدیم راجع به پوف پوف های خوشمزه با آقای دکتر حرف بزنیم. بهت قول می دم. باشه؟

فورا بغضش را فرو خورد و خندید. حرفهایمان را عالی می فهمد. عاشق وقتی هستم که در مواجهه با یک تجربه جدید با نگاهی استفهام آمیز رو به من می کند. وقتی به او می گویم: مامانی اوکیه. نازه. با تو مهربونه. اون تو رو دوس داره. تو هم اونو دوس داری! می خندد. ولی حتی اگر فقط حالت صورتم منفی باشد، گریه می کند. چقدر خوب است که معتمد این کاشف کوچولو هستم! چقدر خوشایند است که می داند من خیر و خوبیش را می خواهم و هرگز او را در موقعیتی بد و ناجور قرار نمی دهم.

در هر حال، قصه دکتر سماعی هم در اینجا به پایان رسید و ما در نهایت تصمیم گرفتیم که اخلاق تند و کم حوصله دکتر سلطان زاده را به تبحر و استادیش ببخشیم. الان هم طبق دستور غذایی او پیش می روم. تا به حال، سوشیانس فرنی با شیر پاستوریزه همراه با یک تکه موز داخلش به عنوان طعم دهنده ( موزش را بهش نمی دهم)، سرلاک برنج و آب جوشیده خنک شده میل فرموده اند. روزی سه بار غذای کمکی می خورد و ناگفته نماند که به خاطر وجود شکر در فرنی اش، ماشاله شیطنتش سه برابر شده است. از پس فردا هم به پخته داخلش می اندازم. طبق برنامه، به مرور حریره بادام، سوپ، پوره و.. در این ماه به برنامه غذاییش اضافه می شود. بن اپتی پسرکم.

از شیرین کاریها و مهارتهای حرکتی جدید هم بنویسم که در پنج ماه و بیست هفت روزگی پاهایش را پیدا کرد. خیلی بامزه پاهایش را با دست می گیرد و به دهان می برد. مثل یک هلوی حاج کاظمی توی خودش گرد می شود.

وقتی هم که دمر می شود، باسن و شکمش را از زمین بلند می کند و سعی می کند به جلو بخزد. با کمک هم می نشیند. کنج مبل جلوس می کند و پا به پای ما سریال س*ک*س اند سیتی، دسپرد هاوس وایوز و لاست و... می بیند و به زبان کره ای همزمان رویش دوبله می گذارد. نوام چامسکی، زبان شناس مشهور، معتقد است که بچه ها در سنین پایین هر چه در معرض شنیدن زبانهای مختلف قرار بگیرند، در آینده بهتر آنها را خواهند آموخت. ما هم که طبق سنت دیرین شبی یک فیلم می بینیم که امیدوارم در استعداد زبان آموزی سوشیانس موثر باشد. شاید یک دلیل اینکه من در حالی که تحصیلات آکادمیکم در رشته دیگری بوده، در آموختن زبان های مختلف موفق بوده ام، همین بوده که وقتی بچه بودم، شبها پدرم از روی کتابهای فری تیلز، برایم قصه می خواند و بعد آن را به فارسی ترجمه می کرد. آن شبهای طولانی در دوران جنگ که مدام خاموشی داشتیم، هنوز صدای پدرم که با حالتی جادویی می گفت: وانس آپان ا تایم... (یکی بود، یکی نبود) در گوشم مانده است. توی خلوت خودم در دستشویی روی چهار پایه ای که مادرم گذاشته بود که وقت مسواک زدن قدم به آینه برسد، می ایستادم و تند تند با کلمات من در آوردی ادای انگلیسی حرف زدن در می آوردم و آرزو می کردم که روزی بتوانم سلیس و سریع صحبت کنم...

نمی دانم آیا در ایران سی دی های صوتی زبان آموزی که مثلا شعرهای انگلیسی را با حالتی بچه گانه خوانده باشند و برای سوشیانس جالب باشد، هست یا نه؟

واکسنهای لعنتی اش را هم زدیم. به خدا، هربار واکسن زدنش یک قدم مرا به مرگ نزدیک می کند. خدا را شکر، این بار بر خلاف دو بار گذشته از چند ساعت پادرد بعد از تزریق و گریه های جگرسوز خبری نبود. ولی به هر حال، وقت تزریق طبق معمول هر دو پا به پای هم اشک ریختیم. پای پسرم سوراخ شد و قلب من. بگذریم...

تصمیم گرفتم شش ماه دیگر پیشش بمانم. حالا یا می توانم شش ماه مرخصی بگیرم (پروسه اش در جریان است) یا اگر نشود،  استعفا می دهم و شش ماه دیگر دوباره دنبال کار می گردم. اما، آنچه برایم مسلم و مسجل است، این است که سوشیانس را تنها نمی گذارم.

 روی ماه خودتان و نی نی های خوشگلتان را بوسه باران می کنم. ماچ