Daisypath Happy Birthday tickers
مادری 11 - دلبند
 
 
 
مادری 11
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠  

قدیم ترها، وقتی کسی به من می گفت که بچه 5-4 ماهه دارد به نظرم بچه اش بزرگ می آمد. مثل بچگی ها که فکر می کردم هجده سالگی اوج بزرگسالی و سی سالگی پایان جوانی است ولی الان که سوشیانس چهار ماه و نیمه شده است می بینم که هنوز چقدر کوچک است و چه راه درازی پیش رو دارم. مشکل اصلی این است که آدم نه ماه بارداری را با مشقت پشت سر می گذارد و تازه روز زایمان کنتور صفر می شود و دوباره روز از نو روزی از نو، بچه یک روزه حساب می شود نه نه ماهه!

انشتین معتقد بود که زمان مفهومی نسبی است و مثالش هم این بود که اگر یک دقیقه دستتان را روی اجاق روشنی نگه دارید انگار یک ساعت گذشته و اگر یک ساعت کنار دختر خوشگلی بنشینید انگار یک دقیقه گذشته است!

در مورد دیگران نمی دانم ولی برای من این چهار ماه و نیم واقعا به اندازه چهار سال و نیم گذشته است. خیلی تعجب می کنم وقتی یادم می آید که همکارانم به من می گفتند تا چشم روی هم بگذاری، شش ماه مرخصیت تمام می شود!

وقتی فکرش را می کنم به این نتیجه می رسم که دلیل عمده خستگی من این است که عموما من به دیگران بی اعتمادم و وسواس دارم که حتما خودم همه کارهای خودم را انجام دهم. اینکه در طی این مدت حتی یک ثانیه هم بچه ام را از خودم دور نکرده ام و پیش مادربزرگ یا کس دیگری نگذاشته امش و حتی وقتهایی هم که منزل پدرم مهمان بوده ایم، همه کارهایش را خودم انجام داده ام، خودش منشا اصلی خستگی است. تمام مفاصلم از بلند کردن ها و بغل کردنهای مکرر و طولانی سوشیانس از درد دارد می ترکد و تق و توق صدا می کند ولی نمی توانم سوشیانس را نه به خاطر ترس از آلودگی با خودم پیش ارتوپد ببرم و نه دلم می آید که چند ساعتی از خودم دورش کنم و جایی بگذارمش. ایضا آرایشگاه و خرید و... ( در حال حاضر، قیافه و تیپم را یک چیزی بین میرزا کوچک خان جنگلی و اصحاب کهف تصور کنیدنیشخند)!!

سردی هوا هم مزید برعلت است. نمی توانم به جز داخل ماشین جایی ببرمش. زندگیم شده مدام در این چهار دیواری 72 متری چرخیدن و چرخیدن. خدا رحم کرده است که مطالعه و فیلم و اینترنت گردی هنوز تا حدی برقرار است وگرنه پاک می زد به سرم. گرچه آنهم با سیصد بار گریه سوشیانس وسطش و پاره شدن رشته فکر و حس آدم انجام می شود. وقتی وسط یک فیلم رمانتیک اشک در چشمانت حلقه زده یا وسط مثلا سریال لاست از شدت هیجان به مبل میخکوب شده ای و یا داری وسط اپرای شناور جان بارت به این فکر می کنی که زندگی و ما فیها ارزش نسبی دارد یا مطلق و ناگهان مجبوری بروی بچه را که پی پی کرده، دترژنت بزنی و بشویی و عوض کنی و لوسیون بزنی و لباس بپوشانی و بعد هم به زور دو تا می می و شیر خشک سعی کنی معده و روده اش را که خالی خالی شده دوباره پر کنی تا سیر شود، خوب معلوم است که به فنا می روی!      

کاش آنقدر زندگی را سخت نمی گرفتم. کاش این حس کمال گرایی تا این حد در وجودم زبانه نمی کشید. کاش می توانستم توانایی های دیگران را باور کنم و از آنها کمک بخواهم. کاش هنوز مثل دو ساله های مغرور لجباز استقلال طلب دایم برای انجام هر کاری نمی گفتم خودم... خودم... خودم!

کاش من هم می توانستم بگویم مادرم بهتر از خودم بچه ام را نگاه می دارد و می سپردمش دستش و می رفتم ددر. (بیچاره برایش آرزو شده که سوشیانس را یک بار هم که شده نگه دارد)

کاش سوشیانس هوای تازه من نبود تا اگر لحظه ای از من دور باشد احساس خفگی کنم. ( به خدای احد و واحد واقعا احساس خفگی و کمبود اکسیژن می کنم)

می دانید،

من اصلا دیگر به یاد نمی آورم که آن سی و دو سالی که سوشیانس نبود چه کار می کردم.

یادم نیست وقتی مادر نبودم چه بودم.

اصلا وجود داشتم؟