Daisypath Happy Birthday tickers
مادری 2 - دلبند
 
 
 
مادری 2
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢  

من دارم مادری را می آموزم. هر بچه ای طبع خودش را دارد و به قول یکی ازآشنایانمان طبع بچه کشف کردنیست نه ساختنی. ازهمان روزتولد سوشیانس خوشگلم علایم اضطراب جدایی از رحم مادر را نشان می داد. شب اقامتمان در زایشگاه تا صبح بیدار ماندم و روی سینه خواباندمش. مثل یک فرشته آرام گرفت. بسیار عاطفی است. وقتی می بینم آغوش من تا این حد برایش گرم و اطمینان بخش است وقتی می بینم که چطور با دستهای کوچکش بغلم می کند و وقتی در آغوشم می خوابد مدام لبخند می زند و با چشمهای حق شناس و عمیقش به من نگاهی می کند و دوباره پلک های برگ گلش را روی هم می گذارد چرا از او دریغ کنم؟

"بغلیش نکن" صرفا یک حرف عوامانه و بیخود است. تا می توانید بغلش کنید نوازشش کنید و ببوسیدش. از نظر روانشناسان در سال اول او مقوله اعتماد در مقابل بی اعتمادی را می آزماید. یعنی یاد می گیرد که ایا دنیا جای امن و قابل اعتمادی است یا نه. اگر مادر نیازهای روحی و جسمی او را به سرعت رفع نکند او احساس می کند که بی پناه در جایی سرد و نا امن رها شده است و هیچکس به داد او نمی رسد. دنیا جای بدی است و آدمها هم بد هستند. وقتی نیاز عاطفی او به همین سادگی برآورده می شود چرا بغلش نکنم؟

اکثر مدت روز در آغوشم است. درست است که مچ هایم ضعیفند و شبها از درد دستم نمی توانم راحت بخوابم ولی ارزشش را دارد.  به من شش ماه مرخصی داده شده که از بچه ام مراقبت کنم نه اینکه مجله مد ورق بزنم پشت تلفن روده درازی کنم و به کارهای شخصی ام برسم. حتی وقتی پشت کامپیوتر می نشینم یک دستی بغلش می کنم. تمام وقتم را به بچه داری اختصاص داده ام. شبها بهنام زحمت شام را می کشد. شاید باور نکنید که صبر می کنم تا بهنام از سر کار برگردد تا بدوم مسواکی بزنم و دوشی بگیرم. عین بچه های کنکوری شده ام. چون هم وسواسی و هم بی تجربه ام بچه داری وقت زیادی از من می گیرد. الان که یک ماه گذشته تازه کمی وقت آزاد پیدا کرده ام تا به مسایل پرورشیش هم بپردازم. موتزارت می گذارم و آرام ارام تابش می دهم. کیف می کند. با دستها و پاهایش بازی می کنم تا از حالت جنینی خارج شود. برایش شعر و لالایی می خوانم. خیلی خوب گوش می کند و عکس العمل نشان می دهد. گاهی اوقات قابلیتهایی را از خود نشان می دهد که مال سن خودش نیست و قاعدتا بعدا باید بروز کند. به نظرم باهوش است.

البته مبادا با این توضیحات تصور کنید که با یک نوزاد پروانه ای و آرام طرفید. پسرک من آپاچی ترین نوزادیست که در زتدگیم دیده ام. حساسیتش بیش از حد است و نسبت به محرکهای جزیی و بی اهمیت واکنشهای شدید و بی تناسبی بروز می دهد. مثلا اگر حواسم نباشد و هنگام تعویض پوشک پای لختش با مشمای تشک تعویض که ممکن است کمی سردتر از پارچه باشد تماس پیدا کند آنقدر گریه می کند تا رنگ لبو شود.به بهنام گفتم خدا رحم کرد که ما در ایران زندگی می کنیم وگرنه با صدای گریه هایش همسایگان تا به حال بیست بار ما را به اتهام کودک آزاری کلانتری فرستاده بودند!

از سرما متنفر است. از اب ولرم تشک پلاستیکی درباز یخچال و یا هر چیز دیگری که باعث شود احساس سرما کند بدش می آید.

بسیار بهداشتی و تمیز است. در مقابل دو قطره ادرار آنچنان داد و هواری به راه می اندازد که نگو. گلاب به رویتان وقت دفع صبر نمی کند که کارش تمام شود و بعد بشورمش. با اولین زور آنقدر گریه می کند که مجبورم ببرم بشورمش و بعد مرحله دوم پی پی را در پوشک خشک تمیز انجام دهد!

از لباس خیس متنفر است. همیشه لباسش باید خشک و تمیز باشد.

از احساس تعلیق هم بیزار است. اگر طوری در آغوشش بگیریم که فکر کند وضعیت امنی ندارد باز هم جیغ های بنفش می کشد. هر بار که می شورمش با وجود آنکه با دو دست خیلی محکم می گیرمش مع الوصف دستش را توی یقه ام می کند و خودش را از لباسم آویزان می کند و همزمان هم جیغ می زند که مبادا بیندازمش!

اگر در آغوشم بخوابد و وقتی خوابش سنگین شد توی تختش بگذارمش وقتی بیدار می شود و می بیند که در تختش گذاشته اندش طلبکارانه غر می زند و گریه می کند که چرا سرم را گولی مالیده اید؟

عاشق آواز و لالایی است. عاشق این است که بغلش کنند و موهایش را نوازش کنند. وقت شیر خوردن دستهایم را هر کجا که باشند پیدا می کند و می گیرد. دلم سر می رود.

رابظه اش یا بهنام عالیست. شبها پدر و پسر دل می دهند و قلوه می گیرند. بهنام خیلی بهتر از من با او بازی می کند. چون کمتر از من درگیر کارهای روتینش است وقت بیشتری صرف سر و کله زدن و پرورش او می کند. خیلی صدای خوبی دارد و برایش آواز می خواند با او بازی می کند و حرف می زند. سوشیانس هم در مقابل مدام لبخندهای ملیح تحویلش می دهد.

رنگ پوستش مثل هر دو ما سفید است. ان طور که ما برداشت کرده ایم بینی، دهان و چانه اش شبیه بچگی خودم است. چشم و ابرو و فرم پاهایش به بهنام رفته است. حالا شاید بعدا خصوصیت هایش تغییر کند. رنگ چشمهایش مثل بچگی خاله ریزه طوسی است. هر چقدر دهانش بچگانه است، نگاهش بالغ، متفکر و عمیق است. عمیقا و گاهی با اخم ما را با نگاه می کاود. به قول بهنام عاقل اندر سفیه براندازمان می کند.

هر پند بزرگ کردنش سخت است ولی من هر روز خسته تر از دیروز و عاشق تر از پیشم. چه خوب که مادرت هستم. چه خوب که مرا دوست خواهی داشت. چه خوب که خدای بزرگ تو را به من داد، بزرگمرد کوچکم!