Daisypath Happy Birthday tickers
مسافر کوچولوی من! - دلبند
 
 
 
مسافر کوچولوی من!
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩  

دیری نخواهد پایید که من نیز پا به آن اتاق خواهم گذاشت. بر آن تخت باریک دراز خواهم کشید و آن چراغهای مخصوص بزرگ گرد را بر فراز سر خود خواهم دید.

اتاق عمل میلاد در بیمارستان آتیه:

لحظه معجزه فرا خواهد رسید و من آنچه را که از آسمان به زمین آمده است در دستان ضعیف کوچک خود پذیرا خواهم شد.

نمی دانم فرصت بکنم پست جدید دیگری قبل از تولد بگذارم یا نه ولی اگر نرسیدم، پیشاپیش از همه شما دوستهای گل و مهربان و همدل وبلاگی خداحافظی می کنم و حلالیت می طلبم.

توی شش ماه مرخصی زایمانم به علت نداشتن لپ تاپ یا پی سی در خانه و نیامدنم سر کار، دسترسیم به کامپیوتر فقط منوط به زمانهایی می شود که منزل پدرم باشم و مزاحم خواهرم، خاله ریزه گل، بشوم. زحمت اعلام خبر تولد نی نی هم گردنش است.

سعی می کنم تا جایی که بتوانم زود زود به وبلاگهایتان سر بزنم و دلبند را هم آپ کنم تا وقفه نیفتد. جدا دلم برای همگی تنگ می شود. دنیای وبلاگستان جای عجیبی است. اکثریت قریب به یقین دوستانم را ندیده ام و حتی اسم واقعی بعضی ها را هم نمی دانم ولی خدا گواه است که با ناراحتی هایتان ناراحت شده ام و از شادیهایتان خوشحال. شب زایمان هر کدامتان تا صبح مدام از این پهلو به آن پهلو شده ام و با اضطراب دعا خوانده ام و فردایش هزار بار وبلاگتان را به امید دریافت خبر خوش تولد باز کرده ام.

بگذریم.

شمارش نهایی معکوس شروع شده است. به شدت سرگرم پروژه خانه تکانی، فریزری کردن سبزیجات و...، آرایشگاه و... هستم. مشغول پختن چند جور غذا و فریز کردنشان هستم تا زحمتم حدالامکان روی دوش کسی نباشد. خداوند به من کمک کند تا هر چه زودتر سرپا شوم و بتوانم مثل قبل مسئولیت زندگیم را برعهده بگیرم. هم از مامانم رودربایستی دارم و مثلا نمی توانم جلویش شیر بدهم و هم نمی خواهم زیاد به دردسر بیفتد. خودش با آن جثه کوچک و لاغر هزار جور مسئولیت و گرفتاری دارد و روا نیست که من هم بارم را روی دوشش بیندازم. خواهرم هم که چثه اش نصف مادرم است و مسئولیتش هشت برابر او. تازه کم سن و مجرد هم است. رابطه من با مادرشوهرم هم بسیار مودبانه و رسمی است و هر دو در منزل هم بسیار با تکلف و تعارف با هم رفتار می کنیم.

مسئله بعدی این است که بر خلاف مادرم که همیشه از بیبی فیس بودن خودش خوشحال بوده و تا جایی که من یادم هست همواره من و برادرم را به شوخی خواهر و برادر خود معرفی می کرده و دائم به روی ما می آورد که دیگران معتقدند که اصلا به او نمی آید که بچه هایی به سن ما داشته باشد (تفاوت سن من و مادرم بیست سال و مادر و برادرم بیست و سه سال است)، من همیشه از گذشت عمر و پذیرفتن مسئولیت های جدید استقبال کرده ام. با هر مسئولیت احساس می کنم بزرگ و بزرگتر می شوم. این احساس بزرگ شدن با انتظار و توقعی که مادرم از من دارد تناقض شدیدی ایجاد می کند. دل مادرم ضعف می رود برای بچه وابسته کمی تا قسمتی دست و پا چلفتی که برای هر کار کوچکی هم هوار کشان مامانش را صدا کند!

شوخی- جدی به مادرم گفتم: مشکل من با تو این است که تو به بچه من به چشم بچه چهارمت نگاه می کنی تا نوه اول. در حالی که ممکن است من فقط همین یک بچه را در زندگیم داشته باشم و دلم می خواهد خودم مادری را تجربه کنم و خودم مسئولیت بچه ام را بر عهده بگیرم. دلم می خواهد با همه بی تجربگیم، خودم او را بزرگ کنم.

می دانم که مادری هستم ندید بدید، خسیس، حسود، عاشق و انحصار طلب. مثل ماده گربه بالای سر بچه ام به هر کسی که بخواهد بیش از اندازه به او نزدیک شود و از چنگم دربیاوردش، چنگ و دندان نشان می دهم. منهای ترسهایم از زایمان، یکی از احساسات عجیب و غریبی که دارم این است که پس ازبه دنیا آمدنش مجبورم او را با دنیا تقسیم کنم. هر چه پیش برود نیز فاصله اش با ما بیشتر می شود. همبازیها، همکلاسی ها، همکاران، همسر و فرزندانش او را از من دور خواهند کرد. پسرکم مثل یک ماهی کوچک از دستم لیز می خورد و راه خود را در اقیانوس زندگی دنبال خواهد کرد. می دانم که نمی توانم و نباید خودخواه باشم. می دانم که برای رشد و تکاملش باید پر پرواز بگشاید. می دانم که به همان نسبت که من حق داشته ام که بهنام را برای خود داشته باشم، همسرش نیز در آینده حق خواهد داشت.

دلبند من، برو و خوشبخت باش. برو با همبازیهایت بازی کن. عاشق شو. سفر برو. امیدوارم تجربیات زندگیت غنی، پربار و رنگی باشد.

مسافر کوچولوی من، همیشه بدان و مطمئن باش که من دیوانه وار دیوانه وار دیوانه وار می پرستمت. همیشه آغوش من حتی اگر پیر و کوچک و فرتوت هم شود، برای تو باز است.

مستاجر خوشگل من!

مهلت قرارداد اجاره نه ماهه تو در حال سر آمدن است. به زودی با مامور تخلیه سروقتت می آیم. اما از آنجایی که موجر مزبور عاشق دلخسته مستاجر کوچک نازش شده است، خودش اقدام به پیدا کردن خانه ای دیگر برای مشارالیه نموده است: آدرس جدید: دو کوچه بالاتر از آدرس قبلی، سمت چپ، قلب موجر!   

به زودی، از زیر قلبم تو را به روی قلبم خواهم آورد. قدمت روی شاه نشین چشم من، عسلک من.