Daisypath Happy Birthday tickers
در ادامه پست قبل - دلبند
 
 
 
در ادامه پست قبل
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠  

اگر روی حساب ال ام پی بود، امروز سزارین می شدم. اما این دو هفته تفاوت سن ال ام پی و سونو باعث شده که فعلا در خدمتتان باشیم!

البته من معتقدم که هیچ چیزی بی حکمت نیست. همین تاخیر به من فرصتی داده که تا حد زیادی روی خودم کار کنم و از اضطرابم کم کنم. یکی از همکارانم که هم دکتر و هم بیمارستانش با من یکی است، فیلم زایمانش را برایم آورد که خیلی بهم کمک کرد.

این پروسه ایست که میلیاردها زن در طول تاریخ، گاه بسیار کم سن تر گاه بسیار ناآگاه تر و کم سوادتر و گاه بدون کمترین امکانات طبی مکفی از پس آن برآمده اند پس قاعدتا من نیز باید بتوانم تحملش کنم.

بزرگی گفته است: اکثر ترسهای ما به خاطر چیزهایی است که هرگز اتفاق نمی افتند.

من از بچگی تخیلی بسیار قوی داشتم که مثل هر چیز دیگری در دنیا یک روی خوب و یک روی بد دارد. روی بد آن آگراندیسمان کردن واقعیات گاه تا مرز تغییر ماهیت آن است. همیشه وقایعی که مایه ترسم بوده اند، بسیار ساده تر و بهتر از آنچه در خیال من بوده، در واقعیت پیش آمده اند. از این رو، سعی می کنم با توکل به خدای بزرگ و ایمان به این الگو برای خودم انرژی مثبت بفرستم.

به الوهیت درونم می سپارم که زایمانی در نهایت آرامش و بی دردی و بی دردسری داشته باشم و کودکی سالم و کامل را در آغوش بکشم. به قلب خود اطمینان دارم.

دو خاطره :

1- هفته پیش با معاون و مدیرکل دفترمان جلسه داشتم. روی میز مدیرمان یک ظرف پر از تافی های رنگی بود. مدیرمان تعارف کرد که از آبنبات ها بخورم ولی بعد به خاطر تردیدی که در سلامت آبنبات های چینی وارداتی اخیر وجود دارد، تعارفش را پس گرفت. این راهم بگویم که من خودم به شخصه به هیچ عنوان تافی های مزبور را دوست نداشتم پس هوس خودم هم در میان نبوده است. به محض پس گرفتن تعارف، بچه ام که چند ساعت بود خوابیده بود و اصولا در آن ساعت روز هیچ وقت تکان نمی خورد، جهنمی به پا کرد که بیا و ببین. نیم ساعت تمام با دست و پا و باسن جوری اعتراض آمیز به شکمم می کوبید که شکم بیچاره ام زیر میز 6-5 سانت به جلو خیز برمی داشت! کلا تا آنجا که فهمیده ام از مواد گوشتی و شیرینی جات بسیار خوشش می آید (دقیقا شبیه ذائقه پدرم). آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید که چندبار خواستم از مدیرم خواهش کنم که یک آبنبات بردارم ولی رویم نشد. عصر با بهنام رفتیم کیت کت خریدیم و خوردیم. آقا، از خوشحالی رقصی می کرد رقصیدنی!

2- بهنام برادرم برای همه شیرموز درست کرده بود. ته شیرموز را که توی مخلوط کن مانده  و اضافه بود، دوباره برای من ریخت. به بهنام شوهرم گفتم بیا نصف نصفش کنیم. نی نی که دید دارد سرش کلاه می رود، دوباره شروع کرد به اعتراض. چنان به شکمم فشار می داد که نافم داشت پاره می شد. گفتم: باشه عزیزم، همش مال تو. نصف نمی کنم! و محتوی لیوان را سرکشیدم. آنا ول کرد!

 

این هم عکس های سونوگرافی نی نی که در پست قبلی به تفصیل توضیح داده بودم. در اینجا پسرم 35 هفته و 5 روز دارد. امروز هم بر اساس سونو، 37 هفته و 4 روزه است. از نظر جنینی دیگر سن و سالی از پسرم گذشته است. حتما الان موهای جنینی کنار شقیقه اش جو گندمی شده است! 

تمام رخ:

عکسی که در آن حالت صورتش غمگین بود:

عکسی که در آن به خاطر دل من لبخند زد:

     

   قربونننننننننننننت برم، مادر!