Daisypath Happy Birthday tickers
پا به ماه - دلبند
 
 
 
پا به ماه
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩  

اخبار جدید اینکه رفتیم سونوگرافی آخر که سن دقیق جنین محاسبه و وضعیتش کنترل شود. چون این سونوگرافی کذایی آنقدر گران است که عملا دو بعدی و سه بعدیش فرق چندانی باهم ندارد، تصمیم گرفتیم دوباره سه بعدی کنیم. سر بچه چرخیده و پایین قرار گرفته است یعنی از بریچ به سفالیک تغییر وضعیت داده است. الهی بگردم سر بزرگش در آن جای تنگ آنچنان فشرده شده و دماغ و دهنش جوری به دیواره رحمم چسبیده که انگار تخم مرغی روی شیشه پخش شده باشد!!

به دکتر سونوگرافیستم گفتم: آقای دکتر چرا صورت بچه من اینقدر غمگینه؟!

دکترم گفت: ای خانم، جنین که غمگین و شاد نداره. همشون همین طورن.

من: نه آقای دکتر، این خیلی غمگینه، من می دونم.

که ناگهان بامزه ترین اتفاق ممکن افتاد. بچه ام به وضوح قشنگترین لبخند دنیا را زد. دکتر فورا عکسش را ثبت کرد. کف کرده بود از این ارتباط مادر- فرزندی!

قررررررررررررررربونت برم. پسرک مهربون من. پسرک حساس شنوای باهوش من. دوووووووووست دارم مادری. دوررررررررررررت بگردم عسلک فهمیده من. فدای گوشه های لبت بشم که برای دل من لبخند زدی.

حتما در پستهای قدیمی هم خوانده اید که درچهارده هفتگی برای سونوگرافی رفته بودیم بیمارستان مهر. خانم الماسیان بی ادب که دلش از جای دیگری پر بود، با پروب روی شکمم کوبید. بچه ام هم قهر کرد و رفت در حفره لگن قایم شد.

الماسیان گفت: زود باش، بهش بگو بیاد بیرون. وقت ندارم!

من توی دلم: نفسم، عزیزم. ولش کن. این دیوونه س. تو به بزرگی خودت ببخش. قربون شکل ماهت برم بیا بیرون.

و خدای بزرگ شاهد است که آمد، منتهی هنوز پشتش به پروب بود.

الماسیان: بگو برگرده تا بتونم همه جاشو چک کنم.

من توی دلم: قربونت برم. به خاطر دل مامی روتو برمی گردونی؟

و بچه ام برگشت!

خوب، به نظر شما من قربون این جنین ناز با درک و شعورم نروم؟ برایش پرپر نزنم؟ کی جنین به این مهربانی دیده است؟

ساعتهای خواب و بیداریش مشخص است. قبلا هر وقت غذا می خوردم، تکان می خورد. الان ساعتهایش مشخص شده است. از یازده تا دوازده ظهر، غروبها و از یازده تا دوازده شب.

ولی اگر وقت و بی وقت بابت موضوعی ناراحت یا نگران شوم، تکان می خورد. شبها که از اضطراب بیمارستان بی خوابی به سرم می زند، پا به پایم بیدار می ماند و تکان می خورد که من اینجا هستم. نگران نباش.

آن وقت می گویند: چرا تو اینقدر عاشق و دیوانه این بچه ای؟ چرا اینقدر رویش حساسی؟

قلب مننننننننننننننننننننننی پسرک کاکل زری من.

اما از اضطراب شبانه درددل کنم. شبها دچار تشویش شدیدی می شوم. خوابهای خنده داری می بینم. عمدتا از یک فیلم کوتاه یکی- دو دقیقه ای تشکیل شده که هزار بار از لحظه ای که می خوابم تا لحظه ای که بیدار می شوم، تکرار می شود. مثلا صحنه ورود به بیمارستان آتیه، بالا رفتن از پله ها و رفتن به سوی میز پذیرش. دختری جوان پشت میز ایستاده است. با ترس سلام می کنم. لبخند می زند.

و این صحنه مثل حالتی که سوزن گرامافون روی خش یکی از صفحه ها گیر می کند، دوباره از اول تکرار می شود و دوباره و دوباره. شاید هزار بار تا خود لحظه ای که چشم باز می کنم. صبحها، مغزم مثل موتوری که شب کاری ازش کشیده اند، فرسوده و خسته است.

دوباره فردا شب، مثلا صحنه ورود به بلوک زایمان را می بینم و باز هم هزار بار این صحنه از نو تکرار می شود.

بساطی است دیگر. برایم دعا کنید.

سونوگرافیستم سن جنین را 36 هفته تمام تخمین زد در حالیکه به حساب تاریخ ال ام پی، من 38 هفته تمام دارم. البته این اختلاف از سونوگرافی اول تا حالا وجود داشته است. به حساب او تاریخ طبیعی 8 آبان و سزارین حدود ده روز زودتر و اواخر مهر می شود. دکترم هم با این نظر موافق است پس کماکان ما با یک شکم قلمبه در خدمتتان هستیم. من هم مثل دانش آموزان تنبلی که امتحانشان عقب می افتد، از خدا خواسته مراتب رقص و پایکوبی را به عمل آوردم. راستی، کی گفته هفته های آخر دیر می گذرد؟ هر که بوده، مطمئنا از من شجاع تر بوده است.

برادرم بهنام ( متاسفانه برادر و شوهرم هم اسمند) زحمت کشیده و دو عروسک پسرانه خوشگل برای نی نی خریده است. دست گلش درد نکند. عروسکها را طبقه بالای دراور اسباب بازیش گذاشتم که در پست قبلی عکسش را دیدید. باز هم ممنون. خیلی خوشگلند.

همچنان اگر خدا بخواهد تا روز آخر سر کار می روم تا از کل شش ماه مرخصیم برای شیردهی و مراقبت از دلبندم استفاده کنم. شبها هم 6-5 ساعتی ترجمه می کنم که این یکی دیگر واقعا سخت است. خیلی زجر می کشم ولی چاره ای نیست. نمی توانم تمام بار تعهدات مالی را روی دوش بهنام بگذارم. خدا را شکر که شانزده فصل از بیست فصل را تحویل داده ام و الان دارم روی چهار فصل آخر کار می کنم. خدا کمک کند در اثر کار زیاد بچه ام کم وزن نشود. خدا را شکر تا الان دقیقا معادل وزنی است که در نی نی سایت در پایان هفته سی وشش انتظار می رود: 2700 گرم.

تا الان 15 کیلو اضافه وزن داشته ام. نه دکترم راضی بود نه خودم. خیلی دپرس شدم. دکترم معتقد به 12 کیلو است. تمام مدت افزایش وزنم خیلی متعادل بوده است. منتهی آن جهش کذایی 5 کیلویی در ماه هفتم که سه کیلویش اضافی بود، این مشکل را ایجاد کرده است. البته، نمی دانم اطرافیان و همکارانم به من لطف دارند یا واقعا راست می گویند. می گویند من حاملگی قشنگی داشته ام و نباید ناشکری کنم. دست و پا و صورتم تغییرات ناخوشایند زیادی نکرده است. هنوز دنده های فوقانی و استخوان ترقوه ام بیرون زده است اما امان از میان بدنم! شکمم درست مثل کسی است که یک هندوانه بزرگ گرد گرد قورت داده است. راستی شکمم ترک نخورده است. من ازهیچ کرمی استفاده نکردم چون از جذب پوستی اش می ترسیدم. فقط به خدا توکل کردم و زیاد آب خوردم. به هر حال، امیدوارم با شیردهی دوباره به وضعیت قبل برگردم.

موهایم را مرتب کرده ام. ساک زایمان را پیچیده ام. بهنام زحمت کشید وسائلش را شست. من هم لباسهایش را شستم و اطو کردم. برای بالا رفتن مقاومت بدنش، بهنام نمی گذارد چیزی را ضد عفونی کنم. من هم سعی می کنم علیرغم ترشح شیره های وسواس در سرانگشتانم، به خاطر سلامتی بچه ام مقاومت کنم و به حرف بهنام گوش کنم.

این دوره از زندگی من هم دارد به پایان می رسد و دوران جدیدی در شرف آغاز شدن است. بزرگ می شوم. دارم بزرگتر می شوم. هر روز زندگی با درسهایی گاه تلخ و گاه شیرین به پرورش همه ما همت می گمارد. دوران آسانی نبود. حساس بود. سخت بود. پر از دلهره های کوچک و بزرگ بود. اما خوب بود. چون زندگی علیرغم همه سختی هایش خوب است. درمن کشش طبیعی عجیبی به زندگی وجود دارد. همه جلوه های زندگی را هم دوست دارم. خوشحالم که ازدواج کرده ام. از اینکه سه سال و نیم است که با شوهرم در فراز و نشیب زندگی دست در دست هم گام برمی داریم و راه را زیر پای خود صاف و هموار می کنیم، خوشحالم. خوشحالم که روز به روز مسئولیت های جدیدی برگرده ام گذاشته می شود.

دلم می خواهد پسرم نیز با همان شور و انگیزه ای که من زندگی می کنم، زندگی کند و از سنگلاخها نترسد. دستهای کوچکش را به دستهای بزرگ خدایی می سپارم که آفریننده بی بدیل آن دستهای کوچک است. خداوند بزرگ هرگز رهایت نکند.

 

پ.ن: نصف شب دیشب که دوباره جغد تشریف داشتم با خودم فکر می کردم که از حیث احساسات مادرانه اغراق آمیز به هیجان و ندید بدیدی آن انسان اولیه ای هستم که برای اولین بار در دوران پارینه سنگی آتش را کشف کرد!نیشخند