Daisypath Happy Birthday tickers
ماه هشتم - دلبند
 
 
 
ماه هشتم
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩  

قبل از هر چیز، خیلی از کامنت های محبت آمیزتان ممنونم. همگی به من دلگرمی و آرامش دادید. نتیجه آزمایش تحمل گلوکزم به لطف خدا خیلی خوب بود و مشکلی نداشت. خیالم راحت شد. هر چند برای کنترل وزن تصمیم دارم تا جایی که بتوانم برنامه پیاده روی را ادامه دهم.

آزاده جون( خاله خوشگله نی نی) واقعا ما را خجالت داده است. همین هفته پیش بود که با بهنام در مغازه های مختلف دنبال لباسهای مادر کر بودیم و پیدا نمی کردیم. تنها بادی ها، سرهمی ها و لباسهای زیر مادرکر را داشتند. کلی حسرت خوردیم که در حین سفرهای مارکوپولوییمان به فکر نبودیم و پیشاپیش برایش لباس نیاوردیم. انگار که خدا صدای ما را شنید. آزاده گلم زحمت کشیده به خواهر یکی از دوستانش که عازم سفر بوده سفارش لباس روی مادرکر داده و کل هزینه هایش راهم حساب کرده است. آن خانم هم با نهایت حسن سلیقه چند دست لباس 6-3 ماه و 9-6 ماه خریده و آورده است. آزاده منزل ما آمد در حالیکه یک کیسه قرمز رنگ بزرگ مادرکر دستش بود که برای هر کدام از لباسهایش کلی غش و ضعف کردیم. آنقدر خوشگلند که روزی شوصمد بار سراغ کمدش می رویم و ذوق می کنیم. انواع بادی، بلوز و شلوار و بیلرسوت با دستکش و کلاه ستش که همه تم آبی و سفید دارند. واقعا نمی دانیم چطور ازش تشکر کنیم. فقط اینجا ثبتش کردم تا فردا نی نی گل بداند که چه خاله ماهی دارد.  

خود ما هم در پروسه تکمیل لباسها و لوردراپه اش هستیم. هنوز لباسهای گرم را کامل نیاورده اند و با این حساب برای بعضی از لباسهای گرمش احتمالا باید تا مهر صبر کنیم. قربون اون تن بلوری کپلت بشم که توی اون لباسا می رن، نفسسسسسسسسسم.

ماه هشتم نیز مثل ماههای پیش می گذرد. بارداری دوران عجیبی است. اصراری برای تکرارش ندارم ولی تجربه ای بسیار شیرین و جالب است که دلم می خواهد برای همه زنانی که دوست دارند، حداقل یک بار پیش بیاید. هر کس که مرا می بیند، می گوید: می دونم خیلی سخت شده دیگه، آخیییییییییی. من لبخند می زنم و می گویم: نه بابا، خوبه. اوکیه.

نه اینکه خیلی بی مشکل و آسان گذشته باشد، نه. البته خدا را صد هزار مرتبه شکر که تا به حال مشکل حاد و خیلی بزرگی نداشته ام. اما، به هر حال دو ماه تمام ویار بسیار بدی داشتم. از روز اول بارداری چانه ام دچار اگزما شده است. کرامپ عضلات پا چند باری مرا از خواب پرانده و آه از نهادم برآورده است. سه ماهه دوم، درد مستمر پوبیس (استخوان عانه) و سرگیجه های وحشتناک (که یک بار منجر به استفراغ شدید شد) اذیتم می کرد. به جای کمر درد، دائم کتف درد دارم. خیلی نفخ می کردم. الان که شبها ترجمه می کنم، شکمم چون تیز و رو به جلوست، به میز گیر می کند. روی کاغذهایم که خم می شوم، دائما معده ام خواب می رود. مجبور شده ام عین آدمهای بی فرهنگ کتاب را پاره پاره و پرپر کنم و خودم تکیه دهم و صفحه ها را نزدیک به چشمم نگاه دارم و کار کنم. وزن شکمم به باسنم فشار می آورد و دائم زیرم خواب می رود.

مع الوصف، به نظر من بارداری تجربه بسیار زیبا و ارزشمندی است. خوشم که زن آفریده شدم. خوشم که می توانم این تجربه را در زندگی داشته باشم. خوشم که زودتر ازهر کس دیگری در دنیا، با کودکم در تماس تنگاتنگ فیزیکی بوده ام. خوشم که جایی عمق کمرگاهم از نخستین روز خلقت پسرکم، تن او را لمس کرده و دربرگرفته است. خوشم که صدف مروارید تن توام. خوشم که نفست به نفس من بند است و هرچه که من بخورم و بیاشامم، جزئی از تن تو خواهد شد. خوشم که می سازمت با شیره های تنم، با عشق. خوشم که تکرار می شوم در تو، در قالبی پاکتر و نوتر. روز تولدت، انگار که بخشی از من به تولد دوباره می رسد و من ازرحم خودم دوباره زاده می شوم در کالبدی نوین. تمام رنجهای گذشته در اولین نفس تو ذوب می شود و خداوند به من زندگی دوباره ای اعطا خواهد کرد.

یکبار، در شانزده سالگی خواب دیدم که زنی بسیار زیبا و درخشان دو کودک را به آرامی به سمت من هل داد و گفت: بگیر این دو بچه های تواند، من فرشته ای هستم که  مسئول خلقت تو بوده ام و این دو راهم با همان قلم مویی که تو را کشیدم، سفید و پاک آفریدم. بچه ها به سویم آمدند و دامنم را چسبیدند و دائم مامان مامان می گفتند. توی خواب من می دانستم که هنوز بچه سال و مجردم و از داشتن این بچه ها ترسیدم . به همین خاطر فرار کردم!!!!!!!!!!

شرمنده ام که خوابم هپی اند نبود ولی به هر حال حقیقت همان بود که تعریف کردم.

مورد دیگری که یادم آمد، بنویسم این بود که روز پنج شنبه که برای آزمایش رفته بودیم، به خانواده ای برخوردیم که یک دختر تپل و بامزه دو- سه ساله و یک پسر کوچولوی پنج- شش ماهه داشتند. دخترک برای آزمایش ای-بی-جی آمده بود که در آن نمونه خون شریانی را از سرخرگهای سمت داخل مچ دست می گیرند تا گازهای موجود در خون سرخرگی را اندازه گیری کنند. این آزمایش بسیار دردناک است و به آسانی آزمایش خون معمولی که از سیاهرگ های سطح داخلی آرنج گرفته می شود، نیست. مادر از رفتن به داخل اتاق نمونه گیری ابا کرد. صدای ضجه دخترک تار تار اعصابم را پاره می کرد. بالاخره تست تمام شد و دخترک با مچ باند پیچی شده و چشمهای اشک آلود بیرون آمد. به سمت مادرش رفت و گریان دستش را به او نشان داد. مادر سنگدلش به جای آنکه حداقل بچه را بغل کند و نوازشش کند، با خشونت و سردی به او گفت: خوبه خودتو لوس نکن. دخترک سرخورده گوشه ای کز کرد و نشست. دلم می خواست بچه را سفت بغل کنم و دستش را ببوسم ولی ترسیدم بیماری خاصی داشته باشد. در همان حال هم اسمم را برای خونگیری صدا کردند و تراژدی مزبور با خونگیری ناشیانه و خشن یک کارآموز خواب آلود کامل شد. بعد از یک هفته، همچنان آرنجم به اندازه یک وجب سیاه و خون مرده است  و هر کسی که می بیندش، شاخش درمی آید.

به بهنام گفتم: فردا همین دختر دچار چه مشکلات و کمپلکسهای پیچیده روحیی خواهد شد. برای پسرکم ترسیدم. مایی که اینقدر با حساسیت و لطافت قصد پرورش بچه مان را داریم، اگر هم که صد در صد موفق شویم، از کجا معلوم که فردا بچه هایمان گیر یکی از همین دخترکان و پسرکان مشکل دار و سرخورده نیفتد. خدایا، چشمهایم را می بندم و از صمیم قلب به تو می سپارمش.  

راستی، دوستم، آزاده، برای نی نی گلش آدرینا وبلاگ درست کرده است. برای دیدنش می توانید به اینجا بروید.