Daisypath Happy Birthday tickers
ما و تو - دلبند
 
 
 
ما و تو
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۱  

دکترم گوشی را روی شکمم گذاشته بود و دنبال صدای قلب کوچک کودکم می گشت. به دستهایش نگاه کردم و با خودم گفتم که اینها اولین دستهای انسانی ای خواهند بود که پسرم را لمس خواهند کرد. گاهی اوقات یک چیزهای کوچکی نظیر این دلم را ناز می کند.

با خودم فکر می کنم که روز زایمان بیشتر از من برای نی نی گلم سخت خواهد بود. استرس های دم عمل که به او وارد می شود. داروی بیحسی یا بیهوشی که گیجش می کند. خروجش از آن دنیای آشنای گرم، تنگ،  مرطوب و امن و ورودش به دنیایی ولنگ و واز، سرد و خشک، ضربه به باسنش، درد اولین نفس در ریه هایش، سرما، لباس و تحریکات حسی اولیه اش، نور شدید، دست به دست شدن، قطع بند ناف، واکسن ها و آزمایش خونش، احساس گرسنگی تا مکانیسم شیردهی فعال شود، صداها و چهره های ناآشنا، مادری که درد دارد و...

تازه به این لیست درد ناشی از ختنه را که بعضی از والدین در همان روز اول به نوزاد تحمیل می کنند، اضافه کنید. این فشارهای روحی و جسمی برای تن نازک و روح لطیف آنها بسیار بزرگ است. رنج انطباق با دنیای بزرگ. رنجی که گاه تا آخر عمر با ماست. انطباقی که گاه هرگز به طور کامل حاصل نمی شود. حسرت رحم امنی که در پستوهای نهانخانه ذهن همه ما می ماند. کاش شکمم زیپ داشت تا هروقت که از دنیا به تنگ می آمدی، تو را در خودم پناه می دادم.

چند روز پیش سونوهایت را به ترتیب توالی زمانی نگاه می کردم. دومین سونو درهشت هفتگی بود. اولین بار بود که توی مانیتور می دیدمت. اولین بار مانیتور فقط رو به دکتر بود. خانم دکتر گفت: بچت رو می بینی؟ گفتم: بله. سرشم سمت راسته، به پهلو خوابیده و پشتش به ماست. گفت: خانم. من که متخصصم اینها رو نمی تونم ببینم اونوقت شما چطور ادعا می کنین که همه این جزئیات رو می بینین؟ گفتم: شما پزشکین اما من مادرشم. شما می بینیدش اما من حسش می کنم!

کلا می دانم که حرص دیگران را درمی آورم. حرص سونوگرافیستها، حرص فروشندگان وسائل بچه، حرص اطرافیانم را گاه در محل کار. بهنام می گوید: خوب نیس که آدم اینقدر از بچه خودش تعریف کنه. اما من دست خودم نیست. شوق وعشقم نسبت به این کودک فوران می کند. فکرنمی کنم هرگز بتوانم هیچ کودکی را حتی اگر مال خودم هم باشد تا به این حد دوست داشته باشم. قبلا توی خیابان هر بچه خوشگلی را که می دیدم، به وجد می آمدم. اما الان به بهنام می گویم به بچه های دیگه توی خیابون نگاه نکن. پسرم ناراحت میشه! (البته این فقط یک شوخی است). وقتی از حساسیتهایم در پرورش کودکم صحبت می کنم، یک نوع احساس خشم را در چهره بعضی ها می بینم. گمان می کنم که آنها پیش خود فکر می کنند که من می خواهم یک نوع حس بی کفایتی را به آنها القا کنم. فکر می کنند که در نظر من مادر نمونه نیستند. دلم نمی خواهد هیچ کس از من برنجد. به همین خاطر، اخیرا رعایت می کنم و دیگر کمتر در این باره حرف می زنم. هنوز کودک درون من فعال و زنده است. کودک درون من هنوز مثل روزهای بچگی از وقایع جدید ذوق می کند و لپهایش گل می اندازد. لپ کودک درونم از داشتن پسرک عسلم گل انداخته است. من دوست ندارم که کاری را پروژه ای و از سررفع تکلیف انجام دهم. من با عشق همسرداری می کنم. با عشق آشپزی می کنم. خانه مان را با عشق دکور می کنم. هر تکه از وسائل پسرک را با عشق می خرم و ذوق می کنم. هر غذایی که می خورم، با عشق می بلعمش و فکر می کنم که این غذاهای رنگی جزئی از تن ماهپاره پسرم خواهد شد. خیالبافی های بچگانه می کنم. اگر مثلا آلبالو یا توت فرنگی بخورم می گویم پسملم اینا رو می ماله به لبا و لپاش، خوشرنگ بشه. تازشم یک کمی هم مالیده به ناخناش، لاک زده ولی زودی قبل تولد پاکشون می کنه تا بهش نخندن! یا وقتی ماکارونی می خورم، می گویم: الان پسرم نشسته، ماکارونی ها رو مشت مشت با اون دستای کپلش تو دهنش می کنه، تازه دور دهنشم نارنجی شده، بعدش می ره تو استخرش (مایع آمنیوتیک) خودشو تمیز می کنه. برای مایعات هم می گم: خدا جون مهربون براش نی گذاشته، با نی داره آب هویج می خوره! اگر صدای بلندی بشنود، می گویم الان سر پسملم درد گرفته، مجبور شده استامنوفن کدئینه جنینی بخوره!

خلاصه، دنیایی داریم با این خیال بافی ها.

25 مرداد تولد بهنامه. بچه م زحمت کشیده خودش تنهای تنها برای باباش کادو خریده. بهنام می گفت که بابا همین کادوی تو از طرف اونم هست. گفتم: نه، ازهمین الان همه باید بدونن که بچه م یه شخصیت مستقله. تازه می خوام به مهمونام بگم که من اصلا خبر نداشتم که رفته چی برای باباش خریده، خودش با نامزدش رفته خرید کرده!

بیشترین تکان را حین غذا خوردن من دارد. فکر می کنم نسبت به سنگین شدن معده من شرطی شده است و می داند که سنگین شدن معده با رسیدن مواد غذایی ظرف مدت کوتاهی رابطه مستقیم دارد. آنقدر بالا و پایین می پرد که شرمنده می شوم که چرا معده ام خالی مانده بود و همین دلخوشی کوچک را از او دریغ کرده بودم.

پریشب بهش گفتم اگر خدا جون مهربون تورو خیلی دوس داره، یه تکون کوچولو بخور. جالب اینکه چند ساعت بود که تکان نخورده بود که دیدم آن چنان تکانی خورد که امعا و احشا شکمم زیر و رو شد. همین الان هم که این مطلب را تایپ می کردم، بازهم تکان خورد!

با دلداریهای دوستان خوبی مثل شما و کامنت های محبت آمیزتان و توضیحات بهنام، جریان قند را به خدا سپرده ام و ریلکس شده ام. هرروز پیاده روی می کنم و کمی هم در خوردن مواد شیرین مراعات می کنم. به امید خدا، پنج شنبه صبح برای دادن آزمایش تحمل گلوگز اقدام می کنم. برایم دعا کنید.

فرشش را هم خریدیم. از پروژه سیسمونی، لوردراپه، ست روتختی و باقیمانده لباسهایش مانده است که امیدواریم خدا زودتر بودجه اش را تصویب کند تا برای خریدش اقدام کنیم. اتاقش سبز روشن و لیمویی است و به نظر خودمان شاد و آرامشبخش است. امیدوارم خوشش بیاید. وقتی وسائلش تکمیل شد، انشالله عکسش را می گذارم، ببینید.

دیگر اینکه، اوایل تابستان من و بهنام دو تست ترجمه به دو انتشارات مختلف دادیم. بهنام تا به حال، چندین کتاب پزشکی ترجمه کرده که اکثرشان چاپ شده ولی هنوزهیچ کدام از کتابهایی که من ترجمه کرده ام، از شانس خوبم توفیق چاپ نیافته اند. خلاصه، نتیجه تست بهنام هفته بعدش آمد و منجر به عقد قرارداد و شروع ترجمه یک کتاب رفرنس در زمینه زنان و زایمان شد ولی از تست من هیچ خبری نشد. تماس گرفتم گفتند که آن آقای دکتری که باید روی تست شما نظر می داد، اروپا و آمریکا رفته است. من هم پیش خودم فکر کردم که احتمالا نتیجه خوب نبوده و برای اینکه دل من نشکند، اینطور می گویند. حقیقتش کمی هم ناراحت شدم چون تا به حال نشده بود که جایی تست بدهم و رد شوم. دیشب، از طرف انتشارات تماس گرفتند که نتیجه تستتان خیلی خوب بوده و ما برای شما یک کتاب 350 صفحه ای در نظر گرفته ایم. من گفتم که نمی توانم چون کمتر از دو ماه دیگر زایمان دارم و دلم می خواهد که تعهداتم را تا قبل از زایمان به اتمام برسانم. (بالاخره، زایمان است دیگر، کی مرده، کی زنده!) گفتند که ما روی این کتاب حساسیت خاصی داریم و حتما می خواهیم که شما انجامش دهید. تا جایی از کار را که می توانید قبل از زایمان تحویل دهید، کمی به شما مهلت می دهیم تا پس از نقاهت تکمیلش کنید. کار خدا را ببینید. این همه مدت من سماق می مکیدم و شبها که بهنام ترجمه می کرد، خودم را با کارهای بی صدا مثل آشپزی و مطالعه و چرت زدن سرگرم می کردم، آنوقت عدل در ماه هشتم پیشنهاد کار جدید می شود. نی نی گلم، تو می دانی که من اداره مان را دوست ندارم و برای من فقط جایی برای امرار معاش است. می دانی که کارهایش مرا ارضا نمی کند. من برای نفس کشیدن و احساس خود شکوفایی کردن به فعالیت های ادبی و فرهنگی نیاز دارم. با من همکاری کن. در این برهه سخت مالی، با این همه تعهدات و اقساط رنگارنگ من نمی خواهم بهنام را تنها بگذارم. ببخش و با من راه بیا. دوستت دارم.