Daisypath Happy Birthday tickers
با اینا زمستونو سر می کنم! - دلبند
 
 
 
با اینا زمستونو سر می کنم!
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٢  

خدا کند زودتر عید بیاید تا از این ماراتن قبل از عید و تراکم کارهای در حال انجام خلاص شویم. این هم گزارش دوران غیبت:

الف:خاطرات و افاضات
1-سوشیانس: غذا چی داریم؟
من: جوجه کباب.
سوشیانس: پس، کو؟
من: تو یخچاله، بابایی خوابونده.
سوشیانس: چه خوب شد بابایی خوابوندشون وگرنه اگه بیدار بودن، دایم تو یخچال این ور و اون ور می رفتن!
2-فیلم می دیدیم. سوشیانس: این هنر پیشه اسمش چیه؟
من: ادری توتو.
سوشیانس: به نظرت خوشگله؟
من: تو چی فکر می کنی؟
سوشیانس: نه.
من: من خوشگلم؟
سوشیانس: خب، اگه نوژلب(روژلب) بزنی و مژه هاتو خط خطی کنی، آره!
3- برای پدرش قصه تعریف می کرد: یکی بود، یکی نبود، دو تا حیوون بودن به اسم بابایی و مامی!
4-میز روبه روی کاناپه را فروختیم. در مدت بی میزی، عسلی های مادرم را امانت گرفته بودیم تا کارمان راه بیفتد. وقتی می خواستیم پس شان دهیم، سوشیانس خا ن با تمام بدن خودش را روی میزها انداخته بود. می گفت: میزو نبر، لازم اش داریم. چرا می خوای بخ بخ مون(بدبخت مون) کنی؟!
5-اندر حکایت توقعات اش از دوستان:
سوشیانس: راجع به تنبل خان با نیوشا(از دوستان کلاس موسیقی اش) صحبت کردم. دهن شو باز کرد(هاج و واج نگاهش کرده) بعد هم هیچی نگفت. می دونی باید برم دوست دیگه ای برای خودم پیدا کنم. دوست باید جواب آدمو بده.
من: سوشیانس: آخه نیوشا دختره. ممکنه کارتون بن 10 رو ندیده باشه. تازه تنبل خان اسمیه که تو رو اون کاراکتر گذاشتی، اسم واقعیش موجود عظیم الچثه اس!
سوشیانس: بازم نباید جواب منو نده. می تونه بگه سوشیانس من تنبل خانو نمی شناسم، برام توضیح بده منم ناد(یاد) بگیرم. دوستا همیشه باید جواب آدمو بدن!
در موقعیتی دیگر:
من:سوشیانس پرنیان (از دوستان کلاس سفال اش) چطوره؟
سوشیانس: باهاش دوست نیستم.
من:چرا؟
سوشیانس: به من میگه شوشیانس. صد دفعه گفتم پرنیان اسم منو درست بگو. بازم میگه شوشیانس. منم عضبانی (عصبانی) شدم. دوستا باید اسم آدمو درست بگن.
و باز هم:
سوشیانس: دیگه با سارینا(از بچه های کلاس موسیقی) دوست نیستم.
من و بهنام: آخه چرا؟
سوشیانس: راه می ره به من میگه کوچولو!
من و بهنام: خب، بهش بگو کوچولو خودتی، یا بگو سارینا جون خوشم نمی آد به من بگی کوچولو!
سوشیانس: نه، خیلی عضبانی ام، بهتره بهش بگم مار خز(منظورش ماری است که می خزد)!!
6-سوشیانس: فلانی (از همکلاسی های کلاس موسیقی- اسم اش را نمی خواهم درج کنم)واقعا کوتاهه. فکر کنم صبحانه شو خوب نمی خوره و به حرف مامانشم گوش نمی کنه.
من: از کجا فهمیدی به حرف مامانش گوش نمی کنه؟
سوشیانس: اون بار مامانش بهش می گفت عزیزم از این طرف بیا اما فلانی از اون طرف می رفت. تو خونه هم حتما مامانش بهش میگه عزیزم بیا صبحونه تو بخور قدبلند و قوی و قهرمان بشی(حرف های من به سوشیانس) اما گوش نمی کنه، قدش کوتاه مونده.
من: سوشیانس جون، فلانی قدش کوتاه نیست، سنش کمه. چندین ماه از تو کوچیکتره.
سوشیانس: خب، مامانش اول بهش صبحانه می داد، بعد که قدش بلندتر می شد، می آوردش کلاس. تازه اون وقت بهتر می تونست شعر نت ها رو بخونه. بهتر هم شعر ای زنبور طلایی رو می خوند.
7-با پدرش حرف اش شده بود.
من: بهنام بازم غذا می خوای؟
سوشیانس: نگفتم باهاش حرف نزن!

ب: رخدادها
1-روز بیست و دوم بهمن، تولد دوست کلاس موسیقی اش، رادین، رفتیم سرزمین عجایب. به سوشیانس خیلی خوش گذشت و به من ایده داد حالا که قرار است دو سال و نیم با این بچه ها همکلاس باشد و خیلی هم دوست شان دارد، سال دیگر به امید خدا تولدش را در سرزمین عجایب یا یک جای مشابه دیگر بگیرم. دروغ چرا؟ تا به حال، هیچ کدام از جشن تولدهایش را دوست نداشته ام.
2- کلاس سفال و نقاشی این ترم تمام شد. از مربی سفال اش (خانم مرادی) بسیار راضی هستم و همچنین از پیشرفت سوشیانس در این مدت.
خانم جوینده، معلم بسیار خوب شان، جلسه ی آخر کلاس نقاشی حرکت های بسیار جالبی انجام داد. اول این که بچه ها دو تا دوتا روبه روی هم روی زمین نشستند و هر گروه مشترکا روی یک مقوا کار کردند. بعد هم با هماهنگی مادران در انتهای کلاس از بچه ها تقدیر کرد و به بچه ها هدیه داد که خیلی روی سوشیانس تاثیرگذار بود و تا شب با ذوق حرف اش را می زد. خانم جوینده درباره ی سوشیانس حرف های بسیار دلگرم کننده ای به من زد و از ته دل خوشحالم کرد (این روزها به این خوشحالی خیلی نیاز داشتم). می گفت: این که سوشیانس بزرگ نقاشی می کشد، نشانه ی جسارت اش است. این که از مرکز شروع می کند و کل صفحه را اشغال می کند، یعنی اعتماد به نفس خوبی دارد و این که در نقاشی هایش حرکت را نشان می دهد(به حرکت دست و پای غول ها در پست قبل نگاه کنید) یعنی ذهن باز و سیالی دارد و خلاصه نظر کارشناسانه ی ایشان روزم را ساخت.
از کلاس لگو انصراف دادیم. چون هیچ پیشرفتی در سوشیانس نمی دیدم. هرگز، به خودی خود لگوهایش را نمی ریزد و با آنها سرگرم نمی شود. تازه فهمیدم آن سازه هایی که یک بار در وبلاگ اش اشاره کرده بودم که می سازد، ماحصل زحمت پدرش بوده و نه حاصل آموزه های کلاس اش. ظاهرا کلاس خوبی بود و معلم اش (مینا جون) هم واقعا نازنین بود ولی برای سوشیانس بازده نداشت.
دیروز، علاوه بر نقاشی و سفال ترم بهار، توانستیم در کلاس نمایش خلاق هم که حداقل شرط سنی اش چهار سال و نیم است، ثبت نام کنیم.
3-پنج شنبه ی گذشته، اولین کنسرت هنرجویان ارف(ترم 3 آمادگی 4) بود.

 

با وجود برف سنگین، مادرم و خواهرم زحمت کشیدند و برای دیدن کنسرت همراه من و بهنام آمدند و گل و هدیه برایش آوردند. لحظه ای که مدیر آموزشگاه، آقای نظر، ورود بچه ها را اعلام کرد و قطار بچه ها خوشحال و مبهوت به همراه مربیان فوق العاده ماه شان(فریناز جون و ارمغان جون) و کمک مربی گل شان(تینا جون) وارد سالن شد، آن چنان سیل اشک از چشم هایم جاری شد که مثل رگبارهایی که برف پاک ها با همه ی توان شان از پس پاک کردن شان از شیشه ی ماشین برنمی آیند، پلک زدن های مداوم نمی توانست لحظه ای چشم هایم را از اشک خالی کند تا گل کوچکم را ببینم. هدف این کنسرت عمدتا هماهنگی گروهی با موزیک، درک ریتم، آشنایی با نت های موسیقی، آشنایی با سازهای ضربی، درک جمله بندی موسیقی و واکنش نسبت به آنها و... بود. عملکرد همه ی بچه ها خوب و در خور تحسین بود. با وجود این که سوشیانس از خواندن شعر نت ها همراه با بچه ها امتناع کرد، اما از بقیه ی کنسرت بسیار راضی بودم و برای اجرای اول جلوی آن همه پدر و مادر پذیرفته بود. این هم خاطره ای از کنسرت:
من: پسرم تو که روزی هفتاد بار تو خونه شعر نت ها رو می خونی، چرا تو کنسرت نخوندی؟
سوشیانس: دوس ندارم با بچه ها شعر بخونم. دوس دارم به من می گفتن سوشیانس فقط تو بخون!
نمی توانم به خاطر خصلت ژنتیکی تک روی شدیدی که از من ( من و خواهرم هم از پدرم) به ارث برده، ملامت اش کنم.
عکس فوق هم عکس فوری ای است که همان روز کنسرت از بچه ها انداخته بودند و روی بروشورها چاپ کرده بودند و به مدعوین در ابتدای ورود به سالن می دادند. کیفیت ضعیف اش تقصیر من نیست. سوشیانس ردیف بالا ایستاده از راست است.
4-انشاله، جمعه می بریم اش آتلیه ژست، عکس سفره هفت سین بیندازد.
5- خانه فرهنگ اردیبهشت، با حضور مادران و کودکان برنامه ی جشن نوروز اش را شنبه بیست و ششم اسفند برگزار می کند. ثبت نام کردیم. امیدوارم خوش بگذرد.
شرمنده این قدر طولانی شد، تبریک نوروز و معرفی کتاب بماند برای پست انتهایی امسال!خجالت