Daisypath Happy Birthday tickers
این درون، درون با ارزش ما - دلبند
 
 
 
این درون، درون با ارزش ما
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٧  

برادر شوهرم دیشب مهمان ما بود و چند ساعتی را مفید باهم بحث کردیم. با وجود این که چند سال از من کوچک تر است، اما طرز فکرش را بسیار دوست دارم و به نظرم پخته تر از سنش است. هرآنچه گفتیم و شنیدیم، حرف هایی است که قبلا بارها زده شده اما به هر حال گاهی اوقات حتی در تکرار مکررات نیرویی هست که به ذهن ما تلنگر می زند.
خلاصه ی بحث ما این بود که بسیار مهم است که به بچه ها یاد دهیم تا خود را دوست داشته باشند. به عبارت دیگر اعتماد به نفس داشته باشند. فردی که خودش را دوست دارد، از درون خودش فرار نمی کند. یعنی انرژی را از منابع درونی خودش می گیرد. هر انسان سالمی از هر آنچه ذاتی و اصیل است، خوشش می آید. مثلا دیدن بچه ای که سیبی می خورد یا گوش کردن به صدای آواز پرندگان در طبیعت دلپذیر است، چون ذاتی و طبیعی است. به همین دلیل هم درون که خدایگونه است (چرا که روح دمیده شده ی خداوند است که در وجود همه ی ما است) اصیل، فطری و زیبا است. آدمی که از درون خود تغذیه می کند، پتانسیل های خود را بالفعل می کند. یعنی به فعالیت هایی روی می آورد که ریشه در وجود و روحش دارد. در نتیجه از لحظه لحظه ی آن لذت می برد. چنین آدمی به جای نتیجه گرایی به فرآیند گرایی روی می آورد و از زیبایی های موجود در مسیر بهره می برد. چنین آدمی با انتقاد منفی دیگران خود را نمی بازد چون فعالیتی را انجام می دهد که درونی است و در نتیجه از درون و در واقع از خودش تایید می گیرد.
برعکس وقتی بچه ای یاد می گیرد که خودش را دوست نداشته باشد، یعنی اعتماد به نفس نداشته باشد، مجبور می شود مثل باطری مدام از منابع بیرونی خود را شارژ کند و تغذیه کند. چنین فردی از خودش می گریزد و با خودش بیگانه می شود چون هیچ یک از ما دوست نداریم که در کنار چیزی یا کسی باشیم که دوستش نداریم. در نتیجه، سعی می کند از دیگران تایید بگیرد و به خاطر تایید گرفتن از دیگران سعی می کند خواست ها و اهداف آنها را خواست و هدف خود تلقی کند و به آنها تن دهد. در نتیجه، مثل پیمانکاری می شود که پروژه های زیادی را انجام می دهد بی آن که  هیچ یک از این پروژه ها به خودش تعلق داشته باشند. اهدافی را دنبال می کند که پراکنده است و در نهایت همه به سوال "که چی؟" ختم می شوند. این اهداف که به دستور یا برای خوشایند دیگران دنبال شده است، هیچ درونمایه ی مشترکی ندارند که مثل نخ تسبیح از بین شان رد شود و به آنها یکپارچگی بدهد و کل این ریزهدف ها را در قالب هدفی کلی تر و بالاتر تعریف کند. عمر تمام می شود(به قول برادرشوهرم: تایم آوت، گیم اور) و می بیند که نتوانسته برای خودش زندگی کند ضمن این که چنین افرادی معمولا نتیجه گرا می شوند و نمی توانند در کل مسیر از لحظه لحظه ی بالفعل کردن پتانسیل هاشان لذت ببرند. چون این نتیجه است که در قالب موفقیت و دستاورد، تایید و تحسین دیگران را برمی انگیزاند.
این افراد زندگی را بر اساس معادلات خود تفسیر می کنند و انتظار دارند که نتایج موردنظرشان همیشه حاصل شود و اگر به آنچه که می خواهند، نرسند و یا تایید لازم را از اطرافیان شان نگیرند، فرو می ریزند و درهم می شکنند و دشارژ می شوند.
در حالی که کسی که از درون تغذیه می کند و از لحظه لحظه ی مسیرش لذت می برد، در صورتی که به نتیجه ی مورد نظرش نرسد، باز احساس باخت نمی کند چرا که خود این مسیر باعث تعالی و کمالش شده است و دامنه ی تجربیاتش را گسترده کرده است. او می پذیرد که تمام سعی اش را در بالفعل کردن پتانسیل هاش کرده ولی نتیجه تابع معادله ای چند متغیره است که بسیاری از آنها خارج از کنترل اوست.
چنین آدمی در طی فرآیند رسیدن به یک هدف به فردگرایی و اختیارگرایی محض روی می آورد و بدون نگاه کردن به دیگران تمام سعی خودش را به کار می بندد انگار که رسیدن به هر هدفی نتیجه ی تام و محض سعی و تلاش خود فرد باشد اما در هنگام انتظار برای نتیجه، جبرگرای مطلق می شود و خود را تسلیم نیروی برتری می کند که نتیجه ی تمام تلاش ها را هدایت می نماید و به سرمنزل مقصود می رساند. صبر می کند. صبر یعنی تایید وجود نیرویی برتر و تسلیم شدن به خواست او با وقار و شادمانی.
این که خدا شبان من است و مرا از کوره راه ها به مقصدی که برایم در نظر گرفته، هدایت می کند.
صبر یعنی تایید گفته ی کریستف کلمب که گفته زندگی برنامه هایی ورای برنامه های ما در چنته دارد و آنها را پیاده می کند.
به بچه ها یاد بدهیم که خودشان را بیشتر از هرکس و هرچیز دیگری دوست داشته باشند.
اگر کلاسی می بریم شان، فقط به این هدف باشد که پتانسیل های درونی شان را بهتر بشناسند نه این که موفقیتی کسب کنند که بدرخشند.
بچه ها را مجبور نکنیم برای خوشایند دیگران زندگی کنند: به خانم فلانی سلام کردی؟ وااااااااااااای سلام نکردی، حالا میگه چه پسر بی ادبیه./اسباب بازیتو به دوستت ندادی؟ دیگه دوستت نداره و خونه ی ما نمی آد./ پیانوتو تمرین کن، بذار تو مهمونی شب جمعه عمه ها و زن عموهات ببینن چه دختر هنرمندی دارم من!/ آفرین که این کارو کردی. فلانی خیلی ازت تعریف کرد...
به بچه ها یاد دهیم که خودشان را دوست داشته باشند. این مهم ترین وظیفه ی هر پدر و مادری است.