Daisypath Happy Birthday tickers
تغییرات من و پسملی - دلبند
 
 
 
تغییرات من و پسملی
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٠  

خوب شد که در پست قبل گفتم که شکمم زیاد بزرگ نشده است. روز زن، بهنام به من یک دست لباس بارداری بامزه هدیه داد. چون در یک سازمان دولتی کار می کنم، باهم هم رفتیم یک مانتو سایز 5 خریدیم که تا ماه نهم  بازهم گشاد باشد. نی نی هم که دید جایش حسابی باز شده، شب کاری ایستاد و قلنبه شد. شکمم مثل پاپ کورن یهو شکفته شده است، آنهم چه شکفتنی! عین توپ فوتبال قل می خورم می روم سر کار و برمی گردم!قهقهه

روز مادر به بهنام گفتم چون امسال نی نی توی بدن من مهمان است، مشمول روز مادر می شود و لطفا برای او هم کادو بخر! به همین خاطر، نی نی هم یک عدد پتوی گلبافت نوزادی خوشگل کادو گرفت. برهمین اساس، روز پدرهم نه تنها برای بهنام که برای نی نی گلم هم کادو می خرم چون به هر حال بچه م پدر بالقوه محسوب می شود!!!!!!!!!!نیشخند

قرررررررررررربونت برم نی نی گل! پدر آینده! قربون اون تربچه ات (هات) برم!

هدیه روز زن اداره مان هم که نیم سکه بود، صرف یک فقره مینی واشر آلمانی مارک بیمر شد. در صورتی که مایلید مینی واشر یا همان لباسشویی بچگانه بخرید، ترجیحا از امین حضور خرید کنید تا خیابان بهار. چون هم به صرفه تر است و هم تنوع مارک بیشتری دارد.

در راستای کم تحرک بودنش، بابام پیشنهاد داده است که با اسم مستعار قرقی صدایش بزنیم! خود پدرم هم که شخصیت بیش از حد آرامی دارد، در دوران جوانی با اسم مستعار کولاک مقالات ادبی می نوشته و در مطبوعات چاپ می کرده است. به قول دوستم، بابات نسیم هم نیست وای به حال کولاک! حالا، گویا تاریخ بار دیگر دارد تکرار می شود!متفکر

البته، اخیرا نشسته بودم که دیدم چیزی مثل تاش یک قلم مو به قاعده تنم (یعنی کف شکمم) خورد. برای همین تکانی که شازده به خودش داد، کلی مراتب قربون و صدقه و تشویق و هورا از سوی مامی و بابای منتظرش به آسمان هفتم رفت!تشویق

جمله عیبش همه گفتی، هنرش نیز بگو:

روز جمعه، هفتم تیر، عصر دراز کشیده بودم و یک لحظه طاقباز شدم تا خواب رفتگی بازویم درست شود که دیدم کنار نافم می خارد! دست کشیدم دیدم که کف دست راستش را محکم به دیواره شکمم چسبانده و فشار می دهد. فدای دستهای پیانیستش بشوم. انگشتهایش به نسبت بلند ولی خیلی لاغر بود، تقربیا به ضخامت سیم ماوس. اول فکر کردم یکی از عروق باریکم است که در اثر کشیدگی پوست شکمم بیرون زده است، اما درست که لمسش کردم، به وضوح پنج انگشت بازش را تشخیص دادم که جهت شستش به سمت چپ بود! آرام قلقلکش دادم، او هم دستش را لیزاند و قایم کرد! آخر، کی می شود انگشتهای نازت را بوس بوسی کنم، پسری عسلی من! دووووووووست دارم. ماچ

دیروز هم برای چکاپ ماهیانه رفته بودم دکتر. تا از در رفتیم تو، دوتایی شروع کردیم به شکایت از پسری که تکان نمی خورد و ...

دکتر هم گفت: ناراحت نباشین، بعضی از نی نی ها آرومن و بعضی شیطون.

بعد گفت دراز بکشم تا صدای قلبش را چک کند.

دکتر: این تکون نمی خوره. این که وحشتناک داره تکون می خوره. اوه، اوه،  چقدر شیطونه. تو هیچی احساس نمی کنی؟

من: نه.

دکتر: چه بی احساس!

من:ناراحت

دکتر: اوه، اوه. همین یه دقیقه پنج تا لگد زده به گوشیم!

من: زبان

بعد، دکتر توضیح داد که به خاطر اینکه کمی مایع آمنیوتیک دورش زیاد است و بافت های تو هم نرم است، تکانهایش را حس نمی کنی. بچه م توی همان یک وجب جا، دائم وول می زد و دکتر هم با فتوسکوپ از این سوی شکم به سوی دیگر می دوید. آنقدرشیطنت کرد که ژل فتوسکوپ تمام شد و دکتر دوباره ژل زد!  

دکتر (رو به بهنام): دکتر بچت مرموزه ها. قلبش کجاس؟!عینک

ما: چشمک

تا بالاخره صدای قلبش را پیدا کرد. به وضوح قویتر از ماه پیش شده بود. خود دکتر هم که هم مادر است و هم روزانه ان تا خانم باردار می بیند، هی از روی محبت دماغش را چین می انداخت و ووی ووی می گفت.

قربونت برم شیطونک من! من که از روز اول گفتم که مطمئنم تو خیلی شیطونی، قرقی کاکل زری من!

بعد هم برای سونوی چهاربعدی مرا به دکتر فریور فرزانه معرفی کرد.

من: خانم دکتر، کی برم که بچه م خوشگل شده باشه؟

دکتر: تو به خوشگلیش چه کار داری؟ بچه همین که سالم باشه، خوشگله.

من: درسته ولی خوشگلیشم خیلی مهمه. چی میشه بچه هم خوشگل باشه و هم سالم!

دکتر: بچه ها به پدر و مادرشون می رن. بچه شمام حتما خوشگل میشه. به شما دو تا می ره دیگه!

ما: خجالت

بعد هم با خوشحالی مطب را ترک کردیم. توی راه، به بهنام گفتم که من همیشه دعا می کنم که سالم، خوشگل، باهوش و خوشبخت باشد. الهی آمین. به بهنام گفتم دعا فقط برای سلامتی درست مثل این است که فقط بچه ای از مادرش بخواهد که به اوغذای اصلی بدهد در حالی که انواع و اقسام دسرهای خوشمزه و خوشرنگ در یخچال موجود باشد! برای خدا که قادر متعال است زحمتی نیست که به یک تاش قلم موی آفرینش، بچه م را خوشگل کند. پس چرا من دعا نکنم؟!

یکی ازخوانندگان وبلاگ دلبند که خود وبلاگ بسیار زیبایی دارد، دیروز می گفت که از وقتی که دلبند نوشته می شود، دیگر بازکن، منم را نمی خوانم! می گفت ما آقایان متاسفانه یا خوشبختانه بارداری و زایمان را تجربه نمی کنیم ولی این وبلاگ و احساسات شما دنیای جدیدی را برایم ایجاد کرده که خیلی جالب است. در اینجا، خیلی از اظهار لطفش تشکر می کنم و از اینکه چنین وبلاگ نویس خوبی با آن نگارش زیبا و شیوا، اینجا را مورد لطف قرار دهد، به خودم می بالم.

ازهمه دوستانی هم که وبلاگ دلبند را می خوانند و با کامنت های محبت آمیزشان به من انرژی می دهند، خیلی سپاسگزارم.

از نزدیکان و دوستان خوبی هم که خود وبلاگ ندارند ولی اینجا را دنبال می کنند و کامنت می گذارند، مثل خاله آزاده (خاله ریزه)، پروین جون(مادر زن)، نغمه جون(که خود در انتظار نی نی گلش است)و... ممنونم.

از خوانندگان خاموشی هم که دلبند را دنبال می کنند ولی کامنت نمی گذارند، قدردانی می کنم.

اگر انرژی مثبت و دلگرمی همگی شما نبود، تحمل سختی های این دوران برایم مشکل می شد. برایتان بهترین ها را آرزو دارم. ماچ