Daisypath Happy Birthday tickers
آب زنید راه را... - دلبند
 
 
 
آب زنید راه را...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩  

سلام گل قشنگم،

دو خط قرمز. آن دو خط جادویی. یک خط قرمز کنترل، پر رنگ و مشخص. یک خط دیگر که کم کم به وجود می آید، جان می گیرد، شکل می گیرد. مثل خود تو. تو که دلبندی. عزیزی. نفسی برای من، من عاشق. تویی که آرزوی منی از بچگی.توی روزهای بچگی، تا در خانه تنها می شدم، توپی زیر بلوز پنج سالگیم می گذاشتم و با لذت، نمای نیم رخم را در آینه نگاه می کردم...من همیشه منتظرت بودم. همیشه عاشقت بودم. ماه گذشته، یک روز صبح بیدار شدم تا طبق معمول سر کار برم. سر راه دستشویی، یهو دیدم بچه ای به شیرینی قند روی کانتر آشپزخانه نشسته. بچه ای سفید با موهای قهوه ای طلایی مجعد، صورت گرد، با چشمهای روشن گرد بچگی من و بینی ظریف بهنام. بچه ای با گونه های رزی رنگ، شاد شاد که پاهای کپلش را در آن کفشهای قرمز تکان می داد. بیلرسوتی آبی و قرمز به تن داشت و می خندید، می خندید. دست کوچولویش را بالا برد و با شادمانی و شیطنت برایم تکان داد. نفسم بند آمد. یک لحظه برگشتم و دیگر نبود. و من فهمیدم که تو داری می آیی. از سه ماه پیش منتظراومدنت بودیم. با کفشهای قرمز کوچولوت قدم روی چشمامون بذار. این رو بدون که هرچی باشی و هر کی بشی، من همیشه عاشقتم. برای من بهترینی. خدایا چطور معجزه ات رو سپاس بگویم. تو من راهانا کردی. یعنی زنی که خدا او را به داشتن فرزند برگزید. دستهای بزرگ بخشنده ات را می بوسم و در مقابل عظمت خلقتت سر خاکساری به سجده شکر می گذارم. کودک کوچکم را در دستهای قادر مهربانت می گذارم تا با بوسه عاشقانه ات جان گیرد و در گرمای دستانت رشد کند. جز سپاس و شادی کاری از من ساخته نیست.