Daisypath Happy Birthday tickers
شیرین زبانی های جدید - دلبند
 
 
 
شیرین زبانی های جدید
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۳  

1-مامانی منو که ببری مسافرت، فیل ها و شیرها و مارها رو از تو باغ وحش برمی دارم، می ذارم تو کامیونم، می آرم خونه مون!
من: پسرم نمیشه، بزرگن، جا نمیشن.
سوشیانس: نه، اشکالی نداره، می برمشون پیش دکتر صبور می گم یه مولتی ویتامین بده کوچیک بشن!
(دکتر صبور مولتی ویتامین بسیار خوب ول کید را معرفی کرده. هر بار که بهش می دهم، می گویم: بخور تا بزرگ بشی! روی این حساب، فکر کرده مولتی ویتامینهای "کوچولو کن" هم حتما وجود دارند!)
2-دارد با دو تا چمدان بزرگ و چمدان کوچک داخل کابین مان بازی می کند.
سوشیانس: مامان این چمدون کوچیکه کی بزرگ میشه اندازه ی این دو تای دیگه بشه؟ این چمدونه الان چن سالشه؟!
3-کارتونش را پیدا نمی کند.
سوشیانس: مامانی نمی دونی ریو کجاس؟
من: نه عزیزم.
سوشیانس: ای بابا، حالا چه کار کنم؟ حتما بابایی دوباره بهش دس زده. برده سر کارش بشینه نگا کنه!
4-فیلم داون هیل ریسر را داریم نگاه می کنیم. فیلم که درباره اسکی باز خارق العاده ایست که در نهایت همه چیزش را فدای اسکی می کند، با صحنه ای شروع می شود که انگار دوربین را به کمر بدل ر ا ب ر ت ر د ف و ر د بسته اند و اسکی باز مزبور شیبی تند را با سرعتی نجومی به پایین می اید و ما از زاویه دید اوست که فرودش را می بینیم.
سوشیانس(وحشت زده می پرسد): مامانی این کلاس داره؟
من: آره پسرم. آموزش می دن.
با خنده دار ترین حالتی که می تواند به خود بگیرد، چشمهایش را گرد می کند و دستهایش را بادبزنی تکان می دهد: یهو منو نبری ها! خیلی خطرناکه! ای وای! نکنه منو ببری بگی بیا سوشیانس جون اسکی یاد بگیر!
5-دارم می برمش کلاس موسیقی.
سوشیانس: مامانی تو واقعا خطرناک رانندگی می کنی، تند می ری. آدم سر پیچ ها اینطور اینطور میشه!(خودش را اغراق آمیز به این طرف و آن طرف پرت می کند!!) بابایی آروم می ره.
(چند لحظه بعد): ناراحت نشی ها! خب؟ من بزرگ بشم دوس دارم مث تو رانندگی کنم. تند برم. نه مث بابایی، یواش. حالا خوشحال شدی؟!
6- دارد با عمویش تلفنی صحبت می کند و راجع به یکی از نقاشی هایش توضیح می دهد: ببین. این آقا صورتش درازه. سیبیل داره، پایین داره، همه چی داره!
(منظور از پایین ریش است!)
7-با پدرم تلفنی صحبت می کند: باسایی، مامانم ماکارونی خوشمزه درس کرده. چرا هر چی میگم تفتیش بیارین، تفتیش نمی آرین؟
(تفتیش=تشریف!)
8-سوشیانس: بابایی بیا توپ بازی کنیم.
بهنام: پسری، خسته ام. نمی تونم.
سوشیانس: چی؟! می خوای گریه کنم؟ اشک بریزم؟!
نیم ساعت بعد، بهنام لباس می پوشد تا به پمپ بنزین برود.
سوشیانس: منم ببر.
بهنام: عزیزم، دیره. زود برمی گردم.
سوشیانس: می خوای گش کنم؟!
(گش=غش)
9-فیلم خریده ایم و دارم روی جلدش را می خوانم.
سوشیانس(با ژست متفکر): مامانی این ر*می شنا*یدر ه؟
من: جانم؟! تو رو رمی رو از کجا می شناسی؟ نه عزیزم. این ر ا ب ر ت د و ن ی ر و ه. رمی خانمه، ایشون آقاس!
(کم نمی آورد): به نظر من که یه کم شبیهن. مگه نه؟!
(اخیرا، پشت سر هم چند فیلم از رمی دیده بودیم. اسمش را از لابه لای حرف های ما یاد گرفته بود)
10-برق رفته بود.
سوشیانس: ای بابا برق رفت! چشام جایی رو نمیبینه! ای بابا! حالا چطور چشامو باز کنم؟!
(فکر می کرد چشمهایش بسته شده که جایی را نمی بیند)
نیم ساعت بعد، با عذاب وجدان در گوشم می گوید: مامانی تقصیر من بود؟ من زیاد توپ بازی کردم، برق رفت؟!
(به دلیل خود محوری مقتضای سنش، همه چیز را قیاس به نفس می کند و به خود استناد می دهد)
11-بعد از دو ماه کار طاقت فرسا، ترجمه کتابم(بالغ بر 500 صفحه) تمام شد. کار را بسته بندی کردم تا ببرم به ناشر تحویل دهم. با هیجان امده و می گوید: مامانی، چقدر قشنگ بسته بندیش کردی! می دی بغلم؟
می دهم بغلش. از بس سنگین است، یک ورش را خودم نگاه می دارم. با محبت زیاد شروع می کند به تند و تند بوسیدنش و می گوید: مامانی جونم مبارک باشه. چقدر زحمت کشیدی. چقدر خسته شدی!
از این همه ملاطفت فرشته اسایش گریه ام می گیرد...
12-یک خداحافظی خیلی قشنگ از خودش ابداع کرده که خیلی دوستش دارم. می گوید: سالم برگردین.

شما هم سالم برگردین.