Daisypath Happy Birthday tickers
از این روزها که می گذرد... - دلبند
 
 
 
از این روزها که می گذرد...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧  

این هم چند شیرین زبانی از پسرک:
1- از آنجایی که مهرماهیست، عاشق آرایش و آراستگیست. مدام به من می گوید: رژ لب زدی؟ چرا پاک شده؟ دوباره بزن! گشنگ (قشنگ) باش!
در همین راستا، چند شب پیش به من می گفت: موهاتو چرا باز کردی؟
من: آخه سرم درد می کنه. می بندمش، موهام کشیده میشه.
سوشیانس: نه. گوجه اش کن. مواظب هم باش آبش نریزه!
(هر وقت سالاد درست می کنم، به خیار و گوجه ها ناخنک می زند. من هم هربار یادآوری می کنم، گوجه می خوری مواظب باش آبش نریزه.)

2- منزل پدریم را تازه نقاشی کرده اند. دیوارهای تمیز را که می بیند، دلش لک می زند که دستش را به آنها بمالد و لک شان کند. مادرم تعریف می کرد که داشته تلفنی با نقاش ساختمان صحبت می کرده که سوشیانس پرسیده با کی داری صحبت می کنی و مادرم گفته با آقای نقاش. بعد سوشیانس گوشی را از دست مادرم گرفته، بعد از سلام و علیک گفته: آگای نگاش(آقای نقاش) دیوارای خونه ماماشی(به مادرم که نامش شیداست، می گوید ماماشی)کی خشک میشه من دس بزنم؟!

3- سوشیانس: مامانی برام لکسوس می خری؟
(من خوش خیال فکر می کردم منظورش اسباب بازیش است): آره پسرم. خانه فراز (یک اسباب بازی فروشی و... است.)داره؟
سوشیانس: اسباب بازی که نه! شاسی بلند واقعی می خوام!
من (چرتم پاره شد): آخه پسرم، لکسوس خیلی خیلی گرونه. من که پول ندارم!
سوشیانس: بابایی داره! یه کارت آبی داره، اونو می دی میگی آقا 9672 لطفا! اونا هم به ما لکسوس می دن!
من: ای کلک! رمز کارت بابایی رو از کجا یاد گرفتی؟!
سوشیانس: یادته دیروز کتاب و فیلم خریدین، بابایی به آقاگفت 9672؟!
بدیهی است که بهنام مجبور شد رمزش را عوض کند.

 
4- به عادت هرشب داشتیم می رفتیم پارک تا دوچرخه سواری کند. توی ماشین جلویی دو برادر دوقلوی هم سن خودش داشتند همدیگر را می بوسیدند. طفلکی معنای خواهر و برادر را که نمی داند چیست، فکر می کرد این دو باهم دوستند.
سوشیانس: مامانی این دو تا دوستن. دارن همدیگه رو می بوسن. منم برم نومینا (رومینا) رو بوس کنم. کادو بخریم ببریم خونه نومینا اینا من بوسش کنم. 

5- توی پارک دو برادر را دیده یکی حدود چهارده سال(تازه درشت تر و چاق تر از سنش بود) و یکی هم حدود چهار سال (اندازه خودش).
سوشیانس: مامانی این پسره هم سن منه؟
من: نه عزیزم. اون یکی هم سن تو ه.
سوشیانس(پشت چشمش را نازک می کند): نه بابا. اون که خیلی کوچیکه. بچه س. فکر کنم اون یکی هم سن منه!
در همین راستا، می گوید تو و بابایی کوچیکین. من بزرگم. به همان خاطر هم صدایمان می کند: بچه ها!

6- دلم نمی خواهد برخوردی را که در کانون (کلاس نقاشی) به ناحق و بنا به سو تفاهم با من کردند، در اینجا بازگو کنم. اما چون همچنان مادران عزیزی لطف می کنند و شکوایه های خود را به صورت کامنت های خصوصی با من درمیان می گذارند، لازم دیدم نکته ای را که نظر شخصی من است، به اشتراک بگذارم. البته، صلاح کار خویش خسروان دانند.
چه کانون و چه هر کلاس دیگری، تا زمانی که بچه من در آن کلاس بهره وری دارد و پیشرفت می کند(که در مورد کانون پیشرفتش فوق العاده است) و ارتباط خوبی با معلمش برقرار می کند، اگر مسئولین آنجا به حق یا به ناحق با من مادر رفتار نادرستی را در پیش بگیرند،  با آن کنار می آیم و بچه را به خاطر احساسات آزرده خودم از کلاسش محروم نمی کنم. عکسش هم صادق است. یعنی حتی اگر روابط خانوادگی هم با مسئولین کلاسی داشته باشم اما بچه ام بهره وری و رضایت لازم را نداشته باشد، به خاطر رودربایستی و مهر طلبی خودم (که مبادا طرف از من برنجد) بچه را ثانیه ای در آن کلاس نگاه نمی دارم. در عمده این کامنت ها، مادران اظهار داشته اند که به خاطر رفتار تند فلان مسئول( من چون آنجا نبوده ام قضاوت نمی کنم که حق با کی بوده است) از کلاس انصراف داده اند. این رویکرد به نظرم درست نیست. اینجا ملاک و محور بچه است نه ما. هرگز به دلایل شخصی خودمان همین فرصت های محدودی را که در کشور ما برای آموزش و پرورش کودکانمان موجود است، از آنها دریغ نکنیم. در انتها، این را هم اضافه کنم که الحق و الانصاف رفتار کلیه پرسنل آنجا در رده های مختلف (چه واحد ثبت نام و...) با بچه ها عالیست. این را نوشتم چون دوستی درد دل کرده بود که چون با من بد رفتار کرده اند، از این می ترسم که با بچه ام هم بدرفتاری شود. خواستم از این نظر اطمینان قلبی دهم. چون من در فضای کلاس دم در می نشینم و از نزدیک شاهد رفتارشان با بچه ها هستم.

7- نه تنها دیگر بیضی صورت ها را در پرتره هایی که می کشد، خودش بدون کمک من ترسیم می کند بلکه تنه و دست و پا و گوش را هم به نقاشی هایش اضافه کرده است. البته، دست و پا هنوز در حد خطوط کلفتند و بس اما برای من مادر دست کمی از آثار رامبرانت ندارد!

 
8- من از تونیک مینادکس خیلی راضیم. هم اشتها را زیاد می کند و هم رنگ و روی بچه را خوب می کند و هم مقاومتش را در مقابل بیماری ها زیاد می کند. البته، حتما حتما خواهشمندم قبل از مصرف با پزشک اطفال فرزندتان مشورت کنید.


9- معذرت می خواهم. به خواهش بهنام این بند را حذف کردم.