Daisypath Happy Birthday tickers
من و بارداری - دلبند
 
 
 
من و بارداری
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢  

الان که این پست را می نویسم، از درد پشت و کمر و دل و پا پنچر شده ام. دلم می خواست خانه می بودم و دراز می کشیدم. ولی چاره ای نیست و باید تحمل کنم. گریهبارداری حالت دوگانه ای در من ایجاد کرده است: از یک سو دلم می خواهد زودتر این دوران تمام شود و نی نی گلم را ببینم. دوباره جین بپوشم، موهایم را رنگ کنم، لاک بزنم (از ترس جذب فتالات موجود در ترکیب لاکها، لاک هم نمی زنم)، بدوم و مسافرت بروم. از سوی دیگر ترس از زایمان، تزریقات و بودن در اتاق عمل و تجربه ای به این بزرگی باعث می شود که هر روز با نگرانی شمارشگر بالای وبلاگم را نگاه کنم. استرسخلاصه بساطی است دیگر.

خدا را شکر در مقایسه با بعضی از خانمهای باردار، اضافه وزنم چندان نبوده  (تا ماه پیش سه کیلو بوده و چون در خانه ترازو ندارم، باید صبر کنم تا در ویزیت این هفته تغییرات وزنم را در ماه اخیر بسنجم) و هنوز لباسهای قبل از بارداریم را می پوشم. ورم و تغییر قیافه چندانی هم نداشته ام. ولی تقریبا هر کسی از همکارانم که مرا می بیند، جز تضعیف روحیه کاری انجام نمی دهد: چرا شکمت کوچیکه! چقدر یهو شکمت بزرگ شد! امروز چقدر ورم کردی! دستهات پر ورمند! (قابل توجه اینکه لاغرترین بخش بدنم دستهایم هستند) تپل شدی ها! از اون مامانا میشی که خیلی مامانن (یعنی چاق و مادرانه می شوی)، دیگه مثل اردک راه می ری، ها!، من مطمطئنم که تو سر زایمان خیلی حالت بد میشه، چون سه ماه آخرت به تابستون می خوره (وقتی هم توضیح می دهم که تا به حال از خودم سرمایی تر ندیده ام و همیشه از بارداری در زمستان وحشت داشته ام، باز می گوید: باشه ولی حالا می بینی!) یا صورتت روز به روز کوفته تر و تکیده تر می شه، خیلی خودتو خسته می کنی! یا خوشحال نباش که پسره، مطمئنم این بار که سونو بری، جنسیتش عوض میشه!(طرف خودش دختر دارد و در یک خانواده سنتی پسر دوست گیر افتاده است) یا جوجه مرغت چطوره، دختر کوچولوت چطوره؟! یا مطمئنم که همه چیزش شبیه شوهرت میشه و هیچ چیزیش به تو نمیره! (این را داشته باشید که اکثرا به ما می گویند چقدر شما بهم شبیهید!)  

به بعضی از همکارانم فکر می کنم که قبل از من باردار بودند و بنده خداها مثل بادکنکی در آستانه انفجار شده بودند و یا آنقدر ورم و تغییرات پوستی ناخوشایند داشتند که قیافه اولیه شان قابل تشخیص نبود. فکر می کنم که این بیچاره ها چه انرژی منفی حجیمی از اطراف دریافت می کرده اند و چقدر تحت فشار روحی بوده اند. نمی دانم چرا هر کسی که مرا می بیند، به جای نگاه کردن طبیعی، به دقت سر تا پایم را اسکن می کند. بابا، یکی به اینها بگوید که من شش ماهه باردارم. موجودی دیگر در وجود من دارد رشد می کند. تمام ارگانهای بدنم و هورمونهایم مستوجب تغییر شده اند. خوب، شوخی که نیست!

من فکر می کنم این سینما و تلویزیون است که تصویر غلطی از زن باردار به جامعه القا می کند. هنرپیشه ای خوشگل با سایز 36-34، یک شکم بند کوچولو می بندد و فردای زایمان با دور کمر شصت سانتی، نوزاد دست گل بدون پف و ورمش را بغل می کند و با کت واک (قدمهای مانکنی) سالم و قبراق از بیمارستان به خانه می آید!!!!!!!!!  

خواهش می کنم اگر نمی دانید بدانید که روز زایمان شکم شما فقط تا موازات نافتان کوچک می شود (یعنی حول و حوش سایز پنج ماهگی بارداری)، در مدت بارداری سینه هایتان 1.5-1 کیلوگرم یا دو سایز بزرگ می شود. حجم خونتان یک برابر و نیم می شود (یعنی فکر کنم حدود 6 لیتر)، هورمونهای زنانه سبب احتباس آب در بافت ها می شود. پس نا امید نشوید! به مرور درست خواهید شد. به سلبریتی های هالیوودی هم نگاه نکنید، آنها در طول بارداری یک تیم ساپورتیو متشکل ازمتخصصین تغذیه و بدنسازی دارند، امکانات آنها با ما قابل مقایسه نیست. مهم این است که شما بچه ای را به این دنیا آورده اید و از پس این کار شاق با موفقیت برآمده اید! تشویق

از سوی دیگر، ممکن است قیافه نوزادتان در لحظه اول توی ذوقتان بزند. بچه سر تا پا در خون و مایع آمنیوتیک و ورنیکس پوشیده شده است. نه ماه توی آب شناور بوده و پف و ورم دارد. گاهی اوقات، موهای تیره و ضخیمی دارد و یا تمام بدنش غرق موهای زائد است. اینها به زودی می ریزد. بچه تان به زودی خوشگل می شود. تمام نوزادانی که در فیلمها به نام نوزاد به شما قالب می کنند، دو-سه ماهه اند! بلیو می!

نمی دانم در کدام کتاب خواندم که از تغییرات فیزیکی خود در دوران بارداری ناراحت نشوید، چون روز به روز از این که هستید، بدتر خواهید شد! قهقهه

خود من ترفند خوبی برای مقابله با این اراجیف یافته ام: هروقت کسی از ظاهرم بد می گوید، لبخندی می زنم و با آرامش و قیافه ای حق به جانب می گویم: خب، طبیعیه، من باردارم! عینکسعی نمی کنم خودم را ناراحت نشان دهم و یا حرفشان را تائید یا تکذیب کنم. همین جمله ساده، آنها را از رو می برد و فورا عقب نشینی می کنند.

امتحان کنید، نتیجه اش را می بینید.نیشخند

از نی نی ناز دلم بگویم که با کمال شرمندگی همچنان تکان نمی خورد. بهنام می گوید که چون بافتها و پوست بدن تو خیلی نرم است، عملا مقاومتی سر راه رشد و تکانهای بچه اعمال نمی کند و بچه هر چقدر بخواهد، بی دردسر می جنبد و رشد می کند. تنها باری که شازده خوابالو تکانی به خود داد، وقتی بود که بهنام سعی داشت با گوشی پزشکی معمولی صدای قلبش را بشنود و گوشی را محکم فشار داد و آقا دو تا لگد سفت به زیر گوشی زد که هی، گوشی را از روی پایم بردار و بعد هم رفت و خوابید.خواب آزاده (خاله ریزه) می گوید: بالاخره از نظر ژنتیکی این بچه باید یه چیزیش هم به بابام بره دیگه: آرامش و خوشخوابیش به اون رفته!

باورتان نمی شود که دو- سه روز از تکان نخوردنش دچار افسردگی و سرخوردگی شده بودم. حتی نمی توانستم خیلی مثل قبل با او ارتباط برقرار کنم و حرف بزنم. کودک درونم از دست پسرک درونم خشمگین بود. کلافه

با خودم گفتم اگر من ادعا می کنم که پدر و مادر باید ویژگیهای شخصیتی فرزندشان را تمام و کمال بپذیرند و از تحمیل خواسته های گاه نامعقول خود به او پپرهیزند، اگر که من معتقدم که طبع بچه بیش از آنچه ساختنی باشد، کشف کردنی است، اگر من ادعا می کنم که نی نی گلم، تو هر طور که باشی برای من عزیزی و من دوستت دارم، دیگر نباید از دستش خشمگین باشم. نباید سعی کنم او را در قالبهای چوبی و پیش ساخته ذهنم به زور جا دهم. وقتی احساساتم را آنالیز کردم و با خودم کنار آمدم، دوباره دنیای من و پسرکم صورتی شد. قلبمهار ذهنم را از دست کودک درونم گرفتم و به دست بالغ درونم دادم. من و پسری هم روی هم را بوسیدیم و دوباره آشتی کردیم. پسملی، دووووووووووست دارم.

از خریدهای نی نی هم بگویم که تعدادی اسباب بازی و جوراب برایش گرفتیم. دوازده تا عروسک خارجی نو هم داشتم که به مرور از لای بسته بندیشان کمی خاک گرفته بودند و آنها را خشکشویی بردم تا مثل روز اول شوند. طبق قرار هم زنبیل خریدمان را برداشتیم و پیش به سوی نمایندگی ماکسی کوزی شال و کلاه کردیم. هر چند که نمایندگی انحصاری ماکسی کوزی بود، اما بیشتر از مارک ماکسی کوزی، مارکهای بی بی وای و کویینی را داشت. چند مدل محدود ماکسی کوزی هم داشت که به دلایل فنی رد شد. مثلا ماکسی کوزی محفظه های کوچک و قالب تنی دارد که خیلی به بچه جای مانور نمی دهد. گرم است و در تابستان مناسب بچه نیست. دسته کالسکه صد و هشتاد درجه نمی چرخد و امکان قرار دادن بچه هم به صورت رو به مادر و هم پشت به مادر وجود ندارد. خیلی از مدلها، رین کاور یا پوشش ضد آب برای هوای بارانی ندارد و وقتی هم که کالسکه جمع می شود، هنوز بسیار حجیم است. به همین خاطر، از خرید آن منصرف شدیم و به جای آن یک ست آلمانی جدید و بسیار مقاوم و جاندار پیدا کردیم به نام بیبی من (به ضم میم) که شامل کالسکه، کریر، تخت و پارک، ساک وسائل، آغوش و صندلی غذاخوری است که به سلامتی و دل خوشی خریداری کردیم. رنگش هم ترکیب دودی سیر مایل به سبز، فیلی و نارنجی اشباع است. ابتدا، رنگ نارنجی روشن و استخوانیش را برداشته بودیم که به توصیه آزاده جون، چون بچه ما به احتمال زیاد سفید و بور می شود و در زمینه تیره بیشتر به چشم می آید، عوضش کردیم.

سر سرنگهایش هم از آلمان رسید، منتهی مشکل اینجاست که پیستون ندارد و فقط سوزن و کاورش است که باید یکی از آنها را با پیستونهای واکسنهای ایرانی تست کنیم که ببینیم فیت است یا نه. با وجود نازکی و کوتاهی سوزن، تا آخر شب، با تصور فرو کردن اینها در ران بچه ام، عضلات چهار سر رانم دچار اسپاسم شده بود و درد می کرد. به بهنام گفتم باید یک اسپری بی حس کننده موضعی خوب هم بخریم که قبل از تزریق، با آن جای واکسن را بی حس کنیم.لبخند

قابل توجه مادران حساس: در مقاله ای علمی خواندم که طبق تحقیقی که در بریتانیا صورت گرفته، در صورتی که 20 دقیقه قبل از واکسیناسیون، به بچه قنداق غلیظ بدهید و در حین واکسن سفت در آغوشتان بغلش کنید و پس از واکسن به او شیر بدهید، تحمل او را در برابر درد تا چند برابر افزایش داده اید.

کاش مادرم هم شیر داشت و روز زایمان به من قنداق و شیر می داد تا تحمل تزریقاتش برایم آسانتر شود!!!! خنده