Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات خوب عید - دلبند
 
 
 
خاطرات خوب عید
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  

1-در ایام عید، رومینا مامانی و مامان و بابای گلش برای عید دیدنی به منزل ما تشریف آورده بودند. به ما که خیلی خوش گذشت. امیدوارم این احساس متقابل بوده باشد. بچه ها این بار که همدیگر را بعد از شش ماه می دیدند، خیلی از دیدن هم خوشحال بودند اما سوشیانس که همیشه دست و دل بازی اش تعجب بزرگترها را برمی انگیخت، بی مقدمه چنان انحصارطلب شده بود که هیچ یک از اسباب بازیهایش را به رومینا نمی داد و رومینا دایم از دستش قهر می کرد. این قدر، حواشی آن مهمانی بامزه بود که گفتم اینجا ثبتش کنم.
یک بار، وسط پذیرایی دیدم رومینا از دست سوشیانس قهر کرده و رفته روی تخت ما زیر پتو. به سوشیانس گفتم: سوشیانسی، دوستت از دستت ناراحت شده. برو از دلش دربیار.
سوشیانس هم که انگار منتظر کسب اجازه بود، به قصد از دل درآوردن، دو دستی شلوار جین اش را پایین کشید و با ش و ر ت کاپیتانی داشت می رفت زیر پتو کنار رومینا که ما مداخله کردیم!!!!!!!!!!!

فرداشبش بهنام ازش پرسید: سوشیانس می خواستی بری با رومینا آشتی کنی، چرا شلوارتو درآوردی؟!
سوشیانس: آخه می خواستم برم زیر پتو، راحت باشم!!!!!!!!!!!!قهقهه
فردای مهمانی، صبح داشتم ظرف ها را در ظرفشویی می گذاشتم که بیدارشد و تلخ و ترش و قات و پات آمد کنارم ایستاد.
من: سلام پسرم. صبحت به خیر خوشگلم.
سوشیانس: مامی دیدی نومینا (رومینا) بی ادب شد؟
من: نه. مگه چه کار کرد؟
سوشیانس: سه چرخه مو بهش ندادم، زد صورتم (زد تو صورتم). کتابمو بهش ندادم، زد صورتم. تو اتاقم منو هل داد به پشت افتادم.
من: آخ. آخ. خیلی ناراحت شدم. هیچ کس حق نداره تو رو بزنه. به رومینا هم می گم که کار اشتباهی کرده.
از دلجویی من کمی نرم شد.
من: خب، فکر می کنی چرا تو رو زد؟
سوشیانس: من اسباب بازیامو بهش ندادم. ناراحت شد.
من: سوشیانس جون. رومینا خودش کلی اسباب بازی داره. اگه اومده خونه ما به خاطر اینه که می خواد با تو بازی کنه. دوستته. دوستت داره.
خشمش فروکش کرد.
من: خب، یعنی دیگه نمی خوای با دوستت دوست باشی؟
کمی چرتکه انداخت.
سوشیانس: خب، بابای نومینا برای من خیار پوست کند. تازه نمک هم زد. مامیش هم مهربونه. من خندیدم. هی اونم خندید. می دونی مامی، نومینا خیلی دختر بانمکیه!!!!!!!!!!!! کی دوباره می آن خونمون؟!
و از آن روز به بعد، هر روز کچلم کرده که با نومینا بییم (بریم) شهربازی. هرچه می گویم الان رفته اند مسافرت، به خرجش نمی رود. ضمن این که در این مدت، علاوه بر شهربازی، زحمت کشیدند ما را به منزلشان دعوت کردند و این سوشیانس شیطان در خانه میزبان هم اسباب بازی ها را به نفع خود قبضه کرد.
وقتی داشتیم به سمت منزلشان می رفتیم، به سوشیانس گفتم: دیدی تو اسباب بازیهاتو ندادی رومینا بازی کنه. دوس داری اونم امشب اسباب بازیهاشو به تو نده؟
سوشیانس(قهقهه می زند): اگه به من نده، همشو پخش و پلا می کنم. همش مال منه!
ما: خجالت
مع الوصف، روزی بالغ بر سی بار یادش می کند و بهانه اش را می گیرد.
2-دیشب، به من می گوید: مامی تو خیلی خوشگلی. مثل شیر داغی. مثل لواشک ترشی! حالا چرا به من بغل نمی دی؟ (چرا بغلم نمی کنی؟)
پدرم می گوید بزرگ شود، از آن مخ زن ها می شود!نیشخند
3- کلن هم من و بهنام را که می خواهد خر کند، صدایمان می کند: خوش تیپم! لواشکی! میوه تازه!
4-دیروز، در اداره بیمه، یکی از خانم های کارمند داشت باهاش خوش و بش می کرد. اسمش را پرسید. بعد هم معنی اسمش را پرسید و من گفتم: نجات دهنده بشریت.
شب، از من می پرسد: نجات دهنده بشریت چیه؟
من (واقعا مانده بودم چطور توضیح دهم): خب، یعنی وقتی تو انشاله بزرگ بشی قراره کارای خوبی بکنی و برای مردم خیلی مفید باشی.
(مفید از کلمات مورد علاقه اش است. هرچه را که می خورد، صدبار وسطش از من می پرسد: برام مفیده؟)
سوشیانس (خیلی بامزه دستهایش را تکان می دهد): مامی اصن (اصلن- اصلا) نگران نباش!! من به مردم کمک می کنم.
ای من بگردم تو را !!!!!!!!!!!!!!!!تشویق
5- آزاده، خواهر نازم، بهش یاد داده در جواب سوال"سوشیانس من چقدر تو رو دوست دارم؟" بگوید"خیلی، خیلی". پدرم هم مدام بهش می گوید:"ما باهم دوست دوستیم."
عاشق این عبارات است. هر وقت یاد این دو نفر می افتد،  مدام در خانه تکرارشان می کند.
6- عاشق آواز خواندن است. یواشکی از خنده ریسه می روم،  وقتی با سوز می خواند: "نمی دونی،  نمی دونی،  دل من چی کشیده،  سپیده،  سپیده"
آخر،  دل تو چی کشیده نخودچی؟!ماچ
این ور آفتابی عید ما. ور تاریکش بماند برای پست بعد که اگر جنبه آگاهی رسانی نداشت، با شما در میان نمی گذاشتم که در این نوبهار کامتان را تلخ نکنم. البته، به لطف خدا الان به خیر گذشته است.