Daisypath Happy Birthday tickers
نینا و هفت سین! - دلبند
 
 
 
نینا و هفت سین!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧  

اگر امکان داشت،دوست داشتم در تمام آزمایشگاه های کشور  با هر جواب مثبت بارداری، یک جلد کتاب میعاد در سپیده دم را به نو مادران هدیه می شد و یا حتی پیش تر از آن، همان هنگامی که تصمیم به مادر شدن می گیرند، تا راه و رسم فرزند داری را به درستی بیاموزند. این کتاب را رومن گاری-نویسنده لیتوانیایی/فرانسوی- که به حق اعجوبه قرن بیستم نام گرفته است در باب خاطرات دوران کودکی و نوجوانی و سال های آغازین جوانی خود با مادرش به رشته نگارش درآورده است. مادری که به قول گاری، اسباب بازی محبوب خدایان رنج است. مادری که با در به دری و رنج استخوان سوز پسرک سه ساله اش را (که در بعضی از بیوگرافی ها به اشتباه چهارده سالگی قید شده)  به دندان می گیرد و شهر به شهر و کشور به کشور سفر می کند و با غول تنهایی و تهیدستی می جنگد تا با مرارتی جانکاه و گاه فراتر از طاقت بشری پسر را به ثمر برساند. شاید با خود فکر کنید که در گوشه گوشه دنیا چنین مادرانی بسیارند. اما نه! برجستگی ممتاز او عشق و ایمان پرستش وار و مومنانه اش به پسرش است. روشن بینی و پیشگویی های پیامبرگونه اش در مورد پسرش که تو در آینده سفیر کبیر فرانسه خواهی شد، نویسنده ای می شوی که آثارت به همه زبان ها ترجمه می شود، خلبان بزرگی می شوی، در جنگ جهانی دوم فقط پاهایت زخمی می شود و زنده می مانی، زنان زیبای جهان به پایت می افتند، لباس هایت را در انگلستان سفارشی می دوزند، فرزند راستین فرانسه خواهی شد و..
این ها شبیه رویاهایی نیست که مادران در دل می پرورانند و به آن امیدوارند. برای او مثل روز همه چیز روشن است. او آینده را می بیند و با قاطعیت بشارت می دهد و برای تحقق تک تکشان از جان مایه می گذارد.  هنگامی که در ویلنا-شهر کوچکی در شرق لهستان- به کلاه دوزی مشغول می شود و ناسیونالیست ها به او انگ می زنند و پای پلیس در میان می آید، در حالی که شانه های پسرک فقیر کم سنش را در دست می فشارد، از راه پله ها پایین می آید و سر راهش زنگ تمام همسایگان را می فشارد که ای موش های کور! بیرون بیایید. روزی تنها افتخار زندگی شما همین خواهد بود که پسرم در کودکی چندی در آپارتمان شما زیسته است. او روزی نویسنده ای بزرگ خواهد شد. سفیر کبیر آینده فرانسه را ببینید. و تا به آخر علیرغم همسایگان ناباوری که بی رحمانه قهقهه می زدند و به صورتش آب دهان می انداختند، تاب می آورد و سر حرف خود می ایستد. زنی که تمام وجودش عشق مادرانه و ایثار و ایمان نسبت به فرزندش است. مادری که شرح عاشقیش خواننده را وجد می آورد، دیوانه می کند و به گریه می اندازد. من هرگز نشده بود که به خاطر کتابی اشک به چشمم بنشیند. اما بارها و بارها این کتاب را در میانه کار بستم و خود را در هق هق بی امان گریه رها کردم. واقعا نمی دانم چرا این کتاب دیگر تجدید چاپ نمی شود. خودم پس از تلفن کردن به هشتاد و نه کتاب فروشی و نشر بالاخره  یک نسخه دست دوم را به بهای چند برابر خریداری کردم. اما خوشحالم و آن را چونان زنی که جواهراتش را دوست می دارد، دوست دارم.
اگر توانستید بیابیدش و بخوانیدش. بسیار دارد که از آن بیاموزیم. اکنون، می فهمم که با تمام عشقی که به پسرکم دارم، به گرد پای چنین ابرمادری نمی رسم. چقدر از او می آموزم. چقدر به او مدیونم. دیگر،  تا زمانی که زنده باشم، تمام روزهای مادر را بیش از آن که به مادرم و یا خودم بیندیشم، به او می اندیشم. تاج مادری را بر سرش می گذارم و دست های مقدسش را فروتنانه می بوسم. دوستت دارم نینا اوزینسکی!
2-  این روزها، سرگرم درست کردن سفره هفت سین با سوشیانسم. با دست های کوچکش ظروف هفت سین را نقاشی کرده و با نظرش سایر اجزای سفره را خریداری و تزیین می کنم. عکسش را هنگام تحویل سال می گیرم و اینجا می گذارم. پیشاپیش عیدتان مبارک و نوروزتان پیروز!

پ.ن.: این هم لینک دانلود کتاب که مریم عزیز از دوست های خوبم برای علاقه مندان پیدا کرده است.