Daisypath Happy Birthday tickers
خاطرات سه سالگی به بعد - دلبند
 
 
 
خاطرات سه سالگی به بعد
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥  

خوب، با سلامی تازه روال سابق را به لطف خدای بزرگ از سر می گیریم:
این هم خاطرات جدید:
1-خدا را شکر، بعد از سه سالگی خود به خود نسبت به آموزش توالت رفتن علاقه مندی نشان داد و بی دردسر الان وقت هایی که در منزل است باز می گذارمش. در فاز دوم، دلم می خواهد وقت هایی هم که بیرون می روم، باز بگذارمش، اما راستش نمی دانم چه راهکاری باید اتخاذ کنم. بهترین راهنمایی را شیلا جون مامان رومینا کرد که گفت لگنی زیر صندلی ماشین بگذارم و هر وقت که جیش داشت لگن را در فضای بین صندلی شاگرد و داشبورد روی کف ماشین بگذارم تا کارش را انجام دهد. اما مشکل اینجا است که من اکثرا با سوشیانس در ماشین تنها هستم و خودم رانندگی می کنم. مسیرهایی هم که می روم اکثرا اتوبانی است و نمی توانم یک لحظه کنار بزنم و به بچه کمک کنم تا روی لگن بنشیند. خودش هم به تنهایی از پس کل فرآیند بر نمی آید. اگر کسی راهکاری به ذهنش می رسد، لطفا مرا راهنمایی کند.
در همین راستا، یک بار که داشتم لگنش را در دستشویی خالی می کردم، آمد در دستشویی را باز کرد و با نگرانی گفت: مامی جیشا کجا می رن؟!
بعد خودش زودتر از من پاسخ داد: سوشیانس می دونه. مامانشون گذا (غذا) پخته، همبرگر، دارن می رن نهار بخورن!!!!!!!!!!!!سبز
2- جدیدا، عشق می کند که کسی برایش پیغام تلفنی بگذارد. گل پسر نازم، مارتیا، لطف کرده بود، برای تولد سوشیانس خودش روی تلفن پیغام گذاشته بود. فکر کنم سوشیانس جمعا سیصد باری تکمه پخش پیغام ها را زد تا تبریک اختصاصی مارتیا را از سر گوش کند!
به همین دلیل پدر و مادر و خواهر و برادرم مدام برایش پیغام می گذارند تا خوشحال شود. یک بار که پیغام ها را زده بود تا گوش کند، مادرم تعریف می کرد که اول پیغام خواهرم را شنیده و بعد پیغام برادرم پخش شده است. سوشیانس داد زده: آزاده صب (صبر) کن دایی داره حف (حرف) می زنه. تو وایسا! (فکر کرده همزمان هر دو به طور زنده دارند صحبت می کنند.همیشه هم وقت پخش پیغام ها، عین تلفن کردن، به هر چه که طرف می گوید جواب می دهد و از این که طرف حرف خودش را می زند و به گزارشات روزانه حضرت عالی جواب نمی دهد، عصبانی هم می شود!)
3- خیلی دوست دارد حرف های قلنبه سلنبه بزند و به رسم من و بهنام شب ها بنشیند و بحث کند. شب ها به من می گوید: مامی، نساکه (نسکافه) درس کن، حرف بزنیم!!!
فنجان کوچولوی نسکافه اش را با ژستی خاص در دست می گیرد و پاهای کوچولویش را روی هم می اندازد، حالت تفکر به خود می گیرد، و با کلی دک و پز خیلی جدی شروع به بحث می کند و چون هنوز نمی تواند، هر بار خیلی جدی می گوید: دیگه هلو و پرتقال و هندونه و آناناس و همه چی!
و بعد مدام این زنجیره را تکرار می کند که مثلا دارد یک بحث جدی طولانی می کند!هورا
4-عاشق دوستش،رها، در کارگاه مادر و کودک شده است. رها بچه ای است به شدت اجتماعی که حرف زدنش نسبت به سنش بسییار خوب است و با هم راحت بازی می کنند. متاسفانه مادرش تنها مادری است که من شخصیتش را نمی پسندم و تا حد امکان ازش پرهیز می کنم و گرنه برنامه می گذاشتم که بچه ها بیشتر همدیگر را ببینند. یک شب، توی ماشین، ابتدا به ساکن فیلش یاد هندوستان کرد و نیم ساعت از دوری رها گریه کرد.
سوشیانس: مامی، نها (رها) می خوام!
من: پسرم، رها رو شنبه ها می بینیم. سه روز دیگه! (روزهای هفته را از پارسال بلد است.)
گریه ادامه می بابد.
من: حالا با رها  چه کار داری؟
سوشیانس: می خوام فقط نگاش کنم!!!!!!!!!!نیشخند
در دوره بیماری ام، یک بار مادر رها تلفن کرد و ضمنش گفت که رها بهانه گرفته که می خواهد با سوشیانس صحبت کند. من گوشی را به دست سوشیانس دادم. سوشیانس به من که مثل نردبان بالای سرش ایستاده بودم نگاهی کرد و دید که رفتنی نیستم. به همین خاطر، گوشی را گرفت و گفت: سلام نها! جوشی (گوشی) چند لحظه!!!!!!
و بعد رفت توی اتاقش و در را بست. صدایش می آمد که: رها چجایی (کجایی)الان؟! و بعد نزدیک بیست دقیقه حرف زد. من هم دنبال کار خودم رفتم. بعد بیست دقیقه، با لپ های گل انداخته بیرون آمد. من هم عین مادرشوهرهای فضول ازش پرسیدم: سوشیانس جون، رها چی می گفت؟!
سوشیانس: هیچی. چیز خاصی نبود!!!!!!!!
من: ا، تو که بیست دقیقه باهاش حرف زدی!
سوشیانس(با بی میلی): هیچی. گفتم امروز نداشی (نقاشی) کردم. آکریلیک! ولش کن. بیا بازی کنیم!!!!!!!!!عینک
همان طور که ملاحظه می فرمایید، عین پسرهای بزرگ از دادن آمار رها خانم طفره می رفت.
از شوخی گذشته، به خدا من به حریم خصوصی افراد، حتی بچه ام، خیلی احترام می گذارم. منتهی چون دفعه اول بود که با دختری تلفنی صحبت می کرد، برایم جالب بود که البته با صورت رفتم توی دیوار!خنده
5- از مدتها پیش، بلد بود که تا بیست بشمارد. اخیرا یادش داده ام که تا پنج بخواند. برای این که شکل اعداد یادش بماند، هر کدام را به یک چیزی تشبیه کرده ام.  مثلا گفته ام که پنج شکمش گنده است!
یک روز، پیاده داشتیم می رفتیم که آقایی را دید که شکمش بسیار بزرگ بود. برگشته به من می گوید: مامی، این آقا پنجه! شکمش گنده اس!!!!!!!!!(تازه با دست هم ادای شکم گنده طرف را در می آورد!)
از ترس قدم هایم را تند کردم. گفتم الان طرف می آید خرخره ام را می جود!استرس
6- به کمک مهتاب، یکی از همکاران خوبم که گرافیک می خواند، کمی با ابزارهای نقاشی آشنا شدم و رفتم رنگ های اکریلیک و اکولین خریدم. همان طور که به مونا جان مامان رادین هم گفته بودم، از فروشنده سوال کردم و طرف گفت که این رنگ ها بی ضررند اما برای بچه ها طراحی نشده اند و فقط بچه های بالای سه سال و آن هم آن دسته ای که عادت به آغشته کردن پوست شان و یا احیانا خوردن رنگ ندارند، می توانند از آن استفاده کنند. این رنگ ها را به طور مستقیم و بدون رقیق کردن با آب یا روغن و.. دادم سوشیانس روی سطوح مختلف استفاده کرد. اما طبق تجربه ای که به دست آوردم، بهترین حالت اکریلیک روی بوم و بهترین حالت اکولین روی مقوای بافت دار گرم بالای اشتنباخ یا فابیانو است. ضمنا، مراقب باشید که به ویژه اکولین روی وسایل منزل نپاشد چون پاک کردنش کار حضرت فیل است.
آنقدر، خانم مردوست، معلم گل کلاسش را دوست دارد که اغراق نیست اگر بگویم به عشق تشویق او نقاشی می کشد. حین کار، مدام می گوید نداشی (نقاشی) بکشم، خشک بشه، ببریم خانم مملم (معلم) برای سوشیانس دس بزنه. بخنده!
من هم از ته دل خانم مردوست را با آن ظرافت چهره و عشق سرشارش نسبت به بچه ها، ادب خانم وار و دقت مدامش در نرنجاندن دیگران (کاملا برعکس مامان رها) و شور و انرژی زیادش در ستایش زیبایی زندگی و کودکی خیلی دوست دارم.
7- عکس های آتلیه اش به امید خدا آخر این ماه حاضر می شود که حتما در اینجا می گذارمش.
8- برای سلامتی همه بچه های دنیا دعا کنیم و از خدا بخواهیم که کمک کند که در شرایط مساعدی بزرگ شوند. آمین.قلب