Daisypath Happy Birthday tickers
آنچه گذشت - دلبند
 
 
 
آنچه گذشت
ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥  

قبل از هر چیز بگویم که در طی این یک ماه وقفه چقدر دلم برای این وبلاگ و دوستان گلم تنگ شده بود و پیشاپیش خیلی از تایید دیر هنگام نظرات پر محبتتان عذرخواهی می کنم.
از یک هفته مانده به تولد سوشیانس و درست همان شبی که تولد سوشیانس را در کلاسشان در مرکز کارآفرینی گرفتم، دچار تب و لرز و پادردهای شدید شبانه و سر درد های توان فرسا شدم. روز پنج شنبه بیست و هشتم مهر قرار آتلیه داشتیم. صبح آن روز طبق روال ترجمه کردم و چشمم هیچ مشکلی نداشت. کاری که اخیرا دستم بود ترجمه دیکشنری روانپزشکی بود که فونتش بسیار ریزتر از معمول بود. سوشیانس که بیدار شد، حمامش کردم و به قصد آرایشگاه از خانه بیرون رفتیم تا موهایش را براشینگ کنند. توی کوچه، به مادرشوهرم تلفن کردم که احوالش را بپرسم که با خبر بیماری وخیمش شوکه شدم و شروع به گریه کردم. تلفن را که قطع کردم، ناگهان به طور بی سابقه ای دچار کاهش دید شدید شدم طوری که همه چیز انگار در کسوف فرو رفت. دیگر حتی تابلوهای بزرگ سبز رنگ اتوبان ها را هم نمی توانستم بخوانم.  آدم ها جلوی چشمم تغییر شکل می دادند و ماشین ها مثل ارواح در حال تجسم لبه هایشان در مه فرو می رفت!
همه چیز در سایه روشن بود مثل مواقعی که از آفتاب شدید وارد اتاق می شویم.
وضعم طی دو هفته اول به حدی بد بود که بهنام با وجود این که به اقتضای شغلش عادت به دیدن بیماری های گوناگون دارد، بعد از گرفتن شرح حالم دو ساعت زار زار گریه کرد!
سی ام مهر، روز تولد بچه ام، بنده مدام از این دکتر به آن دکتر می رفتم. قبل از ام آر آی مونای نازنینم زنگ زد تا تولد سوشیانس را تبریک بگوید و نمی دانست که درست در همان لحظه داشتم به او فکر می کردم. چون تهدید به بستری در بیمارستان شده بودم و این تصمیم منوط به نتایج آزمایشات متعددی بود که بهم داده بودند. در تمام مدت ام آر آی به رنجی فکر می کردم که مونا در طی مدت بستریش از دوری رادین کشیده و بغض امانم را بریده بود. با وجود غژ و غوژ دستگاه، مجالی داشتم تا همه چیز را دوباره مرور کنم. دیدم که هر چه به سرم آمده از کار فرسایشی و فشار وحشتناکی است که به مغز و چشمم آورده ام. این که هیچ چیز ارزش آن را ندارد که نتوانم صورت قشنگ پسرکم را ببینم. این که چقدر زندگی ناپایدار و سلامتی مان شکننده است و این که چقدر افکار زاید و نگرانی های الکی بین ما و هرآنچه که واقعا و حقیقتا در زندگی ارزشمند است، فاصله می اندازد. به مادرشوهر بدبختم فکر می کردم که طفلکی یک عمر با دشمنان واقعی و خیالیش جنگید ولی اکنون نیرویی نامریی در درونش چنان با او سر جنگ افتاده که نمی دانم یارای مقاومت در برابرش را دارد یا نه؟ به این که چطور جسم توپرش  ذره ذره تا این حد کاهیده شده است. به این که بین بودن و نبودن، دیدن و ندیدن، توانستن و نتوانستن مویی فاصله است. به قول سهراب ریه های لذت پر اکسیژن مر... است.
خلاصه این که با شرمندگی زیاد، ترجمه ها را نصفه به ناشر عودت دادم و تا آخر سال هم فکر نمی کنم قادر باشم و مایل باشم که دوباره کار بگیرم. دو هفته هم که سر کار نرفتم چون عملا نمی توانستم از مانیتور جز یک صفحه درخشان چیزی را ببینم. بعد، آرام آرام خود به خود  بهبود با روندی کند آغاز شد. این مدت پزشکان متخصص چشم و مغز و اعصاب مرا دیدند و نتایج آزمایشات به لطف خدا طبیعی بود و هیچکس نتوانست مشکل را تشخیص دهد. تا کنون، بابت سردرد بالغ بر صد و پنجاه مسکن خورده ام. البته، دو بار دیگر نیز دچار سردردهای تنشی طولانی مدت شده بودم اما هرگز دچار اختلال دید نشده بودم. بهنام معتقد بود که به خاطر فوکوس زیاد روی فاصله نزدیک عضلات تطابق دهنده چشمم هایپرتروفه شده و ورم کرده اند. دکتر روانپزشکی هم که در نهایت رفتم (چون دکترهای دیگر گفتند مشکلم جنبه جسمانی ندارد) بعد از کلی بررسی گفت که هیچ مشکلی وجود ندارد و فقط احتمال می دهم که شوک تلفنی ای که دیده یک لحظه خون رسانی به چشم را مختل کرده و بافت های چشم را دچار آسیب موقت کرده است. در هر حال، هم سردرد و هم کاهش دیدم مراحل آخر بهبود را می گذرانند ولی هنوز نمی توانم متنی طولانی را بخوانم. این متن را هم با وقفه های بسیار نوشتم و با این حال چشمم حسابی قرمز شده است.
این بود قضیه ما و این متن را با آرزوی شفا برای همه بیمارانبه پایان می برم و به چند خاطره از سوشیانس بسنده می کنم تا کام تان را بیشتر از این تلخ نکنم. فقط قدر سلامتی تان را بدانید چون تنها همین یک جسم را دارید و افراد زیادی هستند که دوستتان دارند و دوستشان دارید و بودنتان برایشان خیلی مهم است.
جمله آخر هم این که می خواستم از خواهر نازنینم-آزاده- که خیلی دوستش دارم یک تشکر ویژه کنم که واقعا با آن همه محبتی که در مدت بیماری و خانه نشینی در حقم کرد، اگر دو بار هم زندگی کنم، نمی توانم محبت هایش را جبران کنم.
خاطرات:
با سوشیانس بازی خیالی می کنیم، مثلا من بستنی فروش و سوشیانس مشتریست.
من: بشتابید! ما همه جور بستنی اینجا داریم.
سوشیانس: مامی، راس می گی؟ بستنی سیاه و سرمه ای هم داری؟!
(همه جور را به معنای واقعی کلمه گرفته است.)
در مرحله دوم بازی، جاهایمان عوض می شود:
سوشیانس: بیا، بیا، همه جور بستنی داییم (داریم) ، بستنی لازانیایی، بستنی دارچینی!
(مثلا طعم های جدید اختراع کرده که روی دست من بزند.)
در نسخه سوم:
من: آقا، من بستنی شاتوتی می خوام.
سوشیانس: اول پول بده!! هزار!!
من: بفرمایید، اینم هزار تومن.
سوشیانس: خب، حالا بستنی گرم می خوای یا خنک؟!
خاطره دوم:
تبلیغ صندلی ماساژور را دیده و با اشتیاق پیشاپیش توصیفش می کند:
این صندلی ماساژوره. پا فشار می ده! دس فشار می ده! شکم فشار می ده! نوبتیه! (منظورش این است که یک نفره است.)
من: سوشیانس، دوست داری توی صندلی ماساژور بشینی؟
سوشیانس(با ژست متفکرانه): نه مامی، می دونی خانمانه س!!!!! (مدام می رود سر لوازم آ* رایش من خانمانه نیست، فقط صندلی ماساژور خانمانه است!)
خاطره سوم: دیروز، سه تایی رفتیم کافی شاپ. من و بهنام چای و شیرینی سفارش دادیم. آقا سوشیانس بستنی!
من: سوشیانس جون، ببین دستت یخ کرده. دفعه دیگه یه چیز گرم سفارش بده. مثل ما!
سوشیانس: جرا؟ بستنی مال دختراس؟!
(نمی دانم این جداسازی ج*ن*س*ی*ت*ی را کی بهش یاد داده!)
مراقب خودتان باشید. یادتان باشد که همین یک جسم را دارید و کوچولوی قشنگتان همین یک مادر را دارد!