Daisypath Happy Birthday tickers
پراکنده های جدید - دلبند
 
 
 
پراکنده های جدید
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢  

1-وب گردی می کردم که چشمم به نام موسسه ماندالا خورد. تماس گرفتم و اسم سوشیانس را برای آخرین ترم کارگاه مادر و کودک رزرو کردم. (چون بعدش انشاله سه ساله می شود و این کارگاه ها برای کودکان زیر سه سال است.) برای سه تا شش ساله ها هم کلاس های مستقل بدون حضور مادر دارند که البته چون هم سوشیانس به من وابسته است هم من به او، قرار شد که کنار در کلاس بنشینم و از بیرون کلاس ببینمش. تمرین خوبی برای هردوی ماست تا خود را برای مهد آماده کنیم. البته، شهریه دوره به نظرم غیر عادی گران است. تنها برای چهار جلسه هشتاد و پنج هزار تومان می گیرند. تا ببینیم کیفیت دوره چطور است. در حال حاضر، در تعطیلات تابستانی هستند و نیمه دوم شهریور ماه برمی گردند. اسمش هایپر لینک است تا هرکس که دوست دارد، تماس بگیرد و از دوره ها استفاده کند.
2-وقتی سوشیانس ده ماهه بود، یک بار سه نفری به کانون پرورشی حجاب رفتیم تا ببینیم آیا کارگاه های مادر و کودک برگزار می کنند یا نه. گفتند حداقل سن شرکت در کلاس سه سالگیست. دوباره اخیرا تماس گرفتم و گفتند که آخر شهریور مراجعه کنم تا از سوشیانس تست بگیرند و بعد بتوانیم در دوره پاییز شرکت کنیم. خواستم اطلاع رسانی کنم که دوستان گلی که بچه بالای سه سال دارند، می توانند به این مرکز که نامش را به آدرس وبش لینک کرده ام سری بزنند و از دوره های مختلفش استفاده کنند. اگر اشتباه نکنم گفتند که شهریه یک دوره ده جلسه ای اش بیست و پنج هزار تومان می شود که حتی در مقایسه با مرکز کارآفرینی شهرداری منطقه 5 (که آن هم دولتیست) باز غیرعادی ارزان است. خیلی خوشحالم چون بچه های بیشتری را از طیف های اقتصادی گوناگون و حتی اقشار بسیار کم درآمد زیر پوشش می گیرد و در ارتقای سطح خلاقیت و شکوفایی استعدادهای کودکان جامعه می کوشد.
3-این هم یکی دو خاطره از سوشیانس:
الف: دیشب بعد از دو روز برایش شیر خریدم. چون پنیر گاو خندان برایش خریده بودم و علاقه زیادی به خوردن مداومش پیدا کرده بود و غذا هم سوپ جو داشتیم که با شیر و خامه فراوان درست کرده بودم، دیگر این دو روز شیر نخورد. می گویم: سوشیانس جونم برات شیر خریدم فردا صبحانه شیر عسل بخوری.
سوشیانس:عجب. دو سه یوزه شیر نخودم! (چه عجب! دو سه روزه که شیر نخوردم)
ب: یک روز صبح وقتی در سفر بودیم، از خواب بیدار شد و دید که باران می بارد. بدو بدو کنار پنجره رفت و با لحن اغراق شده ای گفت: اوه اوه اوه بایون می یاد. چکنیم؟(با فتح "چ" و با لهجه افغانی بخوانید) سی شانس فک کنه. (مکث، یعنی دارد فکر می کند) آها چتر بزنیم!
ج: وقتی می خواهد به زور چیزی را به آدم بخوراند، از همان ادبیات من استفاده می کند: مامی بخور. یه ذیه(ذره) بخور. یه کم بخور. چی میشه یه ذیه بخویی؟!بازی می کونیم ها!!
د:بهنام داشت با ناشرش تلفنی حرف می زد و نصف مکالمه به خاطر نام کتب پزشکی و یا اصطلاحات پزشکی انگلیسی بود. سوشیانس موبایل را دم گوشش گذاشته و سعی می کرد تا جایی که می تواند با همان لحن بهنام حرف هایش را تقلید کند. وقتی انگلیسی می شد و نمی توانست، کم نمی آورد و داد می زد: اوکی. گطعه (قطع شد- صدا نمی رسد) تو چجایی؟ (کجایی؟)
کلا اگر قرار بود کل خانواده بهنام یک شعار خانوادگی داشته باشند، حتما "کم نیار" می بود که به سوشیانس هم رسیده است. همین رقابت بینافردی و کم نیاوردن است که باعث شده که تا این حد موفق باشند. دایم به نوعی سعی دارند رکورد هم را بشکنند.
راستی پریشب، یکهو تزی به ذهنم رسید و وقتی به بهنام گفتم، گفت که جالب و در خور تامل است. همان طور که می دانیم در بچه های چپ دست نیمکره راست مغز و در بچه های راست دست نیمکره چپ مغز فعال تر و به اصطلاح غالب است. در عین حال، به اثبات رسیده که دختران از تمام قشر مخ برای تکلم استفاده می کنند ولی پسرها فقط به دو بخش گویایی مغز یعنی نواحی بروکا و ورنیکه که در نیمکره چپ مغز واقع شده وابسته اند. نتیجتا طبیعیست که در پسران چپ دست (مثل سوشیانس) تکلم به سرعت مثلا دختران راست دست و یا حتی پسران راست دست پیشرفت نکند. به همان نسبتی که خلاقیت افراد چپ دست به علت همان غالب بودن نیمکره راست بیشتر است و حداقل در سوشیانس به طور عینی قابل مشاهده است.
شاید خوانندگان پزشک در این زمینه بتوانند راهنمایی بیشتری کنند.
4-به مناسبت تولد بهنام دو خانواده از دوستانمان را به انضمام خانواده خودمان دعوت کرده بودیم. وسط مهمانی بحث بچه دوم پیش آمد. به جز من که شدیدا موافقم و بالاخره هم به امید خدا کار خودم را می کنم، همه به شدت با این مقوله مخالف بودند. یکی از دوستانم به شوخی می گفت: "بچه دوم بیاری، کالسکه سوشیانس رو بهش می دی. فردا کلاس نمی بریش و بهش می گی سوشیانس کلاس رفته به تو هم یاد می ده" و البته همه خندیدیم. همین طور که می خندیدم، یکهو به یک نیمچه بینشی رسیدم. هم دوستم و هم شو هرش و هم شوهرم و هم برادرم که در جبهه مخالف بودند، همگی بچه دومی بودند! به هیچ عنوان قصدم تعمیم به کل نیست و اصلا نمی خواهم بگویم که هرکس که با بچه دوم مخالف است بچه دومیست یا همه بچه دومی ها خودشان با داشتن فرزند دوم مخالف هستند ولی بالاخره حسن تصادف جالبی بود. شاید با احترام نسبت به والدین این افراد و همه والدین دارای بیشتر از یک بچه که اطمینان دارم تمام سعی خود را می کنند تا اجحافی در حق هیچ یک از بچه هایشان نشود، باید با حساسیت دوبله ای با این قضیه برخورد کنیم. به هر حال، منکر نمی توان شد که حتی اگر کالسکه جدا هم برای بچه دوم بخریم و همه کلاس های بچه اول هم ببریمش، باز هم بخشی از انرژی صرف فرزند اول می شود و شرایط بچه دوم هرگز مثل بچه اول نیست که یک جفت پدر و مادر تازه نفس بیست و چهارساعته فقط در خدمت او باشند و این طبیعی است که تا حدی اسباب ناخرسندی بچه دوم را فراهم آورد و گاه نخواهد که جایگاه خودش را تکرار کند. مثلا، با وجود این که شوهرم نسبت به برادرشوهرم بسیار محبوب تر بوده چون پدر خدابیامرزشان نسبت به زیبایی، پاکیزگی و فرمانبرداری بسیار حساس بوده و بهنام نسبت به برادرش قشنگ تر، منضبط تر و به طرز غیر قابل تصوری کم توقع تر و سرسپرده تر بوده، اما خودش می گوید که با این همه، موفقیت های اجتماعی بیشتر برادرش به عنوان یک جراح متمول بخشی به دلیل فرزند اول بودن و استقلال بیشتر و نحوه برخورد والدین مثلا در اعطای مسیولیت بیشتر به او بوده است. در هر حال، این بحث بسیار پیچیده است و مخلص کلام اینکه از آسمان سنگ هم ببارد و همه مردم دنیا هم با این مقوله مخالف باشند، باز هم یک تنه می گویم که برای خانواده کوچک ما دو بچه بهتر است. گفته بودم تک رو هستم، مگر نه؟!
5-راستی، دومین نمایشگاه تخصصی مادر، نوزاد و کودک از 15 تا 18 شهریور ماه 1390 در خیابان حجاب، مرکز آفرینش های فرهنگی بر پا می شود. تلفن: 22254250-22254924
 پ.ن: راستی کسی از شما دوستان خوبم هست که شماره تلفن آتلیه محسن بیگلری را داشته باشد؟ (برای تولد سه سالگی سوشیانس می خواهم.)