Daisypath Happy Birthday tickers
دیگه چه خبر؟ - دلبند
 
 
 
دیگه چه خبر؟
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦  

 

1- دیروز نتیجه سونو را برای دکتر بردیم. بسیار راضی بود و زمان تقریبی سزارین را 20 مهر تعیین کرد. از وزن و فشار خونم هم خیلی راضی بود. برای اولین بار، با فتوسکوپ صدای قلب نی نی را چک کرد. طفلکی بچم از بس روز قبلش ترسیده بود، نسبت به پروب شرطی شده بود و دوباره فرار کرد توی حفره لگن. با لمس شکمم جایش را پیدا کردم و به دکتر نشان دادم و او هم ضربانش را چک کرد. قلب کوچولوش مثل بچه گنجشک می زد...

الهی و ربی، از تو می خواهم که قلبش صد و بیست سال در کمال سلامتی و شعف بتپد. ما هم دیشب را جشن گرفتیم و دوتایی رفتیم بیرون و شام خوردیم.

2- مادرم می گفت که الان این بچه عزیزترین کست در دنیاست. گفتم: نه. می تونم بگم بهنامو خیلی دوست دارم چون از بیرون بهش نگاه می کنم. ولی بچه امتداد وجود خودمه. مثل اینه که بگی قلبم یا چشممو دوست دارم. دوست داشتن بچه از جنس حب ذاته. فکر کنم منظورم را نگرفت چون گفت: ولی من که خیلی بچه هامو دوست دارم! نمی دانم چرا گاهی از دست حرفهایش، دودهای آبی و سبز از دماغ و گوشهایم بیرون می زند.

3- در راستای ترس من از تعویض بچه در زایشگاه، پدر خوش فکرم پیشنهاد داده است که بهنام به محض تولد بچه در اتاق عمل، با مهر نظام پزشکی اش یک مهر روی باسن بچه بزند تا عوض نشود. من که موافقم ولی این بار بهنام بود که از گوشها و دماغش دودهای آبی و سبز بیرون می زد.

4-آزاده خاله ریزه دیشب خواب خیلی قشنگی دیده است: خواب دیده که من زایمان کرده ام و تجربه بسیار راحت و خوبی بوده و درد نداشته ام. گوشه سالن بچه را خوابانده بودم و برادرم به خواهرم گفته که برو بچه اش را ببین. آزاده می گفت: بچه خیلی خوشگل و خیلی کپلی بود (می گفت که از حد توقع ما هم بالاتر بود. معلوم بوده که نی نی حسابی جیم رفته و بدنسازی کار کرده!!!!) و حالت بچه یک روزه را نداشته و بزرگتر بوده. موهایش هم بور بور بوده است. بچه شروع می کند به حرف زدن با آزاده و او خیلی تعجب می کند ولی برای من عادی بوده است. توی خواب، آزاده یاد حضرت مسیح می افتد...

5- پاقدم نی نی، از مطب دکتر که بیرون می آمدیم، دم یک کیوسک روزنامه فروشی ایستادیم تا مجله ادبی رودکی را بخریم که دیدم داستانی که به نام پرواز از دوریس لسینگ، برنده جایزه نوبل 2007، ترجمه کرده بودم، چاپ شده است. (برای علاقمندان: شماره اردیبهشت و خرداد 87- ص 70- مترجم: آزیتا زمانی). امروز که زنگ زدم از سردبیرش تشکر کنم، گفت که دو داستانی را که خودم نوشته بودم و برایشان فرستاده بودم، مورد قبول واقع شده و در شماره های بعدی چاپ می شود. به شوهرم گفتم اگر من مردم، کتاب های شعرم و کتاب هایی که ترجمه کرده ام و این مقالات، داستانها، ترجمه ها و اشعار پراکنده ام را که اینجا و آنجا چاپ کرده ام، کنارهم بگذار و بهش بگو که مادر فلک زده ات اگر پزشک نبود، حداقل این کارها را کرد!!