Daisypath Happy Birthday tickers
سفر به چین-بخش دوم - دلبند
 
 
 
سفر به چین-بخش دوم
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠  

خوب، تا خاطرات سفر سرد نشده و از دهان نیفتاده!!!! ادامه سفرنامه را می نویسم:
ب-شانگهای:
شانگهای بزرگترین شهر چین و هشتمین شهر بزرگ دنیاست. شانگهای رابط چین و دنیا است. یک بار در تلویزیون، برنامه ای درباره چین دیدم که نشان می داد پس از ماﺋو، رهبر ک م و ن ی س ت چین که با افکار افراطی خود درهای چین را به روی دنیا بست، شیاﺋوپینگ سر کار آمد و درب های شانگهای را به روی سرمایه گزاری خارجی باز کرد و تعبیرش هم این بود که من پنجره ها را باز می کنم تا هوای تازه به درون آید حتی اگر با این جریان هوای تازه، چند خرمگس هم وارد شوند، اشکالی ندارد. واین پنجره گشودن، شانگهای را به یکی از ابرشهرهای دنیای مدرن تبدیل کرده است. شهری که وقتی دورنما یش را در شب به هنگام کروز بر روی رودخانه هوانگ پو نگاه می کردیم، به حق تعبیر نیویورک شرق را درباره اش تصدیق می کردیم. نام شانگهای به زبان چینی به معنای بر فراز دریاست و اکنون به عنوان بزرگترین شهر صنعتی و مهمترین بندر حمل و نقل دریایی و مرکز اقتصادی چین آوازه جهانی دارد.
از بین دیدنی های بی شمار شانگهای، به موارد زیر بسنده می کنم:
باغ یو:

باغ یویوان به معنای باغ شادیست. این باغ داستانی زیبا و غم انگیز دارد. در زمان قدیم، تحصیل فقط حق اشراف بود و فقرا از آن محروم بودند. زن و مرد فقیری تمام هم و غم شان را گذاشتند تا به هر شکلی که شده، تنها پسرشان بتواند درس بخواند. این پسر نیز شایستگی بسیار از خود نشان داد و به واسطه ی دانش و کفایت خویش به مقام صدراعظمی رسید و تا آن حد عزیز امپراطور شد که اجازه داشت از رنگ زرد استفاده کند. در آن زمان استفاده دیگران از رنگ زرد اشد مجازات را به همراه داشت چون زرد رنگ اختصاصی امپراطور بود. جانم برایتان بگوید که این پسر به جبران محبت والدینش سعی کرد با لحاظ احترامات خاص نسبت به امپراطور، خانه ای شبیه به شهر ممنوعه برای دوران بازنشستگی پدرش بسازد که نتیجه همان باغ یو است و فوق العاده زیباست. اما متاسفانه پدرش در راه رسیدن به اینجا درمی گذرد و هرگز باغ یو را نمی بیند. این هم چشمه ای از بازی های سرنوشت.
در سردر این باغ و بسیاری از جاهای تاریخی چین دو مجسمه شیر قرار دارند. زیر دست شیر نر، گویی است و زیر دست ماده شیر، بچه شیری. یعنی جهانداری را به مردان بسپارید و پرورش اولاد را به زنان (خانمهای عزیز اگر فشارتان بالا رفته عجالتا یک فنجان چای لی چی صرف کنید که توضیحش در پایین هست!) و روی هم سمبل عظمت آفرینشند. و دیگر اینکه شیر که نماد مهمی در چین محسوب می شود، از طریق پیشکش یکی از پادشاهان سلسله اشکانیان خودمان به امپراطور وقت چین، وارد این کشور شده است.
 
برج تلویزیونی شانگهای (مروارید شرق آسیا):

برای دیدن این برج، از تونلی جالب رد شدیم که از زیر رودخانه هوانگ پو در مرکز شهر می گذشت. رودخانه مزبور شانگهای شرقی و غربی را از هم جدا می کند که یک سو شانگهای سنتی و شرقی و سوی دیگر آن شانگهای مدرن و غربی مالامال از آسمان خراش های سر به فلک کشیده است. (شبیه استانبول شرقی و غربی که از میانشان رود زیبای بوسفر می گذرد.) این برج، پس از برج تلویزیونی کانادا و مسکو سومین مقام را از حیث بلندی دارد و چهارمین برج، برج میلاد خودمان است. ارتفاعش به قولی به 456 متر می رسد و در سال 1991 شروع به ساخت اش کرده اند و در سال 1995 به بهره برداری رسیده است. در دیواره ی آن هتلی هفت ستاره به نام هتل آسمانی وجود دارد. با آسانسورهایی که 50 نفر گنجایش دارد، با سرعت 7 متر بر ثانیه بالا رفتیم که گوشم گرفت. در بالای برج، سکویی شیشه ای وجود دارد که می توانید رویش بیایستید و از آن ارتفاع سرگیجه آور به زمین زیر پایتان نگاه کنید. این جناب سوشیانس خان بدو بدو کنان پرید روی سکو و کاری کرد که غریزه مادرانه بر ترس از ارتفاع پیروز شود. تازه، در شرایطی که تازه برخی از همسفران لحظه ای دل به دریا می زدند و با قیافه هایی که از ترس کبود شده بود و با چنگ زدن به هر میله و قلابی که گیر می آوردند، لحظه ای رویش ژست می گرفتند تا عکسی بگیرند و بعد دوباره به سرعت به حاشیه امن زندگی پناه ببرند، آقا زاده ما که از تصویر زیر پایش خوشش آمده بود، قهقهه زنان از این سو به آن سو رویش می دوید و من بیچاره هم به دنبال او. یکی از همسفران که به شدت ترس از ارتفاع داشت در مسیر برگشت به من گفت: فکر نمی کردم تا به این حد شجاع باشید. به قیافه تان نمی آید! خندیدم و گفتم: شجاع نیستم، مادرم!
در طبقه پایین هم موزه مردم شناسی در دو طبقه بود که صد حیف که نود درصد همسفران به دیدنش علاقه نشان ندادند و فقط ما و سه نفر دیگر به داخل آن رفتیم و واقعا مسحور شدیم. به قول سوشیانس عایی (=عالی) بود، عایی!

خانه سنتی چای:

در چین چای های بسیاری وجود دارند و مصارف درمانی گوناگونی دارند. در خانه سنتی چای دور میزهای کوتاه سنتی نشستیم و دختر خانمی چینی چای های مختلفی را جلویمان دم و سرو کرد. زمان دم شدن چای بین سی ثانیه تا دو دقیقه است. گاهی اوقات از ماگ های طرح داری استفاده می کند که زمان تغییر رنگ یا طرح آن، زمان آماده شدن چای را نشان می دهد.
چای های مختلفی که خوردیم، به شرح ذیل بود:
(ضمنا، آنان از فعل خوردن به جای نوشیدن چای استفاده می کنند چون بعضی از چای ها با اجزای جامد درونشان خورده می شود.)
چای جینسینگ: که سطح انرژی و ایمنی بدن را بالا می برد و برای کلیه ها و حافظه مفید است. ل ی ب ی د و را هم زیاد می کند. از همه هم به نظر من شیرین تر و خوشمزه تر بود. 
چای سبز چاه اژدها (Dragon Well Green Tea): که چای امپراطور نامیده می شود. که  سرشار از آنتی اکسیدان های گوناگون است و ریه ها را پاک می کند و به ویژه برای سیگاری ها توصیه می شود. تقریبا هیچکس نتوانست بیشتر از یک قلپ آن را بنوشد. 
چای جاسمین (یاسمین) گلدار: بسیار زیباست. عکس فوق مربوط به این چای است. اول به شکل یک غنچه بسته است. در آب باز می شود و گل زیبایی از میان آن پدیدار می شود. کاش طعمش هم به اندازه ی ظاهرش خوب بود. چای یاسمین دانه کوچکتر بدون گل (Smaller ball Jasmine Tea)  هم هست و هر دوی این چای ها برای بهبود عملکرد و پاکسازی کبد، بهبود سوی دید، کاهش کبودی دور چشم و درمان چشم های خسته و نیز بهبود کیفیت خواب موثر است.
چای سیاه لی چی: که باعث بهبود گوارش و کاهش وزن و کاهش قند و چربی و فشار خون می شود و مانع از بروز آنمی (فکر کنم کم خونی است) می شود. طعم شیرین و بوی گل دارد ولی با سلیقه من جور نیست.
چای های دیگری هم بود، ولی فقط اینها را سرو کردند و بعد هم رفتیم فروشگاه طبقه پایین و چای های مورد علاقه مان را خریدیم. من جینسینگ و بهنام چای سیاه لی چی برداشت.
کلا، طب سنتی در همه اشکالش از طب سوزنی گرفته تا داروهای گیاهی و ماساژ و چای درمانی قدمتی طولانی در چین دارد.
در مرکز طب سنتی پکن، پزشکان متخصص طب سنتی ای بودند که قادر بودند که با نگاه کردن به کف دست، بیماری هایی را که سه ماه بعد بروز خواهد کرد، پیشاپیش تشخیص دهند.
مثلا پزشک آنجا تا کف دستم را دید گفت که مفصل زانوهایت مشکل دارد که کاملا هم درست است و هر وقت که از زمین بخواهم بلند شوم، زانوهایم تق و توق می کند و نشستن بر روی زمین با پای جمع به مدت طولانی اشکم را در می آورد. در مورد بقیه هم هر چه گفت تایید کردند. اما داروهایشان هم گران بود، هم من هنوز با طب سنتی راحت نیستم و جز در دوران بارداری که با تایید پزشکم کندر می خوردم، تا به حال به هیچ عطاریی رجوع نکرده ام. شاید به این دلیل که در ایران اکثرا عطاری ها را افرادی تجربی اداره می کنند نه دانش آموخته طب سنتی و اینکه اغلب اجناسشان بدون بسته بندی مناسب بوده و از نظر بهداشتی خیلی به نظرم قابل قبول نیست. 
در پست بعدی درباره هانگزو و سوشیانس در چین و دردسرهای ما با دخملکان چینی می نویسم. ماچ