Daisypath Happy Birthday tickers
از فیلم بیبیز و بیب×ی خودم - دلبند
 
 
 
از فیلم بیبیز و بیب×ی خودم
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩  

الف: فیلم نوزادان/شیرخواران/کودکان یا  Bébés (ب ب به کسر هر دو ب به تلفظ فرانسه و بیبیز به تلفظ انگلیسی) به کارگردانی توما بالمه محصول 2010 کشور فرانسه، مستندیست که به زندگی صفر تا یک سال چهار کودک از چهار نقطه جهان می پردازد: پانجاﺌو از نامیبیا، ماری چان از توکیو، هتی از سان فرانسیسکو و بایار از مغولستان. من دوبار این فیلم را با لذت نگاه کردم. واقعا دیدنش را به همه توصیه می کنم. پانجاﺌو در جایی بی آب و علف با حداقل امکانات زیستی در قلب نامیبیا زندگی می کرد. پدرش انگار که نبود، اصلا مطرح نشد. اصولا، هرچه به سمت جوامع مدرن تر می رویم، نقش پدر در روند فرزند پروری پررنگ تر می شود. پانجاﺌو در دایره ای از زنان و کودکان به شکل مشارکتی بزرگ می شد. هیچ لباس یا اسباب بازی خاصی نداشت، طبیعی طبیعی مثل بره. بخشی از طبیعت اطرافش بود و دنیا را از طریق مظاهر طبیعی اش بی واسطه درمی یافت. بچه ها با سنگ و خاک و گاه با اعضا بدن خود بازی می کردند. مادران نیمه برهنه بودند، در فضای بیرون خانه دور هم جمع می شدند و تمام روز را در کنار بچه ها به صحبت و خنده با یکدیگر می گذراندند. و بچه ها در هر زمانی که اراده می کردند، از شیر مادر تغذیه می کردند. هیچ تلاش خاصی برای تربیت یا پرورش بچه ها صورت نمی گرفت. در بافت طبیعت اطراف خود به شکل خودرو بزرگ می شدند. تشنه که می شدند، از آب باران جمع شده در گودال های گل با زبان مثل پیشی ها رفع تشنگی می کردند. مادران آن منطقه مثل اکثر مادران دنیا مهربان بودند. بچه ها را نوازش می کردند، حتی از جاهایی که نباید بب*وس*ند، می بو*سی*دند و بچه ها از خنده غش می کردند. شیوه فرزند پروریشان برای من خیلی عجیب و جالب بود. موهای بچه ها را با چاقوی بزرگی می تراشیدند و خاکه ای قرمز رنگ بر پوست سرشان می مالیدند. چون همدلی در میان زنان قیبله موج می زد، همین حالت هم به بچه ها رسیده بود و بچه های بزرگتر با بچه های کوچکتر با آمیزه ای از مراقبت و ملاطفت نسبی رفتار می کردند.
بایار فرزند دوم یک خانواده ایلیاتی مغول بود. مادر تمام روز مشغول دامداری بود. مادر بایار نسبت به مادر پانجاﺌو خسته تر بود و بچه ها را بیشتر سرزنش می کرد، حتی یک بار هم که بایار سطل آبی را سرریز کرده بود، چهار ضربه به باسنش زد! بچه اکثر روز را در قنداق در داخل چادر در کنار برادر چهار-پنج ساله اش و حیوانات خانگیشان می گذراند. در هر چهار اپیزود، بچه ها بر خلاف بچه های ایرانی در ارتباط تنگاتنگ با حیوانات بزرگ می شدند. شیوه فرزند پروری مادر بایار هم خیلی خاص و عجیب بود. شیرش را روی صورت بچه می دوشید و بعد با پنبه خشکش می کرد. یا برای شستن پای بچه، پسر بزرگتر را وامی داشت تا از ظرفی به دهانش آب بریزد، بعد از دهانش به عنوان دوش استفاده می کرد و آب را روی پای بچه می ریخت! ساعاتی هم که در مرتع کار می کرد زنگوله ای را با طنابی از سقف چادر به دست بچه وصل می کرد که هر بار که بچه حرکت می کرد، طناب کشیده می شد و زنگوله به صدا درمی آمد. چون مادر علیرغم مهربانی اش، معلوم بود که هرازگاهی از تنبیه بچه ها استفاده می کند، پسر بزرگتر هم نسبت به بایار خوشمزه لپوی معصوم، نسبتا خشن بود و هرازگاهی که دستش می رسید او یا گربه بیچاره را می چزاند.
نکته ای که خیلی قابل تحسین بود این بود که سیستم های حمایتی مادر و کودک در آن منطقه پرت نیز فعال بود. در دوران بارداری، مادر به کلاس های مادران باردار می رفت و با کمک وید*یو ورزش می کرد یا بعد از تولد بایار، پرستاری معاینات ادواری کودک را در منزل انجام می داد. 
ماری چان و هتی از توکیو و سان فرانسیسکو با شیوه ای تقریبا یکسان بزرگ می شدند: کمک پدر و نقش پر رنگش در بزرگ کردن بچه، کلاس های والد و کودک زیر یک سال (شبیه کلاس های بادبادک خودمان)، تربیت فرزند مطابق با معیارهای علم مداری و مدرنیته. مثلا، در صحنه ای هتی مادرش را می زند، مادر کتابی را با عنوان No Hitting (کتک کاری ممنوع) از کتابخانه بیرون می کشد و به هتی نشان می دهد و هتی آشکارا نشان می دهد که موضوع کتاب را فهمیده و یادش آمده است.
شیوه تربیتی هتی و ماری چان به نسل امروز ما ایرانیان خیلی نزدیک است و مشترکات زیادی دارد که دیگر تکرارش عاری از لطف است.
جالب اینکه، هر چهار بچه با همه تفاوت های فرهنگی و اقلیمی شان در شیوه بزرگ شدن، مهارت های اصلی مثل نشستن و ایستادن و راه رفتن و صحبت کردن و... را در زمان های مشابه و یکسانی انجام می دادند و معلوم می شود که ساعت بیولوژیکی بدن فارغ از شرایط محیطی کار خود را انجام می دهد.
عاشق این چهار بچه خوشگل و دوست داشتنی شده بودم: پانجاﺌو با پوست شکلاتی و خنده خوشگلش، بایار با آن لپ های کپل و طرح نازنین صورتش که آدم دوست داشت بچلاندش و بخوردش، ماری چان ظریف و مامانی که حالت گریه هایش مرا یاد هلن عروسک می انداخت و کلی دلم برایش تنگ شد. هتی بور و چشم رنگی ناز که آدم را به هوس بچه دوم می انداخت. خلاصه، فیلم ماهیست، ماه. از دستش ندهید.
ب: این هم از اخبار ب ی ب ی خودم: عطف به بند پنج پست قبلی، پیشرفت های مادر و فرزند از دو هفته پیش به این سو از این قرار است:
پیشرفت پسر: کلمات جدیدی که سوشیانس یاد گرفته است: کشک-تلخ-ساعت-شارژ-سنگ-زنگ-برف-آزاده-کش (کفش)-در-شام-شمع-گچ-ببر-دو-سه-شش-ده-سیزده- صد- شا*ه بابا- شا*هزاده (دو ترکیب اخیر را نمی دانم از کجا شنیده)-پسر-آش-مام-عطر-سینما- آب سیب-آب هویج و ...ولی خوشمزه ترینشان این دوتاست: صد در ده( صد در صد) و شمنده(شرمنده)
پیشرفت مادر در آموزش توالت رفتن: خجالت
البته، از شوخی گذشته، سر سرماخوردگی و بیرون روی های ماه گذشته اش، با وجود اینکه بلافاصله عوضش می کردیم، برای اولین بار پایش سوخت. چند ساعت باز گذاشتمش تا راحت باشد. بهش گفتم "جیش داشتی، بهم بگو." یک ساعت گذشت و خبری نشد. روی لگن هم که یک ثانیه نمی نشیند. بهش گفتم "اگر توی خونه هم جیش کردی، هیچ اشکالی نداره و راحت باش. من می شورمش." دو ساعت دیگر باز بود و باز هم هیچ خبری نشد. از ترس کالاندولا زدم و پوشکش کردم. بلافاصله پوشک را کاملا خیس کرد. فهمیدم طفلکی تمام این مدت خودش را نگاه داشته است. به جز این مورد، هر از گاهی هم که بازش کرده ام، خودش دویده و یک پوشک آورده که پوشکم کن. احساس می کنم هنوز از نظر روحی آمادگی ندارد. ضمن اینکه زمستان هم به خاطر تکرر ادرار و پوشش چند لایه لباس بچه ها، خیلی فصل مناسبی برای آموزش توالت رفتن نیست. تازه من هم مشغول ترجمه کتابی هستم که شب یلدا از خدا خواسته بودم و آن فراغ بال لازم را ندارم که تمام هم و غمم را روی این موضوع بگذارم. لذا پروژه را موکول کردم به بعد از عید انشاله.

از شیرین کاری های جدیدش این است که زبانش را لوله می کند یا اینکه از خیلی وقت پیش که با انگشتانش روی لبش زنبورک می زد ولی اخیرا به آن ریتم های بسیار قشنگ و با معنایی می دهد یا اینکه خودش را وحشتناک تنس و منقبض می کند و خودش را در همان حال می لرزاند بعد عضلاتش را رها می کند و ریسه می رود. قربون دست و پای بلورین بچم و این حرفا دیگه!خیال باطل

وقتی م ی ر ق ص د، خصوصا با ترانه بچگانه آسیاب بچرخ می چرخم در سی دی بازی های آوازی خانم سودابه سالم، می چرخد اما مردمک چشمهایش ثابت می ماند، انگار که ضمن چرخیدن چشمهایش جا می مانند. آدم از خنده ریسه می رود.خنده

در غیاب من آمده به پدرش در سرخ کردن سیب زمینی کمک کند، ناغافل دو تا خلال سیب زمینی را از پایین گاز به داخل ماهیتابه پرت کرده، روغن جست زده و روی دستش پاشیده. روی دستش دو تا تاول زده بود که خودش ترکاندشان و یک هفته ای جایش زخم بود. ناراحتروز اول، برای اینکه سوختگی اذیتش نکند، گل رس مخصوص گل بازی بچه ها را آوردم و تا شب با هم بازی کردیم. مثلا همبرگر درست می کردم و از پشت دستش به عنوان ماهیتابه استفاده می کردم، طبیعت سرد گل مانع از احساس سوزش می شد و مدام قهقهه می زد و بازی می کرد تا شب که خوابید و فردا صبحش هم از سوزش خبری نبود. ولی خودم از چند ساعت گل بازی از توش و توان افتاده بودم. راستی سه نکته آموزنده در مورد گل بازی از پرند جون-مربی هنر و خلاقیت:
الف- گل طبیعت سرد و ضد استرسی دارد، اما کار با آن فشار خون را دچار افت می کند. لذا، بعد از گل بازی به بچه ها مایعات و خوراکی های شیرین بدهید.
ب- گل جاذب انرژی های منفی است. بیشتر از یک ماه نگاهش ندارید. چون پر از استرس می شود.
ج- برای نگهداری گل، آن را داخل کیسه فریزر بگذارید و کیسه را داخل ظرف دربسته ای بگذارید. کمی روی کیسه آب بریزید تا عرق کند و ظرف را در محیط تاریک و خنک مثل یخچال نگاه داری کنید.

عاشق برف شده است، اساسی. وقتی برف آمد، با هم رفتیم کلی برف بازی کردیم. هنوز که هنوز است، صبح ها تا چشمش را باز می کند، می گوید: برف و می پرد پشت پنجره تا ببیند که هنوز برف باقی مانده است یا نه.ماچ

خدای مهربان نگهدار و حافظ تمام بچه های دنیا باشد.