Daisypath Happy Birthday tickers
بیست و شش ماهگی چند روز کم! - دلبند
 
 
 
بیست و شش ماهگی چند روز کم!
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦  

١- "در ستایش سالخوردگی" هرمان هسه را می خوانم که چطور سالهای میانسالی و سالخوردگی را هر روزه نیمی پشت میز تحریر و نیمی در باغچه خانه اشان صرف کار می کرده است. یاد هاروکی موراکامی می افتم با برنامه دوندگی های منظم روزانه اش. با خودم به این نتیجه می رسم که تکیه به یک عنصر خارجی در دنیای عینی مثل گلکاری برای هسه و دویدن برای موراکامی و چسبیدن به آن طی برنامه ای منظم و همیشگی با دیسیپلین و پشتکاری قابل تحسین و تعمق و غرقه ساختن خود در جزییاتش، می تواند در بسط دنیای ذهنی و رسیدن به درکی جدید و عمیق از زندگی ما را یاری دهد. نمی دانم توانستم منظورم را درست برسانم یا نه؟ این عنصر خارجی برای من سوشیانس است. با وسواس و عشق جزییات پرورش و بالندگی اش را در دستورکار هر روزه ام قرار می دهم و با شکیبایی گوش به موسیقی رویشش می سپارم. و با کمال تعجب، و با مکانیسمی که بر خودم نیز ناشناخته است، همین ریزه کاری های ساده و گاه مبتذلانه مرا به درک نوینی از حیات می رساند که قبلا نداشته ام. همین است که می گویند بچه دارشدن باعث رشد می شود. 
٢- چند ماهیست که رابطه اش با پدرم "تریپ این لاو" شده است! هر جای اتاق که باشد، به محض اینکه ببیند پدرم می خواهد بلند شود، می دود دستش را می گیرد و یا پشت در دستشویی می ایستد تا بیرون بیاید و دستش را بگیرد و تا مبل بیاوردش. به عصایش هم اصلا اعتماد ندارد. اکثرا اصرار می کند که عصا را کنار بگذارد و خودش دست او را بگیرد. اگر دورتر از بقیه نشسته باشد، زود می رود دستش را می گیرد و کمکش می کند تا بیاید و بین جمع بنشیند. هر لباس جدیدی هم که بپوشد، اول از همه می رود گزارشش را به او می دهد. خلاصه که دایم دور و برش است و با او حرف می زند. وسایلش را پیدا می کند و برایش می آورد. برایش میوه پوست می کند و دوست دارد از دستش غذا بخورد. روح بچه ها و افراد مسن به هم نزدیک است و اکثرا زلال تر از جوانانی هستند که دارند با ریز و درشت زندگی دست و پنجه نرم می کند.
آدرس منزلشان را هم بلد است و همین که به حوالی خیابان اصلیشان می رسیم، جیغ و داد و فریاد می کند که زود باشید مرا به آنجا ببرید.
٣- از محبت این فرشته مهربانی بگویم که هر وقت گندی می زند و خرابکاریی به بار می آورد با آنکه من اهل تنبیه کردن و وقفه (تایم آوت) دادن و... نیستم، از ترس اینکه من را ناراحت کرده باشد، با یک ادای مخصوص می آید و مرا چند بار می بوسد که ژستش با بوسیدن های عادیش فرق می کند. در همین راستا، چند روز پیش، از وسط بازیش در آن سوی سالن داشت مرا که فیلم می دیدم، می پایید. انگار متوجه شده بود که صورتم ناراحت است. با نگرانی دوید و به شیشه تلویزیون خیره شد. دو نفر با هم گلاویز شده بودند. بدو بدو آمد مرا همان طور که گفتم، بوسید. من که خندیدم، خیالش راحت شد و دوباره رفت سراغ برج سازیش.
یا اینکه، آن روز داشتم برایش کتاب می خواندم. از بیرون صدای جوشکاری می آمد. با تعجب به پنجره اشاره کرد که شیه؟(=چیه؟) گفتم: دارن دو تا آهنو بهم می چسبونن، صدا می ده. به اینکار می گن جوشکاری.
صدای جوشکاری اعصاب خردکن و نزدیک بود. دوباره به همان شیوه شروع کرد به بوسیدن من که مبادا این صدا ناراحتم کند. آنقدر مهربان و لطیف است که هرگز کمبود دختر داشتن را احساس نمی کنم.
همان دوست و همکار بارداری که یک بار ازش نوشتم، به دنبال اینکه خیلی دلش دختر می خواست و بچه اش پسر شد، به من می گفت: آزی، این که هیچ!!!!!!! حالا برای دومی تمام سعیمو می کنم که دختر بشه!
اینها را که می گفت، با خودم فکر می کردم که خدایا اگر در سرنوشت هر دوی ما بچه دوم هست ولی فقط به یکی مان قرار است دختر بدهی، به او بده! من فقط دلم می خواهد سوشیانس تنها نباشد. برایم جنسیتش مهم نیست. هر چند که داشتن دو بچه از دو جنس مختلف دامنه تجربیات والدین را در فرزند پروری وسیع می کند.
ضمنا این جمله معترضه را هم بگویم که مبادا این حرف های من سبب قضاوت منفی شما نسبت به همکارم شود. او تک فرزند است و والدینش مسنند و خودش هم نسبتا دیر ازدواج کرده است. طبیعیست که با حجم تنهایی طولانی ای که کشیده است، دلش همدم بخواهد و به طور سنتی فکر کند که دختر الزاما همدم بهتری نسبت به پسر است وگرنه دختر ماهیست و من خیلی دوستش دارم. چهارم دی، مقارن با تولد مبارک مسیح (ع)، پسر کوچولویش با خانم دکتر رضوان کاظمی (دکتر پنجه طلای خودم که خیلی دوستش دارم) در بیمارستان آتیه متولد می شود. خواهش می کنم برای سلامت هردویشان دعا کنید.
۴- چگونه مرغ را آبپز کنیم؟
دو باری همراه با سوشیانس مرغ را گذاشته ام آبپز شود تا برای درست کردن غذا ازش استفاده کنم. یک روز صبح سوشیانس آمد و دستم را کشید و به سمت فریزر برد و مدام می گفت: ماما! ماما! (=ماهی) منظورش این بود که بغلش کنم تا در فریزر را که بر رویش چند تا ماهی آهن ربا دار چسبانده ام باز کند. در را که باز کرد، یک بسته مرغ بیرون آورد. بعد هم دوید و از توی کابینتی که قابلمه ها را توی آن می گذارم، قابلمه ها را امتحان کرد و دقیقا قابلمه ای را که متناسب با سایز آن بود برداشت. کیسه فریزر را پاره کرد و مرغ را تویش گذاشت و روی گاز گذاشت. خودم سیر و پیاز داغ و سبزیجات و روغن زیتون و رب به آن اضافه کردم. ازش پرسیدم که الان چی باید توش بریزم؟ اشاره به سوراخ بینی اش کرد و مدام صدا دار بو می کشید. من هر بار که غذا درست می کنم، ادویه های مختلفی را که استفاده می کنم، می دهم بو کند. منظورش ادویه بود. دانه دانه شیشه ادویه ها را دادم بو کند و اسمشان را هم گفتم. به نمک که رسید بو نکرده برش گرداند. یادش مانده بود که نمک بوی خاصی ندارد. بعد از او پرسیدم اگه گفتی دیگه چی کم داره؟ در کمال ناباوری من گفت:آب! آب تویش ریختم. زودی دوید یک قاشق درآورد و محتویات را هم زد و بعد رضایت داد که گاز را روشن کنم. آخر سر هم خودش خودش را تشویق کرد و دست زد! به همان نسبت که حرف زدنش عقب تر است، ادراکش جلوتر است.
این هم یک امتیاز دیگر به نفع پسر کدبانویم (کدآقایم!!!). مادران دختردار دیگر منتظر چه هستید؟!
۵- خدایا! به من همتی بده تا آموزش توالت رفتن را شروع کنم!
دو ماه است که لگنی خریده ام و گوشه حمام گذاشته ام. هر روز به خودم قول می دهم از اولین روزی که آف باشم، آموزش را شروع کنم ولی هنوز انگار آن روز نیامده است. به خدا من آدم غرغرو و شاکیی نیستم ولی دارم واریس می گیرم از بس سر پا می ایستم. رسیدگی به چند تا دندان خراب و دو زانوی مستهلک کینه جو که هنوز آن چند ماه اضافه وزن بارداری را فراموش نکرده اند و تیرویید بیچاره ای که سه سال از آخرین چکاپش می گذرد و فقط اندکی جرات برای دادن آزمایش خون لازم است وگرنه بهنام هم زحمت اوردر آزمایشگاه و هم تنظیم دوزاژ دارو را می کشد، را از فرط خستگی و انباشت وظایف روزانه به تعویق می اندازم. به خدا نمی دانم صبحم کی شب می شود، شبم کی صبح؟ بعد مادرم از روی دلسوزی همسایه کارمند طبقه پایین اش را به رخم می کشد که هر شب راس نه خوابند. می گویم مادر من! ما که تا کارهایمان را تمام کنیم یازده شب است. اگر آن دو سه ساعت هم بیدار نمانیم تا به این روح لاغر و نحیف غذایی برسانیم، کتابی بخوانیم و فیلمی ببینیم یا قطعه ای موسیقی کلاسیک گوش دهیم که روحمان می میرد! می گوید: اشکال نداره، آخه تو کارمندی! نتیجه می گیرم وجود روح خیلی برای کارمندان ضروری نیست.
۶- هر روز که پا در آن اداره راکد و خاکستری می گذارم با خودم دعا می کنم که بار الها سوشیانس را از تمامی مشاغل ناسالم و نیز کارمندی حفظ بفرما!
٧-آقا! من شرمنده ام بابت عکس های آتلیه! آتلیه به من گفت که فایل عکس ها را پنج سال دیگر به ما می دهد! از آنسو هم چون عکس ها را در آلبوم چسبانده بودم، نه اسکنش خوب از آب درآمد و نه اینکه خاله آزاده توانست از آنها عکس بگیرد. ترسیدم عکس ها را هم از آلبوم دربیاورم، پاره شود. این بود داستان ما!