Daisypath Happy Birthday tickers
بیست و پنج ماهگی - دلبند
 
 
 
بیست و پنج ماهگی
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥  

1- من زیر یک سالگی چندین لغت می گفتم و از یک سال  و دو ماهگی جمله سازی های سه کلمه ای را با جمله "بابا کجا بودی؟"(نیمه شبی که پدرم از یک سفر دو هفته ای برگشت)شروع کردم. در دو سالگی عالی و کامل حرف می زدم. برعکس، برادرم تا چهار سالگی حرف نزد. به جای حرف زدن، از یک سری کلمات نامفهوم استفاده می کرد که فقط من می فهمیدمشان و پدر و مادرم مدام مرا برای ترجمه به کمک می خواستند(از همان زمان شغلم بر پیشانیم حک شده بود). مثلا "گاگوگو- گوگوگو"! به زبان برادرم "تاریکه، می افتی" معنی می داد یا به دایی خدا بیامرزم که تهمورس نام داشت می گفت "گَه گی گیGahgigi " ! اما، حالا اولین خصیصه بارزی که برادرم در مهمانی ها به آن شناخته می شود، قدرت بیان بسیار خوبش است. تجزیه و تحلیل و قدرت استدلالش از همه ما بهتر است و بیان سلیس و فصیحی دارد.
حرف زدن بچه ها تابع شرایط ژنتیکی و محیطی چندگانه پیچیده ایست و در اکثر موارد، دیر یا زود راه می افتند. پس، اگر نگرانید، جای نگرانی نیست. مثلا، وضعیت حرف زدن گل پسر ما به این ترتیب است:

 

سوشیانس این گونه ادایش می کند

واژه اصلی

سَب

سبز

آبا

آبی

زَر

زرد

سَن

سنگ

اَس- اسب

اسب

بَب

ببر

اِرس

خرس

بع بع

ببعی

سگ

سگ

اینژا-اینجا

اینجا

دیش

جیش-توالت فرنگی-پوشک

شیشی-شیشه

شیشه شیر

سی

سیب

آزا

آزاده (خواهرم)

آپ

تاب

آپ آپ آپو

تاب تاب عباسی

(راستی درستش همبازی است نه عباسی!)

سَ- ساشا-سوشی (بسته به مود گوینده)

سوشیانس

غذا (ولی با وجود درست ادا کردنش وقتی غذا می خواهد به رسم قدیم می گوید پوآ)!

غذا

آپ

آب

من

من

ما

ما

لِله

ژله

این

این

ماما!

ماهی

اَخ

نخ

اَخ

یخ

این جدول در تکمیل جدول قبلیست که چند ماه پیش نوشتم. ضمن اینکه، این کلمات، کلماتی هستند که رابطه دلالت را برای آنها رعایت میکند، یعنی وقتی تصویر اسب می بیند و می گوید اسب، می داند که دال کلمه سه حرفی اسب مربوط به مدلول آن که همان حیوان اسب است، می شود وگرنه ده ها کلمه را طوطی وار از ما تقلید می کند و ناقص یا کامل ادا می کند که نمی داند معنی شان چیست. مثلا به آتن می گوید آدن اما مسلما نمی داند آتن پایتخت یونان است یا اینکه بدواً یک شهر است.  
برای من در همین حدش هم خیلی رضایت بخش است. چند ماه پیش، سر موضوع حرف زدنش با دکتر صبور صحبت می کردم، می گفت ادبیات محاوره ای نسبتا پیچیده من و بهنام و کتاب داستان و شعر خواندن زیاد ما برای سوشیانس سبب افزایش قابل ملاحظه ای در داده های ورودی به مغزش شده است و می گفت اگر حرف زدنش با تاخیر مواجه شد، این را به حساب زمان مورد نیاز برای طبقه بندی داده ها، پردازش آنها و سپس بازتولید جملات و عبارات به شیوه خودش بگذارید. می گفت چنین بچه ای قاعدتا دیرتر زبان باز می کند اما وقتی باز کند، دایره لغات وسیع تری دارد. تازه، نمی داند که ما هر شب به سنت چند ساله مان یک فیلم می بینیم که همه به زبان های غیر زبان مادریست. درست است که ما اصلا عادتش نداده ایم تلویزیون نگاه کند (حتی کارتون و دی وی دی های بیبی* انشتین) و در اثنای فیلم می رود و بازی می کند یا از سر و کول ما بالا می رود، اما صدایش را که می شنود! ضمن اینکه به روال موسیقی دوستی سابقش، هر روز پیش می آید که چند ساعتی در خلال آتش سوزاندن هایش ترانه های خارجی گوش دهد و این موارد ناخوداگاه او را در محیطی چند زبانه قرار می دهد و سبب به تاخیر افتادن مضاعف تکلمش می شود. به همین خاطر، همین حدش هم مرا خوشحال و راضی می کند. خدا را شکر.
تبلیغ Your* Baby* Can* Read را دیده اید؟ من برای سوشیانس نمی پسندمش. اصلا به هیچ نوع آموزش مستقیمی در این سن معتقد نیستم اما هدفم اشاره ای به مکانیسمش بود. دو هفته پیش، شبی فیلمی از گدار به نام "دو یا سه چیز که از او می دانم"، را می دیدیم. نام فیلم به زبان فرانسه درشت روی صحنه نخست فیلم درج شده بود. اتفاقا رویش را پاوز زده بودم تا برای سوشیانس آب سیب بیاورم. بهنام گفت کلمه به کلمه برای من بخوانش. من هم روی هر کلمه دست گذاشتم و دو بار تکرار کردم. عنوان این فیلم به فرانسه می شود:deux ou trois choses que je sais d’elle(دو او تغوا شُز کُ ژو سِ دِل). اواسط فیلم بهنام کسل شد و گفت که فردا خودم ببینمش. فردای آن روز، در پایان فیلم دوباره صحنه نخست یعنی نام فیلم آمد. سوشیانس دوید و جلوی شیشه تلویزیون دست روی sais گذاشت و گفت سِ. باورم نشد دستم را روی elle گذاشتم گفت اِل! هنوز هم نمی دانم اتفاقی بود یا اینکه واقعا یاد گرفته بود. چون آنقدر هیجان زده شدم که یادم رفت کلمات بیشتری ازش بپرسم!!
به اینجا می گوید اینژا یا اینجا. اما آنجا را بلد نیست. هر وقت می خواهد بگوید آنجا، می رود آنجا و می گوید اینجا!!!!
یک سری مکعب به رنگ های مختلف دارد. پریشب، داشتم دسته بندی رنگ ها را با او کار می کردم. مکعب سبزی برداشتم پرسیدم: "چه رنگیه؟" گفت: "سَب". گفتم: "آفرین پسرم. حالا یک مکعب سبز دیگه بده به من روش بچینم."  داد. گفتم:"خب، حالا یه سبز دیگه هم بده که قهرمان من بشی." کلا از هر رنگ سه مکعب دارد. مکعب آخری هم کمی دور افتاده بود. نمی دیدش. دید نزدیک ترین رنگ به آن زرد است، یک زرد برداشت داد دستم و خندان گفت:سَب! گفتم: "نه این زرده. سبز نیست." یک کم دیگر گشت و باز ندیدش. با لبخند و حالت صورت ارباب رجوعی که کسری پرونده دارد و یک جوری سعی می کند به کارمند مربوطه بفهماند که حالا یک کاریش بکن و تو رو خدا زیر سبیلی ردش کن، گفت: "سَب!" پافشاری کردم :"نه پسرم این زرده، نمیشه" حرصش درآمد و مکعب زرد را سه متر آن طرف تر پرتاب کرد و داد زد: "سَب!" و بازی را بهم زد!
دو سه شب پیش هم اولین جمله سه کلمه ای را ساخت. از خستگی رو به موت بودم. روی تختمان، شیرعسل آخر شبش را دادم و برخلاف معمول که شیشه را روی میز توالت می گذاشتم، روی پاتختی کنار تخت گذاشتم. بلند شد، شیشه را روی میز توالت گذاشت و گفت:"ماما شیر اینجا" و خوابید.
می دانم بسیاری از شما بچه هایی در سن سوشیانس یا حتی کوچکتر دارید یا داشته اید که مهارت های کلامی شان بسیار بهتر از سوشیانس است. مخصوصا، جدول فوق را تهیه کردم و گذاشتم، تا هم یاد خودم و هم یاد دوستان از گل بهترم باشد که به پیشرفت های ولو کوچک بچه هایمان ارج بنهیم و فقط او را با خودش مقایسه کنیم.
2- در پایان دو سالگی، شیر خشک اش هم به دستور دکتر قطع شد. شیر خشک قادر به تامین نیازهای بدن بچه های بالاتر از دو سال نیست. به جایش روزی دو تا 250 سی سی شیر عسل (شیر پاستوریزه جوشیده شده+عسل طبیعی نه شیر عسل های آماده تجاری) نوش جان می کند. سی قطره مولتی ویتامین Vitane اش هم به روزی 5 سی سی شربت  Vitane تبدیل شد که فردا باید بخرمش چون تا به حال ذخیره قطره اش تمام نشده بود.
3- انگار فقط منتظر بود که من راجع به احتیاطش راجع به رنگ بازی در وبلاگش شکایت کنم و بعد دچار اصلاح ژنی شود! فردای آن پست، آمد دستم را کشید. دیدم عین یک بچه سرخپوست اصیل سر تا پایش را با ماژیک های غیر سمی و قابل شستشوی کرایولا رنگی کرده، تازه روی سنگ های کف سالن را هم پر کرده بود. آمده بود دنبال من که مرا هم به اتاق گریم ببرد! بعد از اینکه یک دست و یک پایم را کاملا رنگی کرد، با ماژیک نارنجی نیم رخ راستم را هم کاملا نقاشی کرد، حتی به داخل سوراخ گوش بیچاره ام هم رحم نکرد و بهنام هم از صورت دو رنگم فیلم گرفت. سر کلاس هنر و خلاقیت هم خیلی راحت با گل مجسمه سازی ارتباط برقرار کرد. اجازه ندارم که محتوی کلاس را در اینجا بنویسم ولی یک نکته مهم را باید یادآوری کنم که پرند جون می گفت که به هیچ عنوان خمیر بازی دست بچه ها ندهیم، چون منافذ باز پوست، مواد شیمیایی مضرش را به سرعت جذب می کند. به جای آن از گل رس که هم در مغازه های اسباب بازی گلدونه هم در مغازه اشل میدان تجریش یافت می شود، استفاده کنیم. پرند می گفت که طبق تحقیقی که صورت گرفته، کمترین میزان افسردگی و اضطراب در میان مشاغل مختلف بین باغبانان، گل فروش ها و مجسمه سازان دیده می شود و گل بازی به جای خمیر بازی می تواند در تامین سلامت روان بچه ها خیلی موثر باشد. توضیحاتش در این مورد بسیار جامع و جالب بود ولی هرچند که اینجا را هم نخواند، درست نیست پیش تر بروم.
4- بدون له کردن نارنگی، آن را کاملا پوست می کند و تعارف می کند.
5- در بحث غذا خوردن، طبعی تا به این حد آدم بزرگانه در بین بچه ها ندیده ام: عاشق نسکافه، قهوه ترک، شکلات تلخ، زیتون چه معمولی و چه پرورده، ماﺀ الشعیر تلخ و... است. نمی دانم وقتی چهل ساله شد، چه می خواهد بخورد؟
6-در این لحظه، دلم می خواهد همه باهم دعا کنیم که خداوند مهربان به همه پدران و مادران طول عمر و توانایی دهد تا بچه هایشان را زیر سایه خودشان بزرگ کنند و اینکه دل هر کسی که بچه ندارد و بچه می خواهد، به معجزه اش روشن گردد. دعا کنیم که بچه هایمان از خودمان بهتر شوند تا فردا روز دنیای زیباتری بسازند. آمین.