Daisypath Happy Birthday tickers
طوماری از این روزهای سوشیانس - دلبند
 
 
 
طوماری از این روزهای سوشیانس
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩  

1- ترم اول هنر و خلاقیت دو تا سه سال ما در موسسه بادبادک با پرند جون از هفته پیش شروع شد. اکثر بچه های ترم گذشته این بار هم هستند و جای مامان سروش (که در کلاس دیگری از همین دوره شرکت می کند) و مامان آرتین کوچولو (که بچه اش هنوز دو ساله نشده) خالیست. به عوضش، مامان های دختردار بیشتری در کلاس حضور دارند و تعادلی میان جمعیت پسر و دختر برقرار شده است.
این کلاس را خیلی دوست دارم. همیشه قبل از شروع کلاس، پرند جون حاضر و آماده در کلاس حضور دارد و تا پایان تایم کلاس، هم سخت با بچه ها کار می کند. آگاه و اهل مطالعه است. رفتارش با بچه ها درست و اصولیست. از نظر محتوی کاری و آموزشی کلاس هم، خیلی خوب است. کلاس به چهار بخش تقسیم می شود: در بخش اول، بچه ها به نقاشی و درست کردن کلاژ و کاردستی و... (در یک کلام کار خلاقانه هنری) می پردازند، در بخش دوم، بازی داریم، بخش های سوم و چهارم هم شعرخوانی و قصه خوانی هستند.
سوشیانس کم سن ترین بچه کلاسشان است و به همین خاطر من ازش انتظار ندارم که عملکردش الزاما در حد بچه های بزرگتر دیگر باشد. گاهی اوقات خیلی خوب همکاری می کند اما گاهی هم دوست دارد از دور میز کنار برود و در اتاق بدو بدو کند و به گوشه ها سرک بکشد. از بین بچه ها هم عاشق امیرعلی، یکی از بچه های جدید کلاس است که جثه اش ماشاله از بچه های دیگر خیلی بزرگتر است و سوشیانس هم که عاشق ارتباط با بچه های بزرگتر از خودش است.
در فصول گرم، عصرها مادران همسایه بچه ها را برای بازی به حیاط مجتمعمان می آوردند. بچه ها دو گروه بودند: بچه های نوپا در یک گروه و بچه های پیش دبستانی و دبستانی در گروه دیگر. با وجود اینکه، من با تبلیغاتم کفه را به نفع هم سن و سالانش سنگین می کردم که مثلا" سوشیانس ببین شروین چقدر دوستت داره، محمد توپ رو آورده پایین که با تو بازی کنه و..." باز هم می رفت با آن قد و قامت کوچولویش وسط گروه دبستانی ها خودش را جا می کرد و اگر آنها می خندیدند، او هم قهقه می خندید و اگر آنها می دویدند و بازی می کردند، کم نمی آورد و پا به پایشان می دوید. پسرهای گروه انعطاف کمتری نسبت به دخترها داشتند و دایم به جان من نق می زدند که "خاله، اینو ببر. کوچیکه، نمی تونه حرف بزنه و..."
جلسه پیش به پرند جون گفتم که سوشیانس همچنان تا وقتی نقاشی می کند که دستش رنگی نشود و به محض رنگی شدن جا می زند و با اصرار و گریه از من می خواهد که دستهایش را کاملا بشویم. در حالیکه، با دست و دلبازی غذا را روی میز خانه  پخش و پلا می کند و با هیجان روی شیشه میز نقاشی می کند. پرند گفت: چون به غذا اعتماد دارد(غذا را خورده است و اعتمادش جلب شده است) اما به رنگ اعتماد ندارد. می گفت زمان می برد تا به رنگ هم اعتماد کند. مدتی پیش دوباره یک بوم نقاشی خریدم و تشویقش کردم نقاشی کند. بیشتر خوشش می آمد که رنگ را از داخل لیوان به روی بوم بریزد یا با قلم مو پخشش کند تا اینکه با دست نقاشی کند. کلا چند جلسه طول کشید تا یک تابلو را تمام کرد. اما آن روز که به تقلید از کلاسش، بریده های کاغذ کادوهای موجود در منزل را دستش دادم تا با دست پاره کند و بعد یادش دادم که پشتشان را چسب ماتیکی بزند و روی بوم نقاشیش بچسباند تا به شکل کلاژ درآید، چون دستش آلوده نمی شد خیلی خیلی استقبال کرد و بعد از تمام شدن کاغذها باز هم کاغذ می خواست، حتی به مقوای داخل جعبه ویفر و کاغذ زرورقی دور تافی ها هم رحم نکرد و همه را روی بوم چسباند. من هم بوم را کامل سلفون پیچ کردم و در معرض دید گذاشتم و هر چند دقیقه یک بار با آب و تاب بهش یادآوری می کردم که این اثر هنری کار اوست و مورد تشویق شدید قرارش می دادم و او هم ذوق می کرد. اما هنگامی که در نوزده ماهگی بوم نخست را به اتمام رساند، (همانی که قابش کردم و عکسش را توی وبلاگش گذاشتم)، اشراف به این موضوع نداشت که این اثر خودش است و مدام از من می پرسید: "شیه؟" (=چیه؟) (یاد کاراکتر بابای صدر*اعظم در قهوه*تلخ افتادم با "چیه؟کیه؟"هاش!)
امروزهم ایده بکری داغ داغ از عسل بانو دزدیدم که گفتم با شما هم در میان بگذارم: می توانید بچه را به پارکی جایی ببرید و با هم برگ های پاییزی را جمع کنید و چسب بزنید و روی بوم یا کاغذ بچسبانید. مرسی عسل بانوی نازنین برای ایده خوبت.
برای جلب اعتمادش به رنگ و رنگ بازی در نظر دارم سری به لگولند مجتمع تجاری ت ی ر ا ژ ه بزنم. یک بار در آنجا، وسیله جالبی دیدم که مثل یک جور خیش بود که به سر آن چند عدد گچ رنگی مخصوص خودش وصل می شد و بچه آن را در محوطه آزاد روی زمین می کشید و شیارهای رنگی ایجاد می کرد. فکر می کنم این ترفند خوبیست که هم رنگ بازی کند و هم دستش آلوده نشود تا کم کم اعتمادش جلب شود. پرند می گوید که رنگ بازی بهترین شیوه تخلیه درونی و کسب اعتماد به نفس است. به همین خاطر است که دوست دارم با رنگ اخت شود.
2-عکس های آتلیه اش حاضر شد. به نظرم، نتیجه کارعالیست. مرسی از نظرات همگی و معرفی آتلیه های خوب با یک سپاسگزاری ویژه نسبت به گلناز جون، زهره مامان کسری جون، مامان درسا جون و مامان شایان جون. الان، با خیال راحت می توانم توصیه اش کنم. دو تابلوی بزرگ 50*70 هم سفارش داده بودیم که یکی را در سالن و یکی را در اتاق خواب خودمان نصب کردیم و هر وقت چشممان به صورت درخشان و خندانش می افتد، روحمان تازه می شود. مثل پنجره ایست که رو به یک باغ بهاری در سپیده دم باز می شود. بوی گلبرگ و شبنم می دهد، عکسهایش.
3- شدت خرابکاری های سوشیانس و گستردگی آزمایشات شیمی-فیزیکش به حدی رسید که عملا زندگی با آن شرایط دیگر عملا امکان پذیر نبود. مجبور شدیم کل مبلمان و دکوراسیون منزل را عوض کنیم. فعلا میزنهارخوری را آورده اند و یک ماه است که بدون مبل به سر می بریم و تازه اگر مبلمان جدید در گمرکی جایی گیر نکند و همه چیز طبق برنامه به پیش برود، دو هفته دیگر را هم باید به این شکل سر کنیم. مبلمان قبلی را که به ثمن بخس به سمسار فروختیم، تازه، می گفت همین پولی را هم که دارم می دهم بابت حسن برخوردتان و میزنهارخوریست وگرنه پسرتان چنان بلایی سر مبل ها درآورده که مفت هم نمی ارزد! تازه بماند که فرش ها حالشان از مبلها خراب تر است و وقتی که از شوک مبل ها بیرون آمدیم، باید اقدام به تعویض آنها نیز بکنیم. به آزاده خوشگله مامان آدرینا جون که همکار روبه رویی ام است به شوخی گفتم: "می دونی مجبور شدیم هزینه چند تا سفر عزیز رو بابت خرید این تیرتخته های بی ارزش بدیم؟! "خیلی بامزه کفرش درآمد و با خنده می گفت: بسسسسسسسه دیگه. (اینجا هم همه می دانند که من و بهنام عاشق سفر کردنیم. اما حیف که ارزش پولمان در مقابل ارز کم است. تازه، بعد از تولد سوشیانس میزان سفر رفتن ها یمان به حداقل رسیده است. اگر می شد من و بهنام به شخصه حاضر بودیم روی زیلو زندگی کنیم ولی تمام دنیا را بگردیم). بگذریم.
4-عطف به پست پیشین، تا از روی منبر پایین نیامده ام، یک نکته دیگر هم در رابطه با رفتار با کودک بگویم. بچه ای در کلاس سوشیانس اینا هست که گاهی اوقات که اوضاع بر وفق مرادش نیست و با خواسته اش مخالفت می شود، جنجال به پا می کند. داد می زند، گریه می کند و خود را به زمین می کوبد. مادرش، خانم بسیار خانم و دوست داشتنی و آرامیست. طفلک خیلی معذب و ناراحت می شود. یکی دو بار هم مرا کنار کشید و گفت: "به خدا ....در منزل خیلی "خوب" ه، نمی دونم چرا اینجا اینطوری رفتار می کنه" و لحن صدایش ناراحت و عذرخواهانه بود. بهش گفتم: "عزیزم، اینجا هم بچه خیلی خوبیه. خب، بچه اس. طبیعیه. گاهی اوقات بچه ها واکنش شدید نشون می دن. من که خیلی دوستش دارم. تو هم اصلا خودتو ناراحت نکن". بعد، خودم به فکر فرو رفتم. ببینید، دوستان گلم، لحظاتی هست که بچه ها ما را جلوی جمع شرمنده و خفیف می کنند. طبیعی است. به خودتان نگیرید. گاهی اوقات، آن پاسخی را که ما انتظار داریم به ما نمی دهند (مثل سوشیانس که در کلاس گاهی همکاری نمی کند و دوست دارد در محیط کلاس آزادانه چرخ بزند، به جای اینکه نقاشی کند) مادران همگی در یک مکانیسم مشترکند: بابت خصایص و رفتارهای مثبت بچه به خود امتیاز مثبت نمی دهند، اما تا یک ذره بچه سرما می خورد یا رفتار نامناسبی از او سر می زند، احساس گناه سرتاپایشان را فرامی گیرد و احساس تقصیر و اهمال می کنند. نکنید! بچه هم مثل ما انسان است: بیمار می شود، داد می زند، تف می کند!!!!!!!، فحش می دهد، گستاخی می کند. همه را به پای خود ننویسید. بچه محصولی پیچیده از میلیون ها ژن است که از نیاکان تاق و جفتش به او رسیده است. صرف اینکه شما زاییدی اش و شیرش داده ای و همه هم می گویند بچه کپی برابر اصل قیافه شماست، دلیل نمی شود که شما مسیول تمام رفتارهایش باشید. از قضاوت دیگران نهراسید. البته، طبیعی است که وقتی بچه آدم قشرق به پا می کند آدم کمی نگران نظر و قضاوت سایر مادران شود. اما به قول کتاب "وقتی کودکتان نه می گوید، چطور او را با خود همراه کنید" که دکتر صبور به من پیشنهادش کرد، وظیفه شما تامین نظر بقیه نیست، وظیفه شما دفاع از فرزند خودتان است. هرگز نه بچه را در حضور دیگران ملامت کنید (مثلا چرا زبون درازی می کنی؟ بچه بد!) نه پشیزی بابت نظر دیگران اهمیت قایل شوید. مادران فهیم (که اکثر جمعیت مادران را تشکیل می دهند) شما را به خوبی درک می کنند، مادرانی را هم که به شما یا کودکتان حسادت می کنند و به دنبال گاف کوچکی هستند که آن را به رختان بکشند و در شما احساس بی کفایتی ایجاد کنند و مرهمی بر زخم درون خود بگذارند(که انگشت شمارند) رها کنید و به حال خود بگذارید. آنها به قدر کافی از دست خودشان در رنجند. هم شما مادران خوبی هستید و هم بچه ها، بچه های خوبی هستند. ایده آلیست نباشیم چون زندگی ایده آل نیست. قبل از خواندن کامل کتاب فوق، سر فصل هایش را مرور می کردم. با خودم گفتم ممکن است سوشیانس انگشت بمکد یا از رنگ بازی احتیاط کند اما واقعا خدا را شاکرم که هیچ یک از سرفصل های کتاب، مشکلاتی نیست که با او داشته باشم. تازه، این در حالیست که الان دو ساله است که این سن را به نام تریبل تو (دو سالگی وحشتناک) یا نوجوانی کودکی می نامند. خدا را شکر که سالم و خوشگل و باهوش است و بیش از هر کودک دیگری که دیده ام به موسیقی علاقه دارد، به شدت مهربان و همدل و سخاوتمند است، خوب، دیگر چه چیزی از خدا می خواهم؟ (یک شکر تو از هزار نتوانم گفت) منظورم از این حرفها این است که روی نکات مثبت بچه تکیه کنید و ضمن آن، با روحیه مثبت سعی در اصلاح نقاط ضعفش کنید. بهترین دوست بچه خود باشید. استفان هاو*کینگ، توماس ادیسو*ن و بسیاری از بزرگان دیگر را همه رد کردند و تنها کسی که ایمانش را به این بزرگمردان از دست نداد، مادرشان بود. به بچه خود ایمان داشته باشید چون جز شما مادر دیگری ندارد. خدا یارتان.