Daisypath Happy Birthday tickers
این من، من بدون سانسور - دلبند
 
 
 
این من، من بدون سانسور
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٩  

تنها شش روز تا تاریخ سونو مانده تا ازعزیز دلم، ادکلن زده و شیک و خوشگل، عکسهای آتلیه ای بگیریم. به نظر من، تو فوق العاده ای. من حس می کنم. من متفاوت بودنت را از قبل از پیدایشت حس می کردم. به خودم افتخار می کنم که مادرتم. می فهمی؟ افتخار می کنم و دلم از غرور سر می رود.

وقتی بهنام می گوید همه مادران همین حس ها را دارند، نمی دانم چرا ویار به خفه کردنش پیدا می کنم!!!!!!!!!

هنوز نی نی جون، تکان هایت محسوس نیست ولی وقتی طاقباز می خوابم، یک ور شکمم (به قول یکی از مامانها) مثل دندان آبسه کرده، قلنبه می شود! گاهی اوقات هم یک چیز کوچک تیز از زیر پوست شکمم بیرون می زند، شاید دستت است، شاید پایت، شاید هم....

روز پنج شنبه که در سمینار بیمارستان آتیه شرکت کرده بودم، سری هم به بخش زایمان زدم. دم اتاقها مثل خل ها فالگوش می ایستادم تا ببینم آیا صدای داد و بیداد و آه و ناله به گوش می رسد. خدا را شکر، همه آرام بودند.

آن روز سیزده نفر سزارینی داشتند، مدام مادر و بچه بود که از اتاق عمل، مثل نان لواش می دادند، بیرون.

بخش آرام بود و پرستاران همه مهربان بودند و با تصور همیشگی من از این صنف خیلی تفاوت داشتند. من، مثل بچه ها، همیشه با خودم فکر می کردم که پرستاران موجوداتی خسته و عصبی و بداخلاقند و دائم بیماران را دعوا می کنند!

زنگ اتاق عمل را زدم. در باز شد و رفتم تو. نمی گذاشتند بدون گان داخل اتاقهای عمل شوم ( من هم حوصله گان پوشیدن نداشتم) ولی پرستاران آمدند تا به سوالاتم با حوصله جواب دهند. به آنها گفتم که تا به حال در هیچ بیمارستان یا درمانگاهی بستری نشده ام و نسبت به تزریقات (بالاخص آن آنژیوکد لعنتی که سرم را به آن وصل می کنند، فوبیا دارم.) آنها پزشک متخصص بیهوشی را صدا زدند. خانم نازی بود. گفت: تو که هم خودت کوچولویی، هم شکمت، چرا ترسهات اینقدر بزرگن؟ ترسهاتم باید کوچولو باشن (البته چطور به چشم او کوچک آمدم، جای تعجب است. احتمالا آزاده خاله ریزه را ندیده بود!!) گفت: به نظرم، تو با این ترسهایی که داری، نمی توانی برای بی حسی اسپاینال یا اپیدورال با ما همکاری کنی و چون فک و دندانهای مرتبی داری، اگر زایمانت اورژانسی نشود و قبلش غذا نخورده باشی، می توانی بیهوشی عمومی کنی.

بیرون هم که آمدم، خانمی که خودش هفته پیش سزارین کرده بود، گفت در صورت بی حسی کمری، باید برایت سوند بگذارند که برای بعضی ها دردناک است. تازه طرف نمی دانست که من تا حد مرگ آدم خجالتی و معذبی هستم. قوز بالا قوز. ازهمین الان دارم با مادرم می جنگم که شب اقامتم در بیمارستان پیشم نماند. چون، واقعا نمی توانم جلویش به بچه شیر بدهم.

دلم هم نمی خواهد که جز بهنام که باید باشد، کس دیگری قبل از عمل به بیمارستان بیاید. جراتم با دیدن قیافه های نگران خانواده ام به شدت تضعیف می شود. مادرم می گوید: چه ناراحت بشوی، چه نه، من از اول تا آخرش می آیم.

عصبی می شوم. نمی توانم با شرایط حاد روحیی که دارم، درکش کنم. گفتم: دو مسئله است: یا تو می خواهی مادریت را اثبات کنی و نمایش بدهی یا اینکه مرا دوست داری و ترجیح می دهی در آن شرایط سخت به آنچه باعث رفاه و آرامش من است، فکر کنی و به من کمک کنی.

از روزی که بیمارستان رفته ام و آنجا را دیده ام، چون به ظاهر بهانه ای ندارم تا از آن بترسم، ناخودآگاه ترسم به کانالهای دیگری سرریز شده است. آنچه که در روانشناسی به آن مکانیسم جابه جا سازی می گویند.

می ترسم بچه وقت تولد از دست دکتر یا پرستار لیز بخورد. می ترسم وقت برش رحم، روی صورت یا بدنش خط بیفتد. می ترسم در اثر اشتباه پرستاران و تراکم نوزادان، با نوزاد دیگری عوض شود. می ترسم زردی بگیرد...

دیشب، با بهنام در سکوت جداگانه کتاب می خواندیم. کتاب من، ایزابل، اثر آندره ژید بود و فضا و حال و هوای جین ایری یا بلندیهای بادگیری داشت. جو خفه و دلگیری داشت و مود آدم را پایین می آورد. شاید تحت تاثیرحال و هوای کتاب بودم. سرم را در سکوت بلند کردم و به بهنام نگاه کردم. غرق مطالعه بود. خودم را می دیدم که مرده ام و بچه ام روی دستش مانده است. آن تکه از آهنگ داریوش در ذهنم طنین می انداخت:

هنوزم تو شبهات، اگه ماهو داری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری

با خودم فکر می کردم اگرخدای ناکرده، برای هر کدام از ما اتفاقی بیفتد، مبادا خانواده اش بچه ام را از من بگیرند؟ احساس استیصال و بی دفاعی شدیدی می کردم.

بلند شدم و رفتم زیر دوش و با سیلاب آب دوش افکار تیره ام را شستم.

من که هیچوقت کابوس نمی دیدم، چند شب پیش خواب می دیدم که سونو رفته ام ولی خانم الماسیان معتقد است که چون اندامهای تحتانی بچه رشد کافی نکرده، باید سقط شود. نمی توانم حالتم را توصیف کنم. انگار استخوانهایم را با ساطور شقه می کردند. ضجه می زدم و خون گریه می کردم. خودم را به در و دیوار می کوبیدم. خانم الماسیان می گفت: تو جوونی و می تونی بازم بچه دار بشی. نعره می زدم: اگر صدتا بچه دیگر هم داشته باشم، نمی توانم به اندازه این دوستش داشته باشم. ناقص الخلقه است، منگل است، هرچه هست، باشد. من بچه ام را می خواهم. من همین را می خواهم وصدای شیونم در بیمارستان مهر می پیچید...

توی سمینار بیمارستان آتیه، پرسشنامه ای به ما دادند که پر کنیم. یکی از سوالاتش مرا تکان داد و آن این بود که بچه دار شدن تا چه حد در شما ایجاد حس استقلال کرده است؟

استقلال؟ شوخی می کنید.

تارهای چسبناک اضطراب و دلبستگی مادرانه مرا تا ابد اسیر تو می کند، کودک کوچک 250 گرمی من.

دلم می خواهد بمانی و بمانیم تا بالنده شوی و به بار بنشینی. خدایا جز تو مرا امید و فریاد رسی نیست. من ضعیفم و کودکم ضعیف تر. خدایا، مرا در دستهای بزرگت پنهان کن. مرا پناه باش، پدر باش، مادر باش، خدا باش...

خدایا، من مومنانه فقط به تو توکل کرده ام، التماست می کنم هیچوقت به اعتماد من خیانت نکن.