Daisypath Happy Birthday tickers
من سوپرمام نیستم! - دلبند
 
 
 
من سوپرمام نیستم!
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤  

در کتاب پست مدرنیسم، گلن وارد از قول منتقدی به نام مایکل هایم می نویسد: "امور مجازی، بازنمایی نیستند، زیرا چیزی را باز- نمایی نمی کنند. به عبارت دیگر، چیزی را که از قبل در جایی دیگر نمایان است، بازنمایی نمی کنند." در همان کتاب، نویسنده در تایید مطلب فوق، در رابطه با اندیشه های ژان بودریار، متفکر و فیلسوف پست مدرن فرانسوی، توضیح می دهد که "در شیوه فکری بودریار، واقعیت رابطه ای سست با تصاویر و دیگر شکل های بازنمایی دارد. واقعیت این است که نسبت به بازنمایی اهمیت کمتری دارد. اولویت با بازنمایی است و بازنمایی زمام امور را در دست می گیرد و شبیه سازی است که واقعیت را تعیین و تولید می کند."
علت نوشتن خطوط فوق، وجود کامنتهایی بود که گاه و بیگاه از دوستان بسیار عزیزی به طور خصوصی دریافت می کنم. این دوستان آنقدر به من لطف داشته اند که می گویند که احساسات عمیق من نسبت به پسرم و شیوه فرزند پروری مرا تا آن حد می ستایند که خود احساس می کنند که به قدر کافی مادر خوبی نیستند و هرگز نمی توانند "به گرد پای من برسند"!!!!!!! ممکن است کسی باشد که از خواندن این کامنتها احساس غرور و رضایت کند اما فکر می کنم در سی و چهار سالگی، آنقدر به بلوغ فکری و احساس عزت نفس رسیده باشم که حاضر نباشم که حتی یک دوست به قیمت خودتخریبی دست به تحسین من بزند. آنچه در پاراگراف اول آمده است، عصاره فکری بودریار و همفکرانش در نقد رسانه های جمعی (البته بیشتر تلویزیون و سینما) است که از مولفه های حاکم و تاثیرگذار بر دوره پست مدرن که در حال حاضر در آن به سر می بریم، به شمار می رود. چکیده اش به زبان ساده و به طور خلاصه این است که عصر ما، عصر ارتباطات و رسانه هاست و تمام رسانه های مجازی (من جمله اینترنت و وبلاگ ها) واقعیت را درست و عین به عین منعکس نمی کنند. یعنی یک رابطه خطی و یک به یک میان واقعیت و تصویر بازنمایی شده از آن وجود ندارد ولی این تصاویر کم کم چنان در تار و پود سیستم فکری ما جای می گیرند که جای واقعیت را می گیرند و اینجاست که خطر آغاز می شود.
قضیه وبلاگ هم همین است. به جان پسرم که می پرستمش، من تا به حال هرچه، هر چه از احساسات خودم نسبت به سوشیانس و کارهایی که برایش انجام داده ام، نوشته ام حقیقت محض بوده و لاغیر. یعنی کلمه ای را از خودم اضافه یا تحریف نکرده ام و واژه به واژه اش عین واقعیت بوده است. منتهی، در این بازنمایی صحنه هایی هم بوده که خانم کارگردان در تدوین کاتشان کرده است، هرچند که تعدادشان زیاد نیست. گاهی شده که من از دست بچه عزیزتر از جانم به تنگ آمده ام. به او گفته ام که برو، حوصله ات را ندارم. گاهی آنقدر خسته بوده ام و او هم آنقدر آتش سوزانده که دادم را درآورده است. بابا، من هم انسانم. دو شغل دارم (که یکی اش زمانبر و دیگری (ترجمه) استخوان سوز است) و یک خانه و یک همسر و یک بچه که رسیدگی به امور آنها وظایف هر روزه و اصلی مرا تشکیل می دهند. دوستانی دارم و اعضای خانواده ام که به هر حال مسایل و مشکلات شان ذهن مرا درگیر می کند. گاهی ته می کشم. صبح هایی هست که به قول خانم شین، برای مادر بودن هنوز آماده نیستم، خدا خدا می کنم نیم ساعت دیگر هم که شده بخوابد تا به کارهایم برسم. اما به قول دوست عزیزم نندی، که مادر خوب دو بچه عزیز است، همه ما صحنه های ناخوشایندی داریم اما نمی خواهیم در وبلاگمان دوباره از آنها حرف بزنیم و آنها را فراخوانی کنیم (اصل جمله اش یادم نمی آید ولی مضمونش همین است) ولی سخن این است که وجود این تک صحنه ها (اگر به ندرت رخ دهد) از هیچ یک از ما مادر یا پدر بدی نمی سازد. من قبل از بچه دار شدن، آنقدر ایده آل گرا و بچه دوست بودم که اگر می دیدم مادری در مرکز خرید یا فروشگاه بچه گریانش را با خشونت به دنبالش می کشد، حالم بد می شد. هر چند، نه خدا را شکر هرگز چنین کاری کرده ام و نه هنوز هم به چنین مادری حق می دهم اما دیدگاهم تعدیل شده است و علیرغم اینکه هنوز دلم برای بچه می سوزد اما مادرش را هم درک می کنم. مادری و پدری یک کار تمام وقت نیست، بلکه یک کار بیست و چهار ساعته است، بدون ذره ای تعطیلی و وقفه. طبیعی است که گاهی آدم سر برود و طاقتش طاق شود. مخلص کلام اینکه، در کنار این صحنه های لطیف و صورتی و پروانه ای، لحظات بد هم بوده است، اگر چه در وبلاگ من و در وبلاگ مادران دیگر، ممکن است ردی از آنها نبینید، به خاطر این که این لحظات لحظاتی نیستند که ما به واگویه کردنشان افتخار کنیم، یا شاید دلمان نمی خواهد که فردا که بچه مان سواددار شد و اینها را خواند، تصویر بدی از ما در ذهنش باشد. گلمریم (مامان سام و ماندانا)، یک بار به زیباترین شکل ممکن این احساس را توصیف کرده بود. شاید هم بعضی نمی نویسند، چون از مورد قضاوت قرار گرفتن می ترسند. ما، همه، چه دانسته چه نادانسته، با لباس های پلوخوری مان در این محیط مجازی حاضر می شویم. منظورم گول زدن خواننده نیست، اما همه ما خواه ناخواه بهترین وجوهمان را به نمایش می گذاریم. دقیقا به همان دلیلی که با وجود صد غم درون، بازهم هنگام عکس گرفتن لبخند می زنیم. ما انسانیم.
در انتها می خواهم بگویم، چه من چه شما، خواننده ی مادر، همه از جانمان مایه گذاشته ایم و از خون و گوشت و جان خود فرزند (یا فرزندانی) را به این دنیا آورده ایم و از شیره جان خود به او نیوشانده ایم و از وقت و انرژی و جوانی خود برای بزرگ شدن و بالندگی و پرورشش مایه گذاشته ایم. ایمان داشته باشید که همه ی ما داریم کار بزرگی را انجام می دهیم و و آن نیمه دیگر دنیا آنگونه که دوست بسیار عزیزم، لیلی جان یک بار نوشت، وامدار ماست. ما بشریت را ادامه می دهیم و دنیا را در راستای محور زمان به جلو می گسترانیم. به خود ایمان داشته باشید و برای ادامه راه از خداوند مهربان کمک بخواهید. هریک از شما بهترینید، چه راجع به آن بنویسید، چه ننویسید. چه باور داشته باشید، چه باور نداشته باشید. موفق باشید. 
پ.ن.: به زودی با سوشیانس برمی گردم.