Daisypath Happy Birthday tickers
ماوالا - دلبند
 
 
 
ماوالا
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥  

دو هفته پیش، سوشیانس را برای چکاپ دو سالگی پیش دکتر صبور بردیم. بهنام خوابش می آمد، توی ماشین خوابید، من بچه را بردم دکتر. ضمن حرف، گفتم که هر غذایی درست می کنم، سوشیانس با هزار زحمت و بازی دو قاشق می خورد و بعد وسط غذا یک بند می گوید: پوآ، پوآ و تازه آدم را خفت می دهد و گریان و نالان قابلمه ای را از توی کابینت بیرون می کشد و روی گاز می گذارد و در یخچال را باز می کند که خلاصه برایم غذا درست کن انگار نه انگار که آنچه که دارد می خورد، غذاست. این در حالیست که غذای پخته شده، مثلا سبزی پلو با ماهی یا خوراک مرغ است که محبوب ترین غذاهایش است. اما وقتی بهنام یا مادرم به او غذا می دهند، اصلا بازی در نمی آورد و راحت غذایش را می خورد. به همین خاطر، گاهی روزها دو سه مدل غذا درست می کنم ولی باز هم این بازی ادامه دارد و تمام مدت پوآ پوآ گویان می نالد.
دکتر صبور ناراحت شد و به من گفت: ببین، تو مادر خیلی خوبی هستی ولی باید یک چیز را یاد بگیری و آن این است که این نهال کوچک علاوه بر آبیاری و کودرسانی و... گهگاه نیاز به هرس دارد. او حساسیت تو را  فهمیده و دارد باهات بازی می کند و تو تن به این بازی می دهی. بعد هم کتابی را با عنوان "هنگامی که کودکان نه می گویند، چگونه آنها را با خود همراه کنیم؟" را که ترجمه مادر یکی از بیمارانش بود، به من معرفی کرد که بلافاصله خریدم اما در نوبت کتاب های نخوانده ام گذاشتم که وقتی این دو جلدی فعلی که در دست دارم تمام شد، آن را دست بگیرم.
در راستای اختلالات رفتاری بچه ها در دو سالگی، سوشیانس وقتی شش هفت ماهه بود و لثه هایش می خارید، عادت داشت که دو انگشت اشاره و میانی دست راست را در دهانش کند و لثه های ملتهبش را ماساژ دهد، این تسکین تا حدی در او اثر داشت که وقتی هم که دندان هایش درآمد، باز هم این عادت بد از سرش نیفتاد. اوایل فکر می کردم که مواقعی که مضطرب می شود(مثلا وقت دیدن غریبه ها یا در برخورد با موقعیت های جدید و ناآشنا) دست در دهان می کند. اما به مرور فهمیدم که حتی وقتی که در نهایت آسودگی دارد م ی ر ق ص د و قه قه می خندد، هم دستش در دهانش می رود. این یک عادت بد است که کاملا مستقل از شرایط محیطی انجامش می دهد. نمی دانم، شاید ندادن پستانک به دستور دکتر، باعث شده غریزه مکیدن در او به طور کامل ارضا نشده باشد. وقتی راه های آسان تر مثل حرف زدن و خواهش کردن و جایزه دادن و تهدید کردن و... به نتیجه نرسید، مانده بودیم چه کار کنیم. یکی از دوستانم پیشنهاد داد از ماوالا*استاپ استفاده کنیم.
یکی از دوستان و همکاران عزیزم باردار است و هرازگاهی به اتاق ما می آید تا با هم گپی بزنیم. یک بار به من گفت: من اگر ببینم بچه ام بیمار است (دور از جانش)، به دکتر می گویم برای من مهم نیست بچه ام بستری شود یا به او آمپول بزنید، مهم نتیجه نهایی و بازگشت سلامتی بچه ام است. هرکاری که صلاح است انجام دهید. من اصلا ناراحت نمی شوم.
من واقعا در دلم تحسینش کردم، چون خودم عمرا نمی توانم تا این حد واقع گرا و منطقی باشم. به همین خاطر، تحت تاثیر حرف دکتر و تمایل به تمرین برای رسیدن به نگرش این دوست باردارم، یک شیشه ماوالا* استاپ خریدم و وقتی بچه ام خواب بود، در حالیکه هجوم اشک دیدم را تار کرده بود و درست ناخن هایش را نمی دیدم، با قلم مو روی تمام ناخن هایش مالیدم و کمی هم از آن خوردم و از طعم تلخ و تند وحشتناکش، گریه ام شدیدتر شد. بهنام از در وارد شد و از دیدن صورت من در آن حالت شوکه شد. سوشیانس بیدار شد و طبق عادت دو انگشتش را به دهان برد که به سرفه و آب ریزش بسیار شدید از دهان افتاد، با تعجب گریه می کرد که چه بلایی سر دستش آمده که دیگر نمی تواند خوردشان. من و بهنام برای همدردی با او، توضیح دادیم که دست هر سه نفرمان تلخ شده و اگر توی دهانمان ببریم ، دهانمان تلخ می شود و هر دو دو انگشتمان را در دهان بردیم و عین خودش عق زدیم و صورتمان را کج و کوله کردیم. طفلی دهانش تلخ شده بود و آب خواست. هی آب می خورد و دوباره مذبوحانه دست در دهان می کرد و دوباره حالش بد می شد و آب می خورد. دو لیوان پر آب خورد! از آب ریزش شدید دهان، دو بار بلوزش خیس شد. یک بار هم بالا آورد. کل این ماجرا از زمان بیدار شدنش پنج دقیقه طول کشیده بود، اما خیلی به هر سه نفرمان فشار آورده بود. آمد بغلم و دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و ملتمسانه نالید ماما! و چشمهایش پر از اشک و خواهش بود. دوباره خودم شدم! همان مامان نازک دل احساساتی بی منطق که نمی تواند اشک بچه اش را ببیند. ماوالا را پرت کردم. با استون ناخن هایش را پاک کردم و دستهایش را سه بار با آب و صابون شستم، تازه بازهم ته مزه تلخی می داد اما خیلی بهتر شده بود. خوشحال و خندان شد. اشاره کرد که ضبط را برایش روشن کنم و بعد سرخوش شروع به قردادن کرد. م ی رق ص ی د و می خندید و دست می زد. با دیدن شادیش، انگار صد چلچراغ بزرگ در ظلمات دلم به یک باره روشن شد.
من همینم! با همه حسن ها و نقطه ضعف هایم. هر چه که هستم، اصالت دارم. هنگامی که سعی می کنم تحت تاثیر صلاح بینی ها و نصایح دیگران، فرد دیگری شوم، اصالت وجودی خود را از دست می دهم و نتیجه هم نمی گیرم. چون نمی توانم تا انتهای راه و گرفتن نتیجه، از فرد ناصح پیروی کنم. دلم طاقت نمی آورد. مادری امری طبیعیست و وقتی به پشت سر و این راه دوساله نگاه می کنم، می بینم که من مواقعی بهترین نتایج را گرفته ام که از غرایز مادری خودم تبعیت کرده ام. منی که بابت تزریق واکسن هایش کم مانده بود زیر سرم بروم (به درست و غلط بودن این احساسات کاری ندارم)، چه به انجام عملیات هارشی مثل ماوالا* استاپ زدن و شکنجه کردن بچه؟
ممکن است کسی که خودش هنوز بچه ندارد یا بچه دارد ولی طرز فکرش منطقی و اصول *گراست، خواندن این خطوط به نظرش لوس بازی و مبالغه آمیز بیاید اما درست یا غلط من اینطورم و طور دیگری نمی توانم باشم. رنج دیگران مرا از پای درمی آورد. بالاخص اگر این دیگران، آن عزیزترین کوچکی باشد که نفسم به نفسش بند است، که پاره جگر من است، که ناله اش چون داسی بافت های قلبم را ریش ریش می کند. هرس کردن کار من نیست. کار من عشق ورزیدن است و این کل رسالتیست که خداوند بابتش مرا آفریده است. هرس کردن را به پدرش و مربیانش و زندگی می سپارم و "خود را در افسون گل سرخ شناور می سازم".