Daisypath Happy Birthday tickers
گزارش تولد - دلبند
 
 
 
گزارش تولد
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥  

سلام،
آستین ها را بالا زدم که شرح مبسوطی از تولد بنویسم که دیدم شیلا جون بسیار بهتر از من زحمتش را کشیده است. قبلش توضیح بدهم که چون دوربین فیلمبرداری مان را به تازگی خریده ایم و در گرماگرم برگزاری جشن تولد، حقیقتش فرصت خواندن کاتالوگ و تمرین نداشتیم، نتیجتا فیلم ها و عکس های حاصله تکه تکه و پراکنده است. به همین خاطر، سعی می کنم شرح مفصلی از تولد بنویسم تا وقتی که جزییاتش از حافظه مان پاک شد، برای سوشیانس به یادگار بماند.
قبل از هر چیز، کارت تولدش که الحق زیبا و جالب بود، زحمت خاله آزاده عزیز بود که طفلی با وجود کار و مشغله فراوان، ما را شرمنده کرد و این کارت فوق العاده را برایمان درست کرد. تازه وسط کار، غافلگیرش کردم و دیدم در همان فرصت کم آخر شب، سه کارت صد در صد متفاوت با هم را طراحی کرده و دارد سراغ چهارمی اش می رود که دیگر به زور جلویش را گرفتم. کارت های دوم و سوم را هم نگاه داشتم تا انشاله سال بعد ازشان استفاده کنم.
تولد را منزل پدری ام گرفتیم که نسبت به منزل ما فضای بزرگتری دارد. با این همه، از ته دل می گویم که شرمنده بسیاری از دوستان گل وبلاگی و غیر وبلاگی ام شدم که نتوانستم دعوتشان کنم. به خاطر پر تحرکی بچه های نوپا، عملا کل فضای خانه پر شده بود. در برنامه ام هست که اگر انشاله جور شد، سال دیگر در جایی عمومی تولدش را بگیرم و یک فراخوان عمومی دهم که هر کس دوست داشت، ما را مفتخر کند.
شب قبل از برگزاری تولد، تا ساعت سه نصف شب داشتیم منزل را تزیین می کردیم و دایم روی نردبان بودیم و یک لحظه از سوشیانس غافل شدیم که دیدم دارد دهانش می جنبد و چیزی زیر دندانش ترق ترق می کند. تا به سمتش دویدم که ببینم چی خورده، قورتش داد. نکته اینکه اصلا در آن حوالی هیچ خوراکی خاصی وجود نداشت. یهو پشت مبل دیدم که قوطی خالی قرص های مولتی ویتامین جوشان پدرم باز شده و درش را قلوه کن کرده و ماده جاذب رطوبت داخل درب قوطی روی فرش پخش شده است. فکر کنم، یکی دو پولک از آنها را خورده بود. نگران شدم که همه مرا دلداری دادند که چیزی نیست. فردا صبح، در منزل خودمان دیدم سرتاپا در پی پی فرو رفته است. از حجمش وحشت کردم. کلی شستمش و لباس پوشاندمش که دیدم بالا آورد. بعد اسهال و استفراغ امان بری شروع شد. تمام فرش ها و پتوها و لباس های موجود در خانه به نوبت آلوده شد. کار به جایی رسید که من و سوشیانس هردو لباس های بزرگ بهنام را پوشیده بودیم، چون دیگر چیزی برایمان باقی نمانده بود. تمام روز را از ترس گریه کردم. با گریه آشپزی کردم، آن هم در فاصله کوتاهی که سوشیانس خوابید. دودل بودیم که تولد را کنسل کنیم یا نه. بعد، حساب کردیم که حتی اگر یک نفر را نتوانیم پیدا کنیم، و بنده خدا با بچه کوچک این همه راه را زحمت بکشد و بیاید، چه؟
بهنام برایش داروی ضد تهوع اطفال نسخه کرد و از داروخانه خرید. خدا را شکر، بعد از خوردن قطره، تهوع اش بند آمد.
به هر حال، تولد برگزار شد اما صاحب تولد تمام مدت در بغل ما (عمدتا من) بی حال بود و نای بازی با بچه ها را نداشت. علیرغم اینکه، خیلی کارها برنامه داشتیم انجام دهیم و نشد و حتی بعضی از خوراکی ها را یا منزل خودمان جا گذاشتیم یا به خاطر فشردگی برنامه نشد سرو کنیم، شب خوبی بود. جمع گرم و صمیمی دوستان و مدعوین حاضر و شادی و شیطنت بچه ها کاستی های ما را جبران کرد. دوستان بادبادکی هم تقریبا همه آمده بودند به جز مامان و بابای سروش و گل پسرشون که نامزدی دعوت بودند. از دوستان دیگر هم فقط هلن خوشگله و مامان و بابای گلش به علت سرماخوردگی جایشان خیلی خالی بود. به ما در حضور دوستان خوبی که بعضی هایشان را بعد از مدتی می دیدیم، خیلی خوش گذشت. مهمانان را جوری با هم ست کرده بودیم که هر کسی حداقل با یک نفر دیگر نزدیک و انتیم باشد و کسی غریب نماند.
شام را هم شراکتی درست کردیم، مادرم حلیم بادمجان را پخت، بهنام سینی پاچینی با سبزیجات پخته و چیپس درست کرد و منم الویه و لازانیا و پودینگ و ژله سه رنگ را آماده کردم. در برنامه ام بود که بیف استروگانف هم درست کنم که بدحالی سوشیانس امکانش را سلب کرد. خوراکی های میان وعده را هم از تواضع خریدیم و سعی کردیم حتی الامکان سالم باشند. از سرو چیپس و ساندیس و پفک و پاستیل هم خودداری کردیم. باز هم وضعیت سوشیانس، وقتی برایمان باقی نگذاشت تا بهنام آن پاپ کورن های فوق العاده خوشمزه دست سازش را درست کند. میوه ها را هم بهنام ورقه ورقه برش داد و باسلیقه در چند دیس چید تا سروش برای بچه ها راحت باشد. کیکش را هم به شکل کفشدوزک از قنادی ماه بانو در خ مرزداران سفارش دادیم. اگر، تعداد مهمانانتان بیشتر از پنجاه نفر است، به نظر من بهترین گزینه قنادی کوک در مرکز خرید اسکان–میرداماد است که طراحی هایش حرف ندارد و فقط ایرادش بزرگ بودن کیک ها و گران بودن فی هر کیلو آن به نسبت سایر قنادی هاست.
زحمت کل پذیرایی را یک تنه، آزاده جون، خواهرم کشید. برادرم هم که علاوه بر دوندگی های صبح تا شب برای تدارکات تولد، چون پمپ بادکنک منزل ما جامانده بود، آنقدر بادکنک های نود سانتی بزرگ را با دهان باد کرده بود که دچار افت فشار خون شده بود. مادرم هم که از دو سه روز قبل به تنهایی به نظافت کلی پرداخته بود که در اینجا از یکایکشان از ته دل ممنونم. خسته نباشید. لیست مهمانان و هدایای بسیار زیبایشان را هم می گذارم که سوشیانس بعدا بداند چه دوستان گلی داشته است.
پدربزرگ و مادربزرگ و دایی بهنام: ماشین شارژی بزرگ زرد رنگ
خاله آزاده: دو عدد کت زمستانی مارک کلاموتی
مارتیای بلوند و خوش تیپ و مامان و بابای گلش: لگو+کارت هدیه
رومینای شیطون یکی یه دونه مامانی(تنها دختر مهمانی بود) و مامان و بابای گلش: ست ماشین های ریلی (امشب رونمایی می شود)
ایلیای چشم خوشگله و موفرفری و مامان و بابای گلش: ست بزرگ ابزار(مثل ابزار*مهدی)
آرتین نجیب و شازده و مامان و بابای گلش: دو بلوز بنتون
سرهنگ فتاحی و خانمش (از اقوام مادرم): سکه
خانم بابان(همسر فواد*بابان-مجری اخبار و از اقوام مادرم): تراول
همکلاسی هایم "ش" و "ل" (به دلایلی ترجیح دادند اسمشان اینطور درج شود): کارت هدیه و یک جعبه شکلات
همکلاسی ام "ش": کارت هدیه
ثمر و نازگل (دوستان خواهرم): آدم آهنی
حریرناز و سوگند(دوستان خواهرم): عروسک و چند جلد کتاب
ثریا جون (که خودش در مهمانی حضور نداشت-از دوستان مادرم): سکه
بهنام: یک جفت کفش ساق دار آدیداس
من: تاب
(خدایا، چیزی را از قلم نینداخته باشم؟!)
که واقعا از همه ممنونیم. آنقدر همه هدایا ارزشمند، زیبا،  باسلیقه و مفید بودند که سوشیانس نسبت به من و بهنام کاملا یک خوشه*یکی و یک مرفه *بی درد به شمار می آید!

پ.ن.: امروز یک هدیه دیگر هم اضافه شد:

مهین جون (دوست مادرم) که تولد دعوت بود و از ترس شیطنت و سر و صدای کوچولوها نیامد: یک عروسک میمون بزرگ

راستی، حال سوشیانس بعد از دو روز خوب شد و به لطف خدا به زندگی پر شیطنت روزانه اش برگشت. خداوندا، بابت همه محبت هایت شکر.