Daisypath Happy Birthday tickers
از این روزهای پسرم - دلبند
 
 
 
از این روزهای پسرم
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩  

بازهم خیلی خیلی ممنون از لطف همگی بابت به اشتراک گذاشتن تجربه های ارزشمندتان.قلب
بعضی از آتلیه هایی را که معرفی کرده بودید، از قبل می شناختم. به آتلیه ک ل ی ک هم که توصیه کرده بودید، تلفن کردم که دو ایراد داشت، اول اینکه فقط یک ساعت به بچه وقت می دهند که به نظر من کم است چون مثلا آدمی به محافظه کاری سوشیانس حداقل نیم ساعت زمان لازم دارد که همه جوانب محیط را بسنجد و با آن خودمانی شود. مورد دوم هم این بود که باید از بین دکورها، فقط به سه مدل بسنده کنیم و حتما در حدی عکس سفارش دهیم که سقف صد و بیست هزار تومان را پر کند. یعنی مثلا باید ده تا عکس با سایز شانزده در بیست و یک سفارش دهیم که طبعا با این محدودیت تعداد دکور، به طور متوسط هر سه-چهار تا عکس یک بک گراند (پس زمینه) پیدا می کند و عکس ها تکراری می شود. بچه من که یک دختر بچه پنج ساله نیست که بتواند با عشوه گری های ملوس و شیطنت های دخترانه ژست های متنوع بگیرد و به عکس حالت های جدید بدهد. در این سن، تنوع عمدتا به زمینه عکس محدود می شود و هنر عکاس در شکار لحظه ها.
به همین خاطر رفتیم آتلیه ش ی د و عکس هایش را دیدیم و قرارداد بستیم. حسنش تنوع دکور و خوش خلقی و بچه دوستی ذاتی خانم عکاس است اما باز هم عکس هایش به آن اندازه ای که می خواهم، طبیعی نیست. حالا انشاله که عکس هایش خوب بیفتد.
در این مدت، یک اتفاق بد هم افتاد و آن این بود(آزاده جون اگر اینجا را خواندی، به مامان و بابا و بهنام حرفی نزن، چون خدا را شکر تا الان خودشان متوجه نشده اند) که روز دوازدهم مهر که تعطیل رسمی بود، از صبح تا ساعت دو بعد از ظهر جان کنده بودم و کلی کار منزل انجام داده بودم. ساعت دو، خسته و کوفته به یادگار زمانی که در ارمنستان درس می خواندم، چای با مربای تمشک درست کرده و کتاب به دست در مبل فرو رفتم تا نفسی تازه کنم. اتفاقا، به صفحه ای رسیده بودم که جنایات یک سادیست را نسبت به گربه ها توصیف می کرد (کتاب کافکا در* ساحل اثر هارو*کی مورا*کامی-نویسنده نامدار ژاپنی) و از آن سو هم بهنام سوشیانس را که پی پی کرده بود، شسته بود و پوشک کرده بود ولی شلوارش را کنار من، توی سالن، همان جا که درآورده بود، جا گذاشته بود و بچه را آورد که همان جا شلوارش را بپوشاند. یهو رسیدم به عبارت خون، خون، خون که بهنام داد زد: خون! صدای جیغ سوشیانس به هوا رفت. به خدا از این تقارن کم مانده بود سنکپ کنم. نفهمیدم بهنام وقت بالا کشیدن شلوار، زیادی فشار آورده بود و پای بچه از زمین جدا شده بود یا آن طور که خودش می گوید سوشیانس وول زده بود و خواسته بود از دستش فرار کند که خلاصه محکم دمر افتاده بود روی سنگ کف سالن. نتیجه اینکه دندان پیشش شکست و لبش هم قاچ خورد و خون سرازیر شد. دو دستمال کاغذی پر از خون شد. دلم خون شد. طفلی خودش تا عصر رنگش زرد زرد بود. به هیچکس چیزی نگفتیم تا ناراحت نشوند. فردا بردیمش پیش دندانپزشک متخصص کودکان، دکتر مجید برگ* ریزان، که یک بار هم شماره تلفنش را در وبلاگم گذاشتم. گفت: تا سه سالگی و یا حتی بیشتر که بتواند یک ربعی روی یونیت آرام بماند، نمی تواند ترمیمش کند. گفت: در این سن چون اعمال دندانپزشکی باید با بیهوشی انجام شود، فقط در شرایط بحرانی مداخله می کنیم وگرنه صبر می کنیم تا بچه بزرگتر شود. باز خدا را شکر می کنم که اتفاق بدتری نیفتاد و قضیه به همین جا ختم شد. هر چند، کاش جعبه بزرگی پر از جواهرات قیمتی داشتم (من از بچگی از طلا و جواهرات خوشم نمی آمد و حالا هم تنها طلایی که دارم رینگ گرد ساده عروسیم است که مدام به دست می کنم) و همه را دزد می برد تا اینکه مروارید زیبای دهان پسرم خدشه دار می شد. به هر حال، باز هم خدا را شکر. دل شکسته
از سوشیانس هم کمی بگویم که خیلی کارهای بامزه ای می کند: شبی بهنام به من گفت تو چرا اول مسواک می زنی بعد نخ می کشی؟ باید اول نخ بکشی و بعد مسواک بزنی تا خمیردندان داخل فضاهای بین دندانی نفوذ کند. فردا شب به سوشیانس گفتم: پسرکی، بیا مسواک زدن به دندان (اشاره به شعری که وقت مسواک کردن دندان هایش برایش می خوانم) که گفت: نه، اَخ (به نخ می گوید اخ). هورا
از دو ماه پیش به این ورهم بازی های خیالی را شروع کرده است، البته در حد غذا پختن و بچه داری! هر روز صبح، مثل خانمهای قدیمی که کله سحر غذا را بار می گذاشتند که تا ظهر نم نم بپزد و جا بیفتد، انواع قابلمه ها و ظروف را وسط سالن می چیند و مواد غذایی را از یخچال و روی کانتر کش می رود یا اینکه با لگو و مکعب هایش شروع به آشپزی می کند. ماشاله خیلی مدرن هم تشریف دارند و حتما باید تمام وسایل برقی آشپزخانه (مثل بخارپز و...) در اختیارشان باشد و با کمک آنها پوا(=غذا) بپزند. خیلی سر خودش را شلوغ می کند و خیلی مایه می گذارد. لگو ها را در آبکش می ریزد و تکان می دهد تا مثلا آبش برود. قابلمه را با دستگیره می گیرد و جا به جا می کند، یعنی مثلا داغ است. با قاشق های چوبی مدام آنها را هم می زند تا ته نگیرد و خلاصه کلی خودش را به زحمت می اندازد. بعد هم غذا را در دیس می کشد و سرو می کند. گاهی هم که حوصله ندارد، مستقیما قابلمه را می آورد و روی پای من می گذارد و با دست به شکل نمادین غذا از توی قابلمه برمی دارد و دهان من می گذارد. من هم با ملچ و ملوچ ادای خوردن در می آورم و خیلی از دستپختش تعریف می کنم و دستهایش را می بوسم. او هم تشویق می شود و دوباره غذا دهان من می گذارد و این لوب حداقل پنجاه بار ناقابل تکرار می شود! نیشخند 
گاهی هم عروسک هایش را که تا به حال، کاری به کارشان نداشت، برمی دارد و با لحنی کره ای و عجیب و غریب در گوششان با محبت آواز می خواند، درست مثل من که خودش را بغل می کنم و در گوشش آواز می خوانم. صدایش را نازک و سوزناک می کند و با ابروهای اریب جوری آواز می خواند که هم خنده ام می گیرد و هم دلم می خواهد درسته قورتش دهم. به خدا، مهربانیش عجیب است، این پسر.ماچ
شوخ طبع هم هست. زیاد سر به سر ما می گذارد و چون با طرح و نقشه قبلی این کار را می کند، خودش از قبل از انجام کار ریسه می رود. مثلا، گاهی اوقات بهنام از او می پرسد: من کی ام؟ غش غش می خندد و می گوید: ماما! خندهیا اینکه شبی توی صندلی عقب ماشین نشسته بود و یک موز درسته دستش بود. بهش گفتم: مموشی، پوست موز رو بده به من و بدون اینکه به عقب برگردم، دستم را دراز می کردم و او هر بار یک نوار از پوست موز توی دستم می گذاشت. یهو دیدم غش غش دارد می خندد، دستم را که دراز کردم، با شیطنت کف دستم را قلقلک داد و خودش هم ریسه رفت، نگو پوست موز تمام شده بود و می خواست سربه سرم بگذارد! خنده

به بهنام می گویم: چرا هر کسی که سوشیانس را از نزدیک دیده است، باور نمی کند که او اینقدر شیطان است؟ می گوید: ظاهرش جنتلمن است، مردم را گول می زند!عینک
در هر حال، شیرین کاری های بچه در این سن خیلی زیاد است و حیف که ذکر همه آنها از عهده من و حوصله این وبلاگ خارج است.
این بود انشای من! ماچ