Daisypath Happy Birthday tickers
سفر به روسیه (2) - دلبند
 
 
 
سفر به روسیه (2)
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤  

چهار روز بعد از ورودمان به مسکو، این شهر باشکوه را با پرواز داخلی به سمت سنت پترزبورگ رویایی و دل انگیز ترک کردیم. فاصله این دو شهر هفتصد کیلومتر است و با هواپیما حدود یک ساعت است. هتل ما در خیابان نوفسکی(به کسر نون و سکون واو، ف، سین) قرار داشت. گویا مقبره داستایوفسکی و بسیاری از بزرگان دنیای ادب و هنر در صومعه نوفسکی در همین خیابان هست اما به خاطر فشردگی بیش از حد تورمان وقت نشد سری به آنجا بزنیم و حسرتش روی دلمان ماند.
معتقدند که سنت پترزبورگ زیباترین شهر جهان است ولی به قول تور لیدرمان اگر هم این ادعا مبالغه آمیز به نظر آید، می توانیم با اطمینان بگوییم که جزو پنج شهر زیبای جهان به شمار می آید. این شهر در ابتدای قرن هجدهم به دستور پترکبیر ساخته شد. پتر که خود دانش آموخته دانشگاه آمستردام در رشته مکانیک سیالات بود، می خواست شهری شبیه آمستردام بسازد(لیلی جون شما در آمستردامید، راستی؟) ولی این شهر ناخواسته شبیه ونیز شد. سنت پترزبورگ بر روی چهل و دو جزیره بر روی رودخانه نوا (به کسر نون) و در کنار خلیج فنلاند ساخته شده است و حدود 560 پل (با پل های حومه شهر که جمعا نهصد پل می شود) ارتباط بین این جزیره ها را میسر می سازد. هر شب حدود ساعت یک بامداد پل ها با آن عظمتشان باز می شوند تا کشتی های بزرگ بتوانند از آنجا عبور کنند و حدود 5 صبح دوباره بسته می شوند که در کروز شبهای سنت پترزبورگ باز شدنشان را دیدیم. در تیرماه حدود 24 ساعت آفتاب بر این شهر می تابد که به شبهای سفید مشهور است. عکس این مورد در دی ماه به شکل شب های قطبی نیز مشهود است. نام این شهر برخلاف تصور از پتر کبیر گرفته نشده و از پطرس مقدس، یکی از حواریون مسیح(ع) مشتق شده است. در سال 1712 پایتخت از مسکو به این شهر انتقال یافت و تا سال 1918 پایتخت روسیه بود. در این سال نامش به پترو گراد تغییر یافت و در سال 1924 پس از درگذشت لنین، نامش را لنینگراد گذاشتند و در سال 1991 مجددا نام سنت پترزبورگ به آن برگردانده شد. از کل زیبایی های این شهر به سه مورد موزه ارمیتاژ، کاخ پترهف یا فواره ها و دهکده تزارها بسنده می کنم.

ارمیتاژ:
ارمیتاژ (یا تلفظ انگلیسی اش هرمیتاژ) در فرانسه به معنای جای خلوت است. این موزه بزرگترین موزه جهان از نظر تعداد قطعات هنریست (بزرگترین موزه جهان از نظر وسعت لوور فرانسه است) و جزو مفاخر دولت روسیه به شمار می رود. در ذکر عظمت این موزه همین بس که اگر برای دیدن هر قطعه هنری فقط یک دقیقه زمان بگذاریم، دوازده سال طول می کشد که کل موزه را ببینیم. ارمیتاژ یا قصر زمستانی مجموعه ایست از پنج ساختمان که نخستین ساختمان آن کاخ زمستانیست که در زمان الیزابت دختر پتر کبیر ساخته شد. در زمان کاترین کبیر، کلکسیون های زیادی از نقاشی ها و مجسمه های جهان به این موزه تعلق گرفت.
در جنگ جهانی اول سالن های این قصر به عنوان بیمارستان نظامی مورد استفاده قرار گرفت. بعد از پیروزی انقلاب اکتبر 1917 به دستور لنین این محل ملی اعلام شد و از کاخ به موزه تغییر کاربری داد.
در جنگ جهانی دوم، گروهی از مردم داوطلب فرهنگ دوست قطعات موزه را بسته بندی کردند و به سیبری فرستادند تا از دست آلمان ها در امان باشد.
در این موزه می توان آثار نقاشی هنرمندانی چون داوینچی، رافایل، رامبراند (که شیفته آثارش شدم)، رنوار(همیشه دوست داشتنی)، ون گوک (عزیزم)، گوگن، پیکاسو و میکل آنژ و آثار بسیاری از هنرمندان دیگر را که من نمی شناختمشان، مشاهده کرد. علاوه بر نقاشی، مجسمه های زیبا و نفس گیر، صنایع دستی، جواهرات، کوبلن و تقریبا هر نوع اثر هنری قابل تصوری در این موزه جالب وجود دارد. متاسفانه سالن تمدن ایران باستانش بسته بود و فرصت دیدنش را از دست دادیم.

پترهف:
یا پترگف یا کاخ فواره ها زیباترین جایی بود که در سنت پترزبورگ دیدم. کاخ پترهف به عنوان مجموعه بی نظیری از پارک ها و کاخ ها نشان دهنده شکوه و عظمت قرون هجده و نوزده است که توسط بیش از صدفواره تزیینش کرده اند. در محدوده بیش از هزار هکتاری آن حدود سی کاخ و پاویون مخلتف و بیش از صدمجسمه زیبا وجود دارد و در سال 1723 افتتاح شده است. وجه تمایزش از ورسای فرانسه در این است که در ورسای از تجهیزات گرانقیمتی برای هدایت آب استفاده شده است، اما اینجا به طراحی خود پتر کبیر به واسطه رشته تحصیلی اش فواره ها به خاطر اختلاف سطح به طور طبیعی ایجاد شده اند. بی نظیر بود، بی نظیر.

دهکده تزارها:
در 30 کیلومتری سنت پترزبورگ قرار دارد. در این مکان قصر تابستانی کاترین اول همسر پتر کبیر قرار دارد. (اشتباه نکنید: کاترین کبیر زن پتر کبیر نیست. پتر کبیر با کاترین اول که یک اسیر جنگی بود که در خانه همبازی بچگی پتر به خدمتکاری گرفته شده بود، ازدواج کرد و چون این خانم فداکاری های زیادی در حق پتر کرد، مثلا هنگامی که پتر در جنگ با عثمانی ها اسیر شد، با تمام جواهراتش به میدان جنگ رفت و پتر را با طلاها معاوضه کرد، پتر هم به رسم تشکر زمین این کاخ را به او داد که کاترین هم یواشکی این قصر را بنا کرد که پتر سورپریز شود که البته وقتی پتر فهمید، از این همه ریخت و پاش ناراحت شد و همسرش را بسیار سرزنش کرد. بعد ازپتر، دخترشان الیزابت به حکومت رسید که ارمیتاژ را بنا کرد. بعد از چند نسل سلطنت، مردی بیمار به نام پتر سوم از نواده پتر کبیر به سلطنت رسید که یک شاهزاده آلمانی را به نام کاترین به همسری گرفت. اما چون دل به کسی دیگر بست، مطابق رسم آن روز می خواستند سر کاترین را بتراشند و به صومعه بفرستندش که تا آخر عمر به عبادت بپردازد که کاترین با تنی چند از درباریون لابی کرد و پتر سوم را به قتل رساند و خود بر مسند حکومت نشست و لقب کاترین کبیر را گرفت. در زمان او روسیه قدرت و رونق بسیاری یافت. احتمالا راجع به ش ه و ت ر ا ن ی های عجیبش هم در تاریخ خوانده اید که اینجا جایش نیست بنویسم.) بعد از کاترین اول، دخترش الیزابت به توسعه این قصر همت گمارد. در زمان کاترین کبیر هم کلیسای اختصاصی خانواده تزار، حمام سرد همراه با اتاق کهربا(که واقعا بی نظیر بود) و پارک های بزرگی به سبک انگلیسی و فرانسوی و نیز گالری بزرگ کامرون به مجموعه اضافه شد. این مجموعه پارک بزرگی هم دارد که در مرکزش، دریاچه ای مصنوعی به یادبود پیروزی ارتش روسیه بر نیروی دریایی عثمانی در سال 1770 ساخته شد که البته به خاطر سرما و رگبار شدید نشد که ببینیمش.
در آخر هم، از دو چیز خوشمزه یادی بکنم و رفع زحمت کنم: غذاها و سوشیانس!
روس ها غذا را در چهار کرس یا چهار سری میل می کنند. کرس اول سالاد و کرس دوم سوپ است. نمی دانم سوپ روسی به نام برش را خورده اید یا نه؟ کلا، به قول عوام سوپشان آب و دون جداست! یعنی قوام و غلظت ندارد. یک سری مواد جامد مثل کلم و گوشت در مایع رقیقی ته نشین شده اند. طعمش بهتر از شکل و بویش است. غذای مشهورشان را هم که می شناسید: بیف استروگانف. تاریخچه اش هم به این برمی گردد که مردی بوده به نام استروگانف که بسیار مهمان نواز بوده (باز به قول عوام در خانه باز!) و شخصیتی شبیه حاتم طایی داشته. روزی مهمانان زیادی سرزده بر او وارد می شوند و آشپز این آقا برای اینکه خوراک را به مهمانان برساند، ابتکاری به خرج می دهد و گوشت ها را خرد می کند و با قارچ و خامه حجمش را زیاد می کند که اتفاقا بسیار مورد پسند مهمانان واقع می شود و یکی از آنها نام غذا را از او می پرسد و او که نمی دانسته چه بگوید به نام صاحبخانه این نام را سنتز می کند:بیف استروگانف (بیف در زبان انگلیسی به معنای گوشت گاو است). غذای اصلی را مثل همین بیف استروگانف در کرس سوم میل می کنند. کرس چهارم که تنها کرسی بود که من بدغذا با علاقه می خوردمش دسر است که معمولا یک اسکوپ بستنی در مربا به همراه یک فنجان قهوه فرانسه با شیر است.
خوشمزه دوم سوشیانس است که در یک کلمه در طول سفر ما را پکاند! کاملا صد و هشتاد درجه نسبت به سفرمان به لبنان تغییر شخصیت داده بود. در لبنان، مثل عروسک راحت از این سو به آن سو می بردیمش ولی در روسیه ماشاله بزرگتر شده بود و منفی کاری ها و استقلال طلبی های دو سالگی را بروز می داد. کلا همیشه به جزیی از برنامه می چسبید که فرع ماجرا بود. مثلا به پله های ورودی قصر می چسبید و می خواست که در تمام مدت فقط دوتایی از پله ها بالا و پایین برویم و قصر را نبینیم. یا عاشق شمع روشن کردن در کلیساها شده بود و نمی گذاشت که نقاشی های قرون گذشته را بر روی دیوارها ببینیم. ولی شاهکارش مترو مسکو آن هم در شب اول سفر بود که ما هنوز با همسفران رودربایستی داشتیم. این شازده که در عمرش مترو ندیده بود، یک دل نه صد دل عاشق قطار شد. به جای بازدید از ایستگاه های موزه مانند مترو، گیر می داد که باید فقط برویم داخل محوطه ای که قطار می آید و قطار ببینیم. بعد هم که قطار می رفت، تا رسیدن قطار بعدی کله ما را می کند. هتل ما ماریوت بود که تا ایستگاه مترو فاصله چندانی نداشت و به همین خاطر ما را پیاده به هتل برگرداندند. چشمتان روز بد نبیند! تمام راه را ضجه زد. اعصاب همه همسفران خرد شده بود و ما دوتایی به هیچ شکلی نمی توانستیم آرامش کنیم. زار می زد و نانا نانا گویان به قطارها اشاره می کرد. در بازگشت به هتل رسما از گریه غش کرد و طفلکی تا صبح در خواب هق هق می کرد. البته، به خاطر فشردگی سفربسیار کم خواب شده بود و علت بهانه گیری ها و بد قلقی هایش هم همین بود. وقتی به همسفران می گفتم به خدا سوشیانس در کلاسشان (در موسسه بادبادک) به خوش اخلاق ترین بچه کلاس مشهور است و غش غش بلند خنده هایش کلی خواهان دارد و مدام با مادران دالی بازی می کند و کلا در خانه هم خیلی مهربان و خوب است، همه ابرو بالا می بردند و ناباورانه آه می کشیدند. همسفران می گفتند که "خدا رحم کرده که اینقدر خوشگل و خواستنیست وگرنه با این همه نحسی و قلدری (بیچاره بچه ام!) تحملش امکان پذیر نبود" و تمام کامنت ها حول یک محور بود"سوشیانس کم این مامان بیچاره مظلومت را اذیت کن!!!" از آن سو هم تمام دختران گروه عاشقش شده بودند و راه به راه در اتاقمان را در هتل می زدند و برایش لواشک و خوراکی می آوردند. این روس هایی که به ندرت به کسی لبخند می زدند و کلا استون فیس اند(صورت منجمد و سنگی دارند) همه در خیابان با محبت زیاد بهش توجه می کردند. در راه رفت و برگشت هم مهمانداران را با دالی بازی ها و شیطنت هایش یک دل نه که صد دل عاشق خود کرده بود. یک بار در مک دونالدز نشسته بودیم و بهنام در صف شلوغ صندوق بود. آنقدر با میز کناری دالی بازی کرد که خانمی فرانسوی که کنار میز ما بود به انگلیسی گفت "هیز ادوربل (دوست داشتنیست)" و پرسید فرانسه بلدم یا نه که گفتم بله. به فرانسه گفت" "حیف که من شوهر دارم وگرنه عاشق چشمهای پسرت شده ام و دلم می خواست زنش شوم!!!!!!!" و شوهرش که آنسوی میز نشسته بود، از خنده ریسه می رفت.
پدیده دیگری هم که مجذوبش کرده بود، کبوتران بود. برعکس کفترهای طفلکی ما، کبوترانشان بسیار چاق و چله و ریلکس بودند و راحت روی دست و پاهایمان می نشستند. البته من نسبت به هر حیوانی بزرگتر از پشه فوبیا دارم ولی سعی می کردم ترسم را به سوشیانس انتقال ندهم.
در هتلمان در مسکو هم در بدو ورود عروسکی به رسم یادبود به بچه ها می دادند که خانم روسی جلو آمد و یواشکی یک عروسک دیگر هم به ما داد و به انگلیسی گفت"این هم برای اینکه من پسرتان را دو برابر بچه های دیگر تورتان دوست دارم"
خلاصه که سفر فرهنگی با بچه نوپا صبر ایوب می خواهد. خدایا به داشتنش هزاران هزار بار شکر.