Daisypath Happy Birthday tickers
سفر به روسیه (1) - دلبند
 
 
 
سفر به روسیه (1)
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤  

ما یک هفته ای است که از مسافرت برگشته ایم. تمام آن ترجمه های فشرده کذایی که دو ماه تمام خواب را از چشم من و بهنام گرفته بود و تقریبا مریضمان کرده بود و رمقمان را کشیده بود، در نهایت تبدیل به سه بلیت هواپیما شد به مقصد روسیه. چهارم تا دوازدهم شهریور ماه به لطف خدا رفتیم تور مسکو-سنت پترزبورگ. جایی که بهنام شیفته ادبیاتش بوده و هست و آرزویش بود که بشود آنجا را ببیند.
در اینجا، هم برای اینکه برای سوشیانس به یادگار بماند و هم برای سفردوستانی که مثل ما معتقدند دنیا دیدن به از دنیا خوردن، خلاصه ای از این سفر بسیار ارزش و به یاد ماندنی می نویسم تا انشاله مقبول طبع افتد.
قبل از اینکه به معرفی اجمالی برخی از جاهایی که رفته ایم، بپردازم، بهتر است حرف آخرم را اول بزنم. روسیه کشوری بی بدیل و فوق العاده زیبا و غنی از نظر اماکن تاریخی است. مهد هنر و ادبیات و معماری است. کشور کلیساهای حیرت آور و کاخ های باشکوه است. کشور تولستوی، داستایوفسکی، چخوف، پوشکین، گورکی، گوگول و... است، کشور پطر کبیر و کاترین کبیر و ایوان مخوف است، کشور تزارهاست، کشور راسپوتین و لنین و استالین و خوروشف و تروتسکی است. شما می روید که تاریخ را با همه خوبی و بدی اش ورق بزنید، می روید که عظمت بناهای دیدنی اش را با آن معماری تحسین برانگیزاش در روز و نورپردازی فوق العاده اش در شب ببینید. می روید تا در خیابانهایی که غول های ادبیات کلاسیک جهان قدم زده اند، قدم بزنید و هوایی را که داستایوفسکی نفس کشیده است را عاشقانه فروببلعید. روسیه جای تفریح نیست(پارک آبی و دیزنی لند و ...ندارد)، جای خرید نیست (قیمت پایه یک دست کت و شلوار از هفت میلیون تومان شروع می شود و به هفتاد میلیون تومان می رسد، مسکو دومین شهر گران دنیاست). آب و هوایش واقعا بد است. زمستانهایش به 50-40 درجه سانتیگراد زیر صفر و در نواحی شمالی مثل سیبری به منهای هفتاد درجه می رسد، به طوری که اگر عینک به چشمتان باشد، در عرض مدت کوتاهی، به پوست صورتتان می چسبد و باید با جراحی جدایش کرد! تابستانهایش هم متغیر و دیوانه مسلک است. یک لحظه آفتاب است و لحظه دیگر بوران و سرما استخوانهایتان را از درون می سوزاند. فکر عینک آفتابی و صندلی تاشو و ساحل گرم و حمام آفتاب را از سرتان بدر کنید.  کلا در بهترین حالت دمای مسکو به بیست درجه سانتیگراد می رسد. ایراد دیگرش این است که سفر به روسیه به خاطر حجم بالای اطلاعاتی که مدام دریافت می کنید، با بچه، خصوصا بچه نوپای شیطان واقعا مشکل است. رنگ ها و طرح های گونه گون هر دم بچه را به سویی جذب می کند و تا بروید و بچه لجباز دو ساله تان را راضی کنید که به گروه بپیوندد، کلی از توضیحات را از دست داده اید. خصوصا گروه ما که به خاطر اینکه تقریبا همه پزشک بودند، تور لیدر بسیار خوبمان واقعا در توضیحات سنگ تمام می گذاشت. فکر کنم پس از این مقدمه بهتر است برویم سر اصل مطلب:
روسیه، کشوری گسترده در اروپای شرقی و آسیای شمالی است. روسیه حتی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سابق هنوز بزرگترین کشور جهان محسوب می شود. 38% کشور در اروپا و 62% در آسیاست اما چون 75% از کل جمعیت این کشور در همان 38% زندگی می کنند، کشور اروپایی محسوب می شود. 48% اش هم پوشیده از جنگل و جلگه است.  پایتخت روسیه شهر مسکو و واحد پول آن روبل است. (هر روبل حدود سی و خورده ای تومان می شود- هر صد دلار را با سه هزار و پنجاه و خورده ای روبل تعویض می کردیم). خط آنها سیریلیک است که برای ما مشکل است چون حروف انگلیسی چپ و چول در آن مورد استفاده قرار می گیرد. مثلا P روسی R انگلیسی است و W انگلیسی در روسی Sh یا شین خوانده می شود. روز اول سفر، بهنام همت کرد و با همدیگر همه حروف سیریلیک را یاد گرفتیم و خیلی کمکمان کرد. مثل کلاس اولی هایی که تازه سواد یاد گرفته اند، کلی دهانمان را کج و کوله می کردیم و تابلوها را می خواندیم و به این همه هوش و فراست خدادادیمان آفرین می فرستادیم!!نیشخند
در هر حال، ما بامداد چهارم شهریور تهران را به قصد مسکو ترک کردیم. طول پرواز سه ساعت و چهل و پنج دقیقه بود و با هواپیمایی ایرو فلوت انجام شد. این هم فقط چند تایی از زیبایی های مسکو که ذکر تمام آنها در حوصله این وبلاگ نمی گنجد.

کلیسای عیسای منجی:
این کلیسا در مرکز شهر و در نزدیکی کرملین بر روی ساحل بلند رودخانه مسکو قرار دارد که به عنوان سمبل پیروزی روسیه در جنگ با ناپلیون(همزه ندارم!) در سال 1812 ساخته شده است. در احداث این کلیسا بیش از ده هزار نفر شرکت می کنند و ساخت آن ده ها سال به طول می انجامد. این کلیسا با آرایش غنی و غیر معمولی خود از سایر کلیساها متمایز می گردد. دورتادور نمای کلیسا در سطح دروازه ورودی، تصاویر برجسته مرمری قهرمانان افسانه ای و سوژه های تاریخی اشخاص مقدس دیده می شود. در سال 1931 به دستور استالین این کلیسای زیبا منفجر می شود (کلا استالین 60% کلیساهای مسکو را به خاطر مذهب ستیزی اش تخریب کرد) . بعدها در این محل و در فضای باز استخری به نام مسکو ساخته می شود. در دهه 1990 بعد از فروپاشی کمونیسم، این کلیسا در محل قدیمیش دوباره ساخته می شود و نمای اولیه اش با استفاده از مواد ساختمانی و تکنیک جدید ساخته می شود. در ژانویه 2000 کلیسا تقدیس می شود و مراسم مذهبی در آن اجرا می شود.

کلیسای واسیلی بلاژنوا:
این کلیسا به دستور ایوان مخوف و به مناسبت پیروزی روسیه در جنگ کازان خانلقی که در نتیجه آن تمام اراضی اطراف مسکو متحد شدند، ساخته شد. این کلیسا در واقع از نه کلیسا درست شده است که 8 تای آنان دورتادور بلندترین آنها به ارتفاع 47.5 به شکل خیمه قرار گرفته اند. واسیلی در سال 1469 متولد می شود و از شانزده سالگی تا آخر عمر برهنه بوده و در فضای باز می خوابیده است. دستورات مذهبی را اجرا می کرده و ایوان مخوف تنها از این شخص هراس داشته است. پس از مرگ واسیلی در سال 1552، ایوان مخوف یکی از کسانی بود که زیر تابوت او را گرفته بود.

متروهای مسکو:
یکی از مکانهای جالب و دیدنی مسکو ایستگاه های مترو می باشد (در حال حاضر مسکو حدود 150 ایستگاه دارد که همچنان هم در حال توسعه است) که به کاخ های زیر زمینی مسکو معروف هستند. علت این نام گذاری این است که در احداث متروهای مسکو بیش از بیست نوع مرمر مختلف و سنگهای گوناگون طبیعی استفاده شده است. مجموعه کاخهای زیرزمینی با مجسمه ها و تصاویر برجسته و تزیینات باشکوه شامل (نقاشی، موزاییک، ویترای و نقش و نگار بر روی دیوار) آرایش شده است که کار هنرمندان معروف کشور بوده است. اولین مسیر مترو در 1935 بازگشایی شده است.

موزه جنگ:
این موزه که یکی از زیباترین موزه های مسکو می باشد در سال 1993 ساخته شده است و در پارک بزرگی به نام پارک پیروزی واقع شده است. این موزه از دو بخش تشکیل شده، بخشی در داخل ساختمان زیبایی که به شکل نیم دایره است و بخش دیگری که در فضای آزاد قرار دارد.در تالارهای موزه که به تاریخ جنگ جهانی دوم اختصاص دارد، روزهای جنگ به طرز خارق العاده ای در تالار های نیم دایره ای که نیمی دکور و نیمی نقاشیست و مرز و حدفاصل این دو مشخص نیست، بازسازی شده است.
در اینجا خانم روسی که فوق لیسانس ادبیات فارسی داشت و این موزه را برای ما توضیح می داد با چنان سوزی از رنج مردم در زمان جنگ صحبت می کرد که خودش به کرات چشمهایش پر از اشک می شد و می گفت که سنت پترزبورگ نهصد روز در محاصره آلمانها بود، در حالی که خودشان فکر می کردند که این شهر را در عرض یک هفته فتح خواهند کرد ولی مردم چنان رشادتی به خرج دادند که به شکست آلمانها در محاصره منجر شد. مردم حتی تیرهای چراغ های شهر را می کندند و با آن سلاح درست می کردند. جیره هر رزمنده روزانه فقط 250 گرم نان و جیره غیر نظامیان 125 گرم بود که تازه همه آن هم آرد گندم نبود و نصف آن از خمیر کاغذ درست می شد. گاه چنان گرسنگی جان را به گلو می رساند که مردم به خمیر های کاغذ هجوم می بردند و می گفتند که می دانیم که با خوردن این خمیر کاغذ تا صبح دوام نخواهیم آورد ولی می خوریم که تا یک شب هم که شده سیر بخوابیم. بعد از جنگ، مردان قوی هیکلی استخدام شدند تا اجساد یک میلیون فرد از سرما و گرسنگی و نومیدی مرده را از داخل آپارتمانها بیرون بکشند. آنها اکثرا خود دچار بیماری های روانی گوناگون شدند. در یکی از آپارتمانها دخترک کوچک زیبایی را یافتند که روی دفتر مشقش مرده بود. در دفترش نوشته بود: "خدایا،  پریروز چشمان همسایه مان را بستم و دیروز مادرم جان داد. دیگر کسی را ندارم. می دانم امروز نوبت من است..."و در همان حال قلم به دست مرده بود. در تنهایی...سرما....گرسنگی...نومیدی...تاریکی.  اشک از گونه های من و یک آقای دکتری که پشت سر من ایستاده بود، سرازیر بود. سوشیانس بغلم خواب بود وگرنه دلم می خواست تنهایی یک جای خلوتی پیدا می کردم و زار می زدم. دلم از غصه سر می رفت. شنیدم که همسر آن آقای دکتر که اشک ما را در آن فضای نیمه تاریک دیده بود به بقیه همسفران می گفت: "خدایا، این دو تا رو ببین. بابا هزار ساله که مردن. گریه دیگه نداره." و بقیه همه می خندیدند و تایید می کردند. ملامتشان نمی کنم که خود ما کم از دوران جنگ نکشیدیم و واقعا دیگر برای بعضی ها جایی در دلشان باقی نمانده که به خاطر جنگ سایر کشورها غصه بخورند. ولی حتی الان که اینها را تایپ می کنم، بغض امانم نمی دهد. 

مراسم عروسی:
از میان آداب و رسوم روسی، به شیوه ی عروسی کردنشان اشاره می کنم که کمی هم جو این پست را شاد کنم. سن ازدواج نسبتا پایین است. پسرها حدود بیست و پنج سال و دخترها بیست و سه سال. شیوه آشنایی غربیست و از ازدواج های سنتی خبری نیست. صبح روز عروسی، عروس به آرایشگاه می رود و پس از اتمام کار به خانه برمی گردد. دوستان عروس هم همراه عروس در خانه به انتظار داماد می مانند تا به اصطلاح عروس را بدزدد. داماد را سر راه پله گیر می اندازند تا به سوالات سختی که دوستان عروس طرح می کنند، پاسخ دهد. عدم پاسخ به هر سوال منجر به دادن شاباش از سوی داماد به دوستان عروس می شود. بعد که پشت در آپارتمان می رسد، از او می پرسند که عروس الان کجای خانه است، اگر جواب درست داد که هیچ وگرنه باید دوباره جریمه بپردازد. بعد که وارد آپارتمان شد، یک صفحه کاغذ جلویش می گذرانند که پر از بوسه های رژلبیست. باید داماد در بین این همه نقش لب، بوسه عروس خانم را تشخیص دهد وگرنه دوباره جریمه می شود! روس ها عمدتا ارتودوکسند بنابراین مراسم عقد در کلیسا انجام نمی شود و فقط در دفترخانه که از مدتها پیش رزروش کرده اند و مدارکشان را داده اند، ازدواجشان را رسمی می کنند. بعد به همراه هم می روند یک دسته گل به یادبود و گرامیداشت کشته شدگان جنگ جهانی دوم در محل سرباز گمنام می گذارند و بعد دوره می افتند و تا عصر از جاهای دیدنی مختلف شهر عکس می گیرند. یکی از رسوم بامزه شان این است که روی قفلی اسامی و تاریخ عقدشان را می نویسند و بر روی درختچه هایی روی پل آرزو (یکی از پل های رودخانه مسکو) می بندند (مثل دخیل) و کلیدش را داخل رود می اندازند تا کسی نتواند پیوندشان را بگسلد. روزهای شنبه و یکشنبه عروس و داماد های زیادی را می توان در سطح شهر دید. اتفاقا آن روز شنبه ای که ما آنجا بودیم، سراسر روز باران و بوران بود. این عروس ها و دوستانشان همه با کفش های پاشنه بلند و دکلته زیر باران می دویدند و می خندیدند. یاد شعر زیبای سهراب افتادم"زیر باران...." با خودم فکر می کردم اگر ما ایرانیان در این شرایط بودیم چقدر غر می زدیم که وای آرایشم خراب شد، لباسم گل شد، عکسام تار شد، شانس منو ببین و... ولی آنها چقدر ریلکسند. روس ها کلا بسیار کم می خندند و روز عروسی تنها روزیست که از صبح تا شب می خندند و شادند. راستی یادم رفت که بگویم ماشین عروس همیشه یک لیموزین است که به سادگی تزیین شده است. غروب که شد به رستورانی که از قبل رزرو کرده اند، می روند و جمعا پانزده-بیست نفر از هر دو خانواده کل جمعیت مهمانان را تشکیل می دهند که عموما مقابل هم می نشینند تا با هم آشنا شوند. سایرین هم بعدا بدون غرولند و گله هدایایشان را به زوج جوان تقدیم می کنند.
میدان سرخ و کاخ کرملین:
جالب ترین و با عظمت ترین نقطه مسکو همین جاست. هسته مرکزی شهر مسکو، ارگ یا کرملین آن است که در قرن پانزدهم در کرانه شمالی رود مسکو ساخته شده است و دارای تعدادی کاخ و کلیساست. کرملین مثلث شکل دارای اضلاعی به طول 750 متر است. کرملین را واقعا می توان از هر نظر قلب مسکو نامید. بزرگترین کلیسای کرملین، کلیسای جامع اوسپنسکی است که در طی سالهای 1475 تا 1479 ساخته شده و تزارها در آنجا تاجگذاری کردند.
احداث کرملین در تاریخ 19 ژوییه 1485 پایان یافت. ابتدا دیوار آجری کرملین در کنار رودخانه مسکو بنا شد زیرا تاتارها اغلب از همان جا حمله می کردند. تمام عملیات ساختمانی 10 سال به طول انجامید. لازم به ذکر است که کرملین جدید را بر روی کرملین قدیم که از سنگ سفید بود بنا کردند و دورتادور دیوارهای قدیمی دیوارهای ضخیم قرمز رنگ کشیدند. کاخ بزرگ کرملین در سال 1849 شکل کنونی را کسب کرد.
کرملین جایی است که تمام راه های روسیه به آنجا ختم می شود. در اینجا ایوان مخوف و استالین حکومت کردند. ناپلیون از کرملین آتش گرفتن مسکو را تماشا کرد(توسط ژنرال کوتوزوف- فیلم دزیره را یادتان هست؟- راستی مقبره کوتوزوف در کلیسای بسیار باشکوه کازان در سنت پترزبورگ است که دیدیم.) و لنین و گورباچف و یلتسین و اکنون پوتین در آنجا بوده اند.نمی توانم زیبایی این مجموعه را توصیف کنم. بعضی چیزها را فقط باید دید.
مقبره لنین هم در اینجا قرار دارد. هنگام ورود به مقبره نباید کیف یا هیچ وسیله دیگری حمل کنید. داشتن عینک و کلاه ممنوع است. خندیدن، صحبت کردن، سیگار کشیدن و حتی توقف کردن ممنوع است. اتاقی بود گرانیتی که دو رشته پلکان داشت. ما بین این دو رشته پلکان سکویی بود که لنین مومیایی شده در تابوت شیشه ای دیده می شد. مومیایی اش به قدری شگفت انگیز است که لنینی که در سال 1924 فوت کرده است، انگار که هم اکنون زنده در تابوت شیشه ای خفته است. البته، تکنیک های پیچیده و گرانقیمتی برای نگهداریش به کار می برند که گویا دیگر بیش از این بدنش به آنها جواب نمی دهد و قرار است در دسامبر امسال با قطار در سراسر روسیه بگردانندش  تا مردم با او خداحافظی کنند و بعد دفنش کنند. دم سوشیانس گرم که جیک نزد و کاری نکرد که ما را از اتاق بیرون کنند. جثه لنین آنقدر کوچک است که من با جثه متوسطم(قد 167 سانتی و وزن شصت کیلویی ام) در کنار او مثل غول غولک بودم. دستهایش نصف دست من بود. خلاصه من که چشمم به ابعاد بهنام عادت کرده است، بسیار شگفت زده شدم. اصرار استالین به مومیایی کردن لنین گویا برای این بوده که پس از مرگ، خودش را هم مومیایی کنند که کردند. اما بعد از مدتی که جنایاتش کشف شد و فهمیدند که در طرح تصفیه کبیر چندین میلیون نفر را از بین برده است، لقبش از پدر مردم به دشمن مردم تغییر کرد و مجسمه هایش از سطح شهر برچیده شد و جسدش را در حیاطی که به مقبره لنین منتهی می شود در ردیف سران کمونیسم (نفر یکی مانده به آخر) دفن کردند. در گشت شهری ساختمان کا گ ب را هم دیدیم. این ساختمان ظاهرا هشت طبقه است ولی بعدا کشف شد که ده طبقه هم زیر زمین دارد. خود روس ها می گویند که این ساختمان بلندترین ساختمان روسیه است نه از آن جهت که هجده طبقه دارد بلکه از آن جهت که می گویند در سردابه های طبقه منفی ده بلایی به سر مخالفان می آوردند که از آنجا می توانستند رشته کوه های قفقاز را ببینند. احترامی که روس ها برای استالین قایلند، فقط از پیروزی اش در جنگ جهانی دوم در مقابل آلمان ها ناشی می شود.