Daisypath Happy Birthday tickers
سوشیانس و این روزهایش - دلبند
 
 
 
سوشیانس و این روزهایش
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢  

1- سوشیانس، الان که این مطلب را می نویسم، بیست و یک ماه و دو روزه است.
2- حرف زدنش پیشرفت خاصی نکرده ولی سطح درکش ماشاله خیلی بالا رفته است. تقریبا در حد سن خودش تمام حرف های ما را می فهمد و به آنها پاسخ درست می دهد. مثلا اگر بهش بگوییم "برو اون توپ بزرگه رو وردار بیار" با خوشحالی می دود و معلوم نیست از کدام سوراخ سنبه پنهانی، توپ مورد نظر را پیدا می کند و می آورد. در حالی که جمعا سه توپ دارد و دوتای دیگر هم فقط یک هوا از توپ بزرگه کوچکترند.هورا
یا این که، ماه گذشته، یک بار که حمام رفته بودم، بعد از دوش گرفتن، از لای در گفتم: "بهنام جون بی زحمت حولمو می دی؟" گفت: "دارم کباب درست می کنم، دستم کثیفه." مانده بودم چه کار کنم که دیدم این گل پسر، قند عسل دویده و حوله مرا پیدا کرده و کشان کشان برایم آورده. قربونت بررررررررررررم من. ماچاز آن به بعد هم، اگر یکی از ما حمام برود و دیگری حوله را به دست او بدهد، قشقرقی به پا می کند که نگو و حتما این مراسم آیینی را باید خود استاد انجام دهند.
3- گاهی اوقات اوایل ازدواجم را به یاد می آورم که چه آشپزخانه مرتب و آراسته ای داشتم: همه دست ها جور بود، سری های مختلف ست چایخوری و قهوه خوری، کامل و سالم به شاخه ها آویخته، ظروف تمیز و سالم و مرتب، به نظم ارتش در کابینت ها چیده، اما از وقتی که حوزه استحفاظی آقا در آشپزخانه افتاد، سیل ظروف کشته شده و مجروح بود که از میدان جنگ *جهانی خارج می شد، اوایل می بردیمشان بیمارستان صحرایی دکتر بهنام به زور چسب شیشه ای و... شفا پیدا کنند اما وقتی شمارش مجروحان زیاد شد، آنها را هم در شمار کشته شده ها  به حساب می آوریم و از خیرشان می گذریم. از هر ست چای خوری، دو فنجان مانده و از بقیه ظروف هم حرفی نمی زنم که اشکم درمی آید!نیشخند
کله سحر، ناشتا ناشتا "غا" می گوید و ضبط را که در چند پست پیش ذکر خیرش رفت، آتش می کند و آستین بالا می زند و کارت می زند و وارد محل کار خود می شود...نیشخند
مثل گربه ای که در خانه موشان افتاده باشد، "دو بدین چنگ و دو بدان چنگال"، ظروف از قد و قامتش بزرگتر را بغل می کند و داخل سالن می آورد. خب، در طی این اسباب کشی هر روزه، طبعا عده ای از ظروف هم دعوت حق را لبیک می گویند که دوان دوان می آید و اعلام می کند"غا" یعنی شکست. می گویم" اشکالی نداره مموشی، بیا بریم جمعش کنیم." بعد که می بیند من عصبانی نمی شوم، خودش وجدان درد می گیرد و مدام می رود و می آید و هی دستهایش را به یک حالت ملتمسانه ای جلو می آورد و تند تند به کره ای اختلاط می کند که لابه لایش مدام کلمه "غا" شنیده می شود. من هم هر بار می گویم "می دونم عزیزم غا شد، شکست" و بهنام منظم و تمیز عصبانی می شود که "نگو غا شد، بگو غا کردی!" خلاصه که بساطی داریم با این آشپزخانه بازی آقا.
کلا، تمام وسایل خانه را از کمدها درمی آورد و وسط خانه روی کول هم می گذارد. راه رفتن طبیعی در خانه ما، عین شرکت در مسابقه محله است!
یادم نیست که کدام مامان باذوقی بود (شاید منصوره مامان نورا جون) که قانون بقای کثیفی و قانون بقای اسباب بازی را بر اساس قانون بقای ماده و انرژی  در منزل بچه دار ها نوشته بود که خلاصه کثیفی و نامرتبی در خانه بچه دارها هرگز از بین نمی رود و فقط از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود!
ما که کل خانه را فدای توسعه استعدادها و خلاقیت آقا کرده ایم، واقعا از خدا می خواهم که در عوضش ذهنش را سرشار از هوش و ذوق و استعدادهای گوناگون و مثبت کند.
4-تشابهات و تجانسات با مزه ای را پیدا می کند: آن روز تنها پاک کنی را که دارم برداشته بود و با خودش برده بود. من هم با اتود ترجمه می کنم و مدام با پاک کنم کار دارم. مقداری پاپ کورن در بشقابش ریخته بودم که به عنوان میان وعده نوش جان کند. گفتم: "نازگل پاک کن رو بهم بده" که رفت و دو تا دانه پاپ کورن آورد و در دستم گذاشت. گفتم :"نه پاک کن، پاک کنم رو می خوام" در حالیکه چشمهایش پر از علامت سوال بود، دو تا دستهایش را که در یکی "پاک کن" و در دیگری "پاپ کورن" بود، دانه دانه به سمتم دراز می کرد و می گفت:"شیه؟" (=یعنی چیه؟)
یا این که آن روز دیدم رفته پایه ای را که از شاخه هایش کفگیر و ملاقه و اینجور چیزها آویزان می شود، آورده و به من می گوید: "شیه؟" می گویم:"پایه، پسرم" کمی مکث کرد و روی پای من زد و پرسید:"شیه؟
در حالی که کاملا پا را می شناسد. منظورش تشابه آوایی میان "پا" و "پایه" بود.
مورد دیگری که یادم مانده، این است که داشت با ساعت مچی بهنام بازی می کرد. بهنام گفت: "سوشیانسی ساعتمو نشکنی ها!" بلافاصله یکی در میان به ساعت دیواری اتاق که هر روز اسمش را هفتاد بار ناقابل می پرسد، و ساعت مچی بهنام اشاره می کرد و می گفت: "شیه؟" بنده خدا گیج شده بود که بالاخره کدام ساعت است.
کلا، کلک و حقه بازی شده که باید ببینید. من و بهنام  در دو سمت میز نهارخوری می نشینیم و کار می کنیم. روی میز پر است از لوازم التحریر و کاغذ های A3 و کتاب و فرهنگ لغت و ... از آن جایی که عاشق پاک کن بخت برگشته من است و من گاهی اوقات گولش می زنم و لوازم التحریر دیگری به او می دهم، خودش راه حل با مزه ای پیدا کرده، زیر میز شیشه ای می رود و از پایین همه جای میز را رادار می اندازد و محل استتار پاک کن را کشف می کند و بعد حساب می کند که از کدام یک از چهار صندلی باقیمانده، باید بالا برود تا پاک کن را کش برود. و بدین وسیله مرتب پاک کن بخت برگشته توسط افراد ناشناسی!!!!!!!! به سرقت می رود.عینک
5- این ترجمه وقت خیلی زیادی را از من و بهنام گرفته و چون باید تا آخر مرداد تحویلش دهیم تا حق الزحمه اش را برای پروژه ای که در شهریور ماه داریم، بگیریم، عملا وقت چندانی برای بیرون بردن این طفلک کوچولو پیدا نمی کنیم و خیلی عذاب وجدان داریم. وقتی مامان و بابای رومینا را هر هفته سر کلاس کودک و بازی می بینم، که مدام بچه را پارک می برند، ضمن تحسینشان، فکر می کنم ما چه مامان و بابای بدی هستیم حالا هر چند که این دوران اسارت در منزل دو ماه بیشتر نباشد. به خدا، چهل روز است که مایی که مثل آنتی بیوتیک شبی یک فیلم می دیدیم، تلویزیون را روشن نکرده ایم و بیرون رفتن های ما فقط منوط به خریدهای هول هولکی از شهروند و بازار روز شده است. به هر حال، احساس خوبی ندارم و می دانم که داریم برایش کم می گذاریم. ببخشید پسر خوشگلم. مهربون من! ناراحت
6-از کرامات گل پسر ما این است که اعضای بدنش را کاملا می شناسد، حتی اعضایی شبیه انگشت پا و پیشانی و می تواند آن اعضا را در دیگران و حتی عروسک ها هم پیدا کند. البته شاید این مهارت را قبلا کسب کرده باشد ولی ما تازگی کشفش کرده ایم.
7-یک هفته است که از پوشک بدش آمده است و عین
رومینا، اگر بادی تنش نکنیم، سه سوت ا س ت ر ی پ ت ی ز می کند. دیروز هم که پوشکش را به طرفه العینی در آورد و به شکل نشستن روی توالت ایرانی، روی سنگ های کف سالن چمباتمه زد و به قول بابام تخم گذاشت! (پی پی فرمودند)قهقهه. چون در دوره آموزش توالت رفتن، گفته شده بود که مادر باید دو هفته ای تمام وقت در اختیار بچه باشد، من ترجیح دادم که اگر خودش آمادگی داشت، این کار را به تعطیلات عید موکول کنم ولی انگار دارد زودتر از برنامه پیش می رود. مشکل من این است که هنوز از کلمه یا حتی علامتی برای اعلام جیش یا پی پی اش استفاده نمی کند و من نمی دانم چطور به او بفهمانم که هر وقت جیش یا پی پی داشت، یک جوری به من بفهماند. خلاصه که با این روند، به زودی لگن موزیکال و ش و ر ت های آموزشی هم در سبد خرید ما قرار می گیرد!
8- همچنان که به لطف خدا بزرگتر می شود، هر روز بیشتر به این نتیجه می رسم که هر چه بچه بزرگتر می شود، مشکلاتش "کوچکتر" می شود. دوست دارم گام هایش را به سمت افق های توانایی و استقلال. چقدر خوب است که حرفهای ما را می فهمد و به زبان کره ای و زبان بدن مخصوص خودش به ما پاسخ می دهد. به قول گلمریم، دور از جان شما دوستان خوبم، "آنهایی که دوست دارند، بچه همیشه در حالت ناتوانی و اسارت نوزادی بماند، فا*شیستند." عصبانی
9-بابا این آخر کاری، پز بدهیم که ما تولد دعوتیم. مژهسه تا از بچه های کلاس کودک و بازی مردادی هستند(
رومینا، سروش- که مامان گل و خانمش از خوانندگان این وبلاگ است- و ایلیا). سه مادر می خواهند نوزده مرداد یک تولد اشتراکی با سه تا کیک و خوراکی و تزیینات تولد (یعنی یک تولد درست و حسابی) در محل کلاس بگیرند. ما هم لباس پلوخوری تن بچه ها کنیم و دوربین ببریم و عکس بیندازیم. عکس هایش را برایتان می گذارم.
10- اگر به معلم کودک و بازی سوشیانس، بگویم، که سهل است، قسم هم بخورم که سوشیانس تا همین چندی پیش کم رو ترین بچه کلاس بوده، ایمان دارم که باور نخواهد کرد،نیشخند می دانم که ذهنیتش این است که سوشیانس یک بچه شیطان و هیجانی و بپربپرکن است. خلاصه، هر کسی از ظن خود شد یار من. البته، در تغییر رفتار سوشیانس به خاطر در جمع بودن های کلاس عالی هنر و خلاقیت و زمین بازی بوستان هم شکی نیست. خدایا بابت همه محبت هایت شکر.
11- یکی ما را از دست " می می نی" و خانواده اش نجات دهد از بس که روزی صد دفعه مجبورمان می کند برایش بخوانیم. گریهتازه، به من ارفاق می کند و اجازه می دهد از همان پشت میز کارم، برایش کتاب بخوانم. ولی زورش به بهنام بیچاره می رسد و هر دقیقه از سر ترجمه بلندش می کند که برویم کنار هم روی تخت دراز بکشیم و کتاب بخوانیم. چند شب پیش، قبل از خواب، بهنام می گفت:" می دونی من از این شخصیت می می نی متنفرم. بچه شرور و پرخور و تخسیه. زبان(بیچاره می می نی) تازه اطمینان دارم که در مدرسه هم درسش ضعیفه. نیشخنداینجور بچه ها فوتبالشونم خیلی خوبه. ادبیات محاوره ایشو ببین"اول کدوم یکی رو باید بلمبونم من/ از همشون باید خورد/چون که یه مهمونم من"!!!!!!!!!!! خلاصه که با چنان حرص و دل پری می گفت که از شدت قهقهه من، کم مونده بود سوشیانس بیدار شود.خنده
12- این را هم بگویم و رفع زحمت کنم: الان که این مطلب را می نویسم سر کارم، به بهنام زنگ زدم تا ببینم کارهای بانکیش انجام شده یا نه. می خندد و می گوید که این سوشیانس شیطون هر جا که عکس پیتزا روی در و دیوار می بیند، داد می زند که "پوا" (=غذا). فکر کنم پدر و پسر امروز ناهار افتاده اند رستوران. خیال باطل
پ.ن.: میترا جون مامان پارسا خوشگله کامنت خصوصیتون رو در یافت کردم، متاسفانه وبلاگتون مشکل داره، امکان کامنت گذاری نیست. چه کار کنم؟
مامان ماهان جون، آدرست رو یک بار دیگه (شماره ها روهمه به حروف) بنویس تا برات پست کنم.
پ.ن.2: خدایا، مهربانا، یاورا، در پناه خود پسر گلم و همه بچه های کوچک را حفظ کن. الهی آمین.