Daisypath Happy Birthday tickers
از بچگی چه خبر؟ - دلبند
 
 
 
از بچگی چه خبر؟
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸  

رفته بودم مرکز خرید تیراژه تا کفش بخرم، خانمی که پشت یکی از استند های تبلیغاتی ایستاده بود، مرا که بچه به بغل دید، صدا زد و با جملاتی طوطی وار و سریع، مثل افرادی که دم ورودی های شهروند کالایی را تیلیغ می کنند ولی انگار دارند درس جواب می دهند، شروع به ارایه توضیحاتی درباره یک مجتمع آموزشی واقع در منطقه 2 کرد و بروشوری دستم داد. توی بروشور، عکس هایی از استخر اختصاصی برای بچه ها و اتاق بازی و... جلوه نمایی می کرد. وسط توضیحات بی وقفه اش، سه بار مجبور شدم صحبتش را قطع کنم که من نمی خواهم الان بچه ام را مهد بگذارم. این مهد است یا یک مجتمع آموزشی؟ من فقط دنبال استخر اختصاصی برای بچه ها و اتاق بازی و... هستم . آیا این موسسه این نیازها را تامین می کند که گفت: صد در صد و اصلا مجتمع ما جنبه نگهداری ندارد و می توانید از هریک از این کلاس ها جداگانه استفاده کنید. و به زور از من شماره تلفن گرفت که برای جلسه معارفه خبرمان کند. تلفن کردند و قرار شد برای جلسه معارفه به آنجا برویم. خدا می داند به خاطر جلسه خصوصی ای که با رییسم داشتم و اینکه کمی سخن به درازا کشید، با چه سرعت دیوانه واری رانندگی کردم و ویراژ دادم که سر موقع به خانه برسم. سه نفری رفتیم آنجا.  یک اتاق بازی ساده شش متری با وسایلی که کنار اتاق در چیدمانی انبارگونه چیده بودند، به چشم می خورد. یک دو دختر بچه!!! بیست ساله که مدام در سالن پرسه می زدند و هر از گاهی هم به اتاق بازی سرکی می کشیدند از من خواستند تا سوشیانس را در اتاق بگذارم و خودم به جلسه معارفه بروم. لبخندی زدم و گفتم ترجیح می دهم بچه را با خودم ببرم. وقتی به زور دلیلش را جویا شدند، کفرم در آمد و گفتم چون به شما اعتماد ندارم!! فکر می کنند بچه تی شرت است که دایم بشود رفت و از مغازه خرید. مگر من بچه را بی مراقب (حتی با مراقب) در یک جای غریبه فی امان الله رها می کنم؟! اگر برگشتم و گفتند که کشک چی و پشم چی و بچه کجا بود؟ چه خاکی به سرم بریزم؟
در هر حال تشریف بردیم سالن معارفه. فرم دادند و پر کردیم و سپس مدیریت ثبت نام مجموعه، توضیحات کاملی درباره دوره های آموزشی داد. حرصم در آمد که مجتمع مزبور دقیقا مثل مهد بچه ها را نگاه می دارد و نمی شود از کلاس هایشان به صورت مجزا و با حضور مادر (مثل موسسه بادبادک) از آن استفاده کرد. یعنی خانم مزبور فقط برای اینکه ما را به آنجا بکشاند، دروغ گفته بود. به هر حال، آن طور که از توضیحاتشان برمی آمد، بچه ها را از دو سالگی تا پایان دوره راهنمایی پذیرش می کنند. دو ساله ها از ساعت هشت تا یک و نیم آموزش خالص در زمینه های زبان انگلیسی، موسیقی و... دارند و فکر کنم گفت از چهار سالگی کامپیوتر و زبان فرانسه اضافه می شود. من راجع به کیفیت دوره ها هیچ اظهار نظری نمی توانم بکنم. اما فقط این را بگویم که مثلا بچه ها از چهار سالگی تا پانزده سالگی فرانسه می خوانند، یعنی یازده سال!!!!!!!!!!!!! و آن آقای محترم می فرمودند که در پایان راهنمایی نباید از بچه تان انتظار داشته باشید که به زبان فرانسه صحبت کند، بلکه هدف فقط آشناییست. خدایا، یازده سال فقط در حد آشنایی آن هم در سنین طلایی زبان آموزی که مغز بیشترین توان فراگیری را دارد؟
یا اینکه، کامپیوتر را تا کلاس چهارم (اگر درست یادم مانده باشد) تا حد Word یاد می گیرند، چند سال آموزش و فقط ورد؟
یا زبانشان تا حدی خوب می شود" که از بچه ای به آن سن انتظار می رود یعنی کلمات کوچک سه- چها ر حرفی." پس شما چند سال مخ بچه بیچاره را در فرغون می ریزید که چه بشود؟
مهم تر از همه چیز، پس این بچه کی بازی کند؟ کی بچگی کند؟
اگر در سه چهار سالگی انگلیسی و فرانسه و کامپیوتر بخواند، پس احتمالا در سنینی که مناسب این گونه آموزش هاست، باید به بچگی سرکوب شده به تاخیر افتاده اش برسد!
من روی رشته آکادمیکم هیچ تعصبی ندارم، چون به آن علاقه ای نداشتم و صرفا آن را خواندم تا مدرکم را برای خشنودی دل والدینم بگیرم. ولی به خودم اجازه می دهم که در مورد بخش زبان های خارجی اظهار نظر کنم. تجربه شخصی من می گوید که آموزش زودرس درست نیست.
ما به دلیلی خصوصی تا سال شصت و چهار که پدرم به اکراه مجبور شد تلویزیون بخرد، تلویزیون نداشتیم. روزهایمان سراسر به بازی با برادرم که سه سال از من کوچکتر است و بچه های همسایه می گذشت. شب ها، که خیلی از اوقات به خاطر جنگ و... خاموشی داشتیم، پدرم کتاب های فری تیلز ساده شده را، که الان در بازارچه کتاب خیابان انقلاب پر است، می آورد و برای ما می خواند. هر جمله را به زبان انگلیسی می خواند و بعد ترجمه می کرد. من عاشق لهجه صاف و شبه بومیش بودم و شیفته کلماتی که از دهنش خارج می شد، گاه ساعت ها پای قصه ای دوام می آوردم. دوم اینکه پدرم، عاشق الدسانگ های نسل جوانی خودش بود. من نیز شیفته این کاست ها شدم...
این کل آموزش من در دوران بچگی بود. اصلا آن قدر لذت بخش و غیر مستقیم بود که نمی شد اسمش را آموزش گذاشت. بعد ها بود که من با دوندگی بنده خدا مادرم توانستم به کانون زبان راه یابم و بعد از اتمام کانون، از طرق دیگری زبانم را ادامه دهم و...
و همین عشق پایه ای شد برای آموختن زبان های بعدی.
در کامپیوتر، من هیچ استعداد و ادعای خاصی ندارم. ولی مگر نه اینکه کمتر از دو دهه است که اینترنت به خانه ها راه یافته و کامپیوتر از ملزومات اصلی زندگی شده است. بسیاری از کسانی که غول های کامپیوتر هستند و صاحب نظرند، اصلا در بچگی شان کامپیوتری نبوده که سال ها با آن سر و کله بزنند.
اظهارات من اصلا اصولی و علمی و مستند نیست. فقط از حس خودم به عنوان یک مادر می نویسم.
در دوره آموزش توالت رفتن، مدرس دوره می گفتند که ممکن است شما این آموزش را از سنین خیلی پایین شروع کنید و مثلا شش ماه طول بکشد تا نتیجه بگیرید اما مادری که از سن بالاتر و به وقتش شروع به آموزش کند، همین فرآیند را یک هفته ای طی کند.
من به این نتیجه رسیده ام که آموزش زودهنگام به طویل شدن دوره آموزش خواهد انجامید. ممکن است بچه ای آموزش انگلیسی را از مثلا چه می دانم هفت سالگی شروع کند و تا هشت سالگی همان چیزهایی را یاد بگیرد که کودک دیگری از دو سالگی شروع کرده باشد و به هشت سالگی رسیده باشد. فقط این وسط، چیزی که حرام شده است، فرصت پنج ساله بچه دوم برای بچگی کردن و شاد بودن است.
اگر بچه ای دو زبانه است، مثلا والدینش از دو ملیت مختلفند یا اینکه از یک ملیتند ولی مهاجرند و در کشور دیگری با زبان دیگری زندگی می کنند، قضیه اش جداست. چون یادگیری زبان دوم چنان حالت طبیعی ای پیدا می کند که از بحث آموزش مدون و شبه آکادمیک خارج می شود. یعنی به قول زبان شناسان، بچه در "حمام زبان " قرار می گیرد و تازه به نظر من این حالت به افزایش ظرفیت های هوشی بچه کمک هم می کند ولی آموزش سر کلاس را در این سن نمی پسندم.
منتهی باز عرض می کنم که این درد دل ها فقط حرفها و برداشت های مادرانه و حسی است و اگر به طور مستند، نظریه ای مبنی بر درست بودن شیوه آموزش مستقیم و فشرده از سنین پایین وجود دارد، بی نهایت ممنون می شوم که مرا هم در جریان بگذارید.
پ.ن.: به زودی با "سوشیانس و این روزهایش" برمی گردم.