Daisypath Happy Birthday tickers
آرایشگاه - دلبند
 
 
 
آرایشگاه
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸  

روز پنج شنبه، با هماهنگی قبلی من و لیلا جون مامان مارتیا به همراه همسرشون سوشیانس و مارتیا را بردیم سرزمین رویا، اولین آرایشگاه  تخصصی کودکان. در سالن آرایشگاه، به جای صندلی، ماشین های بازی گذاشته اند. فضای سالن هم بچگانه و شاد است. به انتخاب والدین کودک، برایش موزیک می گذارند و خانم های مهربانی با لباسهای رنگی بچه ها را با آب بازی و حباب بازی و... سرگرم می کنند تا خانم رویا خوش رفتار، مدیر سالن، سر بچه را کوتاه کند. این بار برای ما که یادشان رفت، اما گفتند که عکس قبل و بعد از پیرایش مو را می گیرند و با طره ای از موی بچه لوحه ای درست می کنند و به والدین به عنوان یادگاری می دهند. بعد از کوتاه کردن هم، بچه ها به سلیقه خود، هدیه ای کوچک از داخل قفسه هدایا برمی دارند و با سلام و صلوات با مهربانی پرسنل آنجا بدرقه می شوند. از نظر کیفیت هم، کارشان خوب است و موی بچه ها را قشنگ کوتاه می کنند. لیلا جون لطف کرد از بچه ها عکس گرفت که انشاله، روز سه شنبه، سر کلاس بادبادک سی دیش را می گیرم و در پست بعدی آپلود می کنم.
بماند که سوشیانس هم به طور کلی از آرایشگاه می ترسد و هم به خاطر واکسن های روز یکشنبه اش (هجده ماهگی) حساس شده بود و فکر می کرد، اینجا هم می خواهند به او واکسن بزنند و بند نمی شد. آخر سر هم با هزار زحمت، بغل خودم نشاندمش تا موهایش را کوتاه کردند و غرق موهای ریز، مثل یک ماهوت پاکن مرغوب به خانه برگشتم. تمام مسیر برگشت، خستگی و ترافیک سنگین و بی حسی پاهایم از نیم کلاچ رفتن های متوالی مزید بر علت شده بود و پر از انرژی های منفی شده بودم. با خودم فکر می کردم که چرا سوشیانس باید در خانه و بیرون از خانه اینقدر رفتارهای متفاوتی را بروز دهد؟ چرا در خانه اینقدر ماشاله شاد و شیطان است و از دیوار راست بالا می رود ولی بیرون از خانه اینقدر کمروست و سخت خود را با غریبه ها وفق می دهد؟ گناه ما چیست که فامیل و قوم و خویشی نداریم و نزدیکترین نسبت فامیلی ای که در عروسی ما شرکت کرده بود، پسرعموی پدرم بود که او هم خود پزشک بازنشسته تنها و افسرده ای است که قبل و بعد از آن دیگر "یافت می نشد"! خانواده بهنام هم که صد برابر بدتر از ما. به جبران این بی کس و کاری، مدام بچه را بیرون می بریم تا مردم را ببیند، زمین بازی می برمش، کلاس بادبادک می برمش و...
نمی خواهم قضیه را بزرگ کنم. می دانم که ژنتیک، جبر بزرگی بر رفتارها و کنش های ما اعمال می کند. از پدر و مادری که خود نسبتا در انزوا بزرگ شده اند و مادر و خانواده مادریی که ذاتا کم رو و خجالتی اند (از کل خاطره زایمان، هیچ چیز به این اندازه که قبل از بیهوشی که موضع برش را با بتادین ضدعفونی می کنند، هیچ کنترلی روی بدنم نداشتم و حداقل هفت-هشت جفت چشم مرا در آن وضعیت خفت بار خیره خیره می نگریستند، حالم را بد نمی کند و یا اینکه پدرم یک بار با یادآوری اینکه قبل ازعمل آنژیوپلاستی اش به او سوند وصل کرده بودند، از خجالت گریه کرد) بچه ای پر رو انتظار نمی رود، اما به اندازه خودش دوست دارم که راحت تر خود را با محیط های جدید و افراد ناآشنا تطبیق دهد. باز هم فکر می کنم و معتقدم که وجود برادر یا خواهر می تواند این وضعیت را تا حد زیادی تعدیل کند. به بهنام گفتم که مثل پیلاطیس* دست می شویم و خودم را مبرا می کنم چون این تویی که سوشیانس را تک فرزند می کنی نه من و من نمی توانم تو را اجبار به انجام کاری کنم که دوست نداری و در عین حال دامنه اش چنان وسیع است که تمام زندگیت را تحت الشعاع قرار خواهد داد (کما اینکه خود بچه اول تغییر بسیار بزرگی در زندگی هر دو ما بود) ولی دستهایم را می شویم و مسیولیت عواقب آتی را به تو واگذار می کنم. دیگر خود دانی. 

پ.ن.1: *پیلاطیس، پادشاه یهودیان در زمان محاکمه مسیح بود که چون همسرش خواب دید و رویای خود را بر او بازگو کرد، نمی خواست مسیح را محکوم کند. اما مردم میان یک دزد و او، او را انتخاب کردند( روز عید بود و بنا به قانون محکومی به انتخاب مردم آزاد می شد) و پیلاطیس کاسه ای آورد و دست هایش را شست و گفت به من مربوط نیست و من خودم را از خواست شما کنار می کشم اما حالا که اصرار شما بر این است، باشد تا خواست شما اجرا شود.


پ.ن.2: آدرس آرایشگاه سرزمین رویا: تجریش-خ دزاشیب- اول خ فرمانیه (شهید لواسانی)-ساختمان هشت بهشت-پلاک 215- طبقه اول-واحد 2
تلفن: 22719838-22704596-09123337239
www.dreamlandsalon.com

پ.ن.3: بنا به سوتفاهمات پیش آمده، از من خواسته شده که دیگر راجع به روند کلاس هنر و خلاقیت بادبادک ننویسم. متاسفم.

پ.ن.4: دندان های نیش پایینی سوشیانس یک هفته ایست که درآمده است. به سلامتی، شانزده دندانه شد و تا دوسالگی فقط در هر نیم فک، آسیای کوچک دومش را باید درآورد تا دندانهایش تا این سن کامل شوند و به بیست تا برسند. شما را به خدا، مراقب دندانهای بچه ها باشید. خود من گاهی در مسواک شبانه اهمال می کنم. یکی از بچه های کلاس بادبادک، دندانهایش دچار پوسیدگی شده و باید برای پرکردنش، چون هنوز کوچک است و بند نمی شود، بیهوشی کامل بگیرد!!

پ.ن.5: این هفته نمایشگاه گل و گیاه در بوستان گفتگو برگزار می شود. بچه ها را ببریم و با بک گراند گل ها، یک سری عکس بهاری و زیبا بیندازیم. خوش بگذرد.

پ.ن.:6: مارتیای قشنگم، پسر گل و کوچکم، خوشحالم که به سلامتی از بیمارستان مرخص شدی و کسالت مهمی نداشتی. مامانی، چشمانت را می بوسم و آرزو می کنم که تنت دیگر هرگز به ناز طبیبان نیازمند نباشد.