Daisypath Happy Birthday tickers
بادبادک-تجربه دوم - دلبند
 
 
 
بادبادک-تجربه دوم
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤  

جلسه دوم وفور مادر و فرزند بود. آنقدر کلاس شلوغ بود که عملا کنترل آن مشکل شده بود. بچه ها هم طبعا در این بلبشوی موجود گیج می زدند و نمی توانستند با مربی ارتباط برقرار کنند. از جلسه بعد، به دو گروه و دو کلاس مجزا تقسیم می شویم و امیدوارم که دوباره به روال سابق برگردیم. روند کلاس ثابت و تکراری بود که کمی توی ذوقم خورد. یعنی دوباره با همان آهنگ عمو زنجیرباف سودابه سالم ر ق ص در وکردیم و دوباره کلاس نقاشی، این بار با رنگ آبی، داشتیم. بازهم، اشیای آبی از توی کیسه به بچه ها داده شد تا با آنها بده بستان کار کنند و با مفهوم این رنگ هم بیشتر آشنا شوند. بازهم، تصویر اشیای آبی مربوط به کتاب آشنایی با رنگ ها به بچه ها نشان داده شد. بازهم، شعر توپ سفیدم هنگامه یاشار را خواندیم. مربی می گفت پنج جلسه اول، هر بار همین شعر را می خوانیم و برای پنج جلسه دوم شعر جدیدی را انتخاب خواهیم کرد.

فقدان وجود چنین کلاسهایی در ایران باعث می شود که معیار درستی برای مقایسه در دست نداشته باشیم. نمی دانم این ثابت نگاه داشتن روند پیشبرد کلاس و محتوی آموزشی آن واقعا در این سن لازم است؟ از سویی انتظار داشتم که در جلسه دوم، برنامه ها و کارهای جدیدتری را تجربه کنیم ولی از سویی هم با خودم می گویم شاید صلاح این است که روند ثابت باشد تا به حافظه های کوچک نی نی ها زمان لازم برای جا افتادن همین چند برنامه داده شود. شاید اگر هر جلسه برنامه اش با جلسات قبل فرق کند، ذهنشان مغشوش شود و زمان لازم برای فراگیری و جا افتادن همه آموزه ها را نداشته باشند. نمی دانم. از یک سو کمی ناامید شده ام و از سوی دیگر دارم با ایده آل گرایی موروثی ام می جنگم که در شرایط موجود باید واقع بین بود و چون جایگزین دیگری برای این نوع کلاسها در این سن نیست، بهتر است به انتخابهایشان گردن نهاد.

نکته دیگر، در مورد بخش اول برنامه یعنی ر ق ص با ترانه عمو زنجیر باف است. سوشیانس به طور طبیعی بیش از هر چیز به موسیقی علاقمند است. هر روز تا چشم باز می کند، به ضبط صوت اشاره می کند که آتیشش کن!نیشخند در ضبط صوت استریو سالن، سی دی های موسیقی کلاسیک (بیبی انشتین و سی دی های کلاسیک خودمان-بزرگسالان-) و الد سانگ های انگلیسی و فرانسوی و گاهی ایتالیایی (فرانک سیناترا، ژو دسن، شارل آزناور، استیو واندر، پاتریسیا کاس و...) و یک سی دی کودکانه ( مثلا در حال حاضر، ترانه های زمین سودابه سالم) می گذارم. در ضبط صوت پرتابلم که روی کانتر آشپزخانه است، آهنگ های شش و هشت است که به درد ر ق ص می خورد. خودش می داند که درون هر دستگاه چه آهنگ هایی پخش می شود. بسته به اینکه، در چه مودی باشد، جلوی دستگاه مورد نظر می ایستد و می گوید: ماما ا (به فتح الف) که یعنی روشنش کن. گاهی هم جلوی من می آید و با دست به ضبط پرتابل اشاره می کند و در سکوت م ی ر ق ص د که یعنی برایم روشنش کن تا نی نای نای نای کنم. ماچمواقعی هم که موسیقی کلاسیک گوش می کند، چسبیده به ضبط می نشیند و بالغ بر یک ساعت حتی پلک نمی زند. تشویقبه توصیه آقای شیک بابای هلن جون، انشاله از سه سالگی ارف و از پنج سالگی پیانو را برایش شروع می کنیم. منظورم از این مقدمه این بود که سوشیانس واقعا به موسیقی علاقه دارد و به طور طبیعی با آن ارتباط برقرار می کند حتی با تغییر ریتم، ر ق ص ش را تغییر می دهد. سر کلاس هنر و خلاقیت، مادران شروع به حرکات موزون می کنند و بچه ها توی حلقه به حال خود گذاشته می شوند تا کم کم به ر ق ص بیفتند. در حالی که بچه ها اکثرا فقط محو حرکات مادران می شوند و کمتر خود وارد عمل می شوند. ناراحتبه نظرم این کار ایراد دارد. درست مثل اینکه برای بچه ها نقاشی بکشیم، در واقع داریم حرکات خودمان را به او القا می کنیم. بالاخص که نوع حرکات با راهنمایی مربی یکسان است و همه متحد الشکل عمل می کنند. فکر می کنم بچه ها فکر می کنند که از آنها خواسته می شود که دقیقا همان حرکات را تکرار کنند و این باعث می شود که عقب نشینی کنند. فکر می کنم اگر در این قسمت نیز مثل بخش نقاشی، بچه ها را آزاد بگذاریم تا خلاقیت خود را بروز دهند، بهتر باشد. در خانه هم هر وقت که من هر نوع حرکتی را با موسیقی از خودم درآورم، حتی اگر دست بزنم، فورا متوقف می شود ولی اگر به حال خودش بگذارم، خیلی خوب متناسب با ریتم و گاهی مفهوم کلمات، حرکاتش را تنظیم می کند. مثلا، دیدم که در ترانه های زمین سودابه سالم با صدای دریا و شعر دریا آبیه، پر از ماهیه، دستهایش را به بالا باز کرده بود و به طرفین با چشم بسته تاب می خورد، شبیه نوعی شناوری و خود را در امواج آب یله کردن.

دیگر اینکه، کلا فروردین ماه شرایط سلامتی اش جالب نبود. دو دوره سرماخوردگی و گوش درد که از پدرش گرفت و بعد هم بیرون روی شدید در اثر درآمدن دندان های نیش بالا. گریهدندان های نیش پایین هم هر آن است که از زیر لثه جوانه بزنند. الان چهارده دندان درآمده دارد. این اولین بار بود که سر دندان درآوردن اینقدر اذیت می شد. یک روز از صبح تا عصر، بالغ بر بیست بار پی پی کرد! به نوبت هر چند دقیقه یکبار با آب گرم و دترژنت می شستیمش، کالاندولا می زدیم، پوشکش می کردیم و لباسهایش را که اغلب کثیف می شد، عوض می کردیم و دوباره چند دقیقه بعد روز از نو روزی از نو. تمام پنجره ها را باز کرده بودیم تا بوی پی پی از خانه برود ولی انگار به مخاط بینی مان فرو رفته بود. قیافه هایمان خنده دار شده بود. واقعا داشتیم مریض می شدیم. به بهنام که واقعا با آن همه وسواس قیافه اش دیدنی شده بود، گفتم واقعا الان بهترین وقت برای مذاکره درباره بچه دوم است!نیشخندشیطان

سر کلاس بادبادک، فکر کنم مامان البرز خوشگله می گفت که وقتی عسل بانو از دوباره مامان شدن یکی از بچه ها خبر داد، من فکر کردم شمایی!خنده

جالب بود که وقتی خودم هم این پست را خواندم با خودم گفتم وای با این همه تبلیغی که برای بچه دوم کرده ام، احتمالا همه فکر می کنند، مورد مورد نظر منم!

دور از جون شما، در مثل مناقشه نیست، از قدیم گفته اند سگی که پارس می کند، گاز نمی گیرد!خنده

از شوخی گذشته، بابا جان من با بچه دوم موافقم ولی به گور خودم بخندم اگر به این زودی باشد. واقعا اول اینی را که زاییده ام بزرگ کنم، بعد اگر توانستم مخ بهنام را بزنم دومی! چی فکر کرده اید؟!قهر

راستی از دوستان عزیزم شیلا جون مامان رومینا گلی، لیلا جون مامان مارتیا مامانی که قبلا همدیگر را دیده بودیم، و نادیا جون مامان البرز خوشگله و المیرا جون مامان ویونا نانازی (شرمنده ام  اگر اشتباه می کنم چونکه در هیاهوی دفتر اسمشان را درست متوجه نشدم)، دوستان جدید، آمده بودند که کلی همگی ما را خوشحال کردند.

واکسن هجده ماهگی سوشیانس را هم به علت دندان درآوردن و نقاهت سرماخوردگی هایش با هماهنگی خانم دکتری که مسیول (همزه ندارم) واکسیناسیون درمانگاه شهرداری منطقه مان است، به پنج شنبه بعد موکول کردیم. به خدا از ترس و غم این واکسن ها پیر شدم، پیر. نگراننگراننگران

حالا که هوا خوب شده، بیشتر پارک می بریمش. عاشق تاب بازی و دیدن فواره های "با" است. دیروز، به تنهایی بردمش پارک و بیست و پنج دقیقه تمام تابش دادم و بیست دقیقه تمام هم کنار حوضچه پارک با هیجان صورتم را به سمت آب برمی گرداند که "با" و یا اینکه مدام و لاینقطع می پرسید"شیه؟" (= چیه؟) من می گفتم: فواره، می پرسید:"برا شیه؟" (=برای چیه؟) می گفتم برای اینکه "با" (آب) بره بالا و دوباره این سیکل تکرار می شد ماچنیشخندو تازه آخر سر که واقعا کف کرده بودم، با گریه و غرولند آقا مبنی بر اینکه نریم خونه مواجه شدم. باید با خودم کتاب ببرم که کالسکه اش را دو ساعتی کنار حوض بگذارم و خودم هم کنارش مطالعه کنم تا آقا حسابی از "با" سیر شود و رضایت دهد، به شرطی که مدام نپرسد:"شیه؟" و "برا شیه؟" و بگذارد مطالعه کنم. نیشخندکلا سوالاتش هم خوشمزه است. مگر نه؟هوراقلب