Daisypath Happy Birthday tickers
سوشیانس در لبنان (2) - دلبند
 
 
 
سوشیانس در لبنان (2)
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠  

به عنوان زنگ تفریح میان بخش اول و دوم سفرنامه، و در پاسخ به سوالاتی که در کامنت دونی پست قبل مطرح شده بود، در این پست کمی به وضعیت سفر با بچه می پردازم و ادامه سفرنامه را به زودی در پست بعدی تقدیم می کنم. به لطف خدا، سوشیانس نهایت همکاری را در سفر انجام داد. ما هم به تجربیات تازه ای در زمینه کودکیاری در سفر دست یافتیم. درست است که خواب بچه در سفر به هم می ریزد، چرا که برای شرکت در گشت های مختلف زمان کافی و مکان مناسبی برای خواب ندارد و برنامه تغذیه سالم و به موقعش هم دچار اشکال می شود، چرا که خیلی از اوقات ممکن است ذایقه اش غذاهای عجیب و غریب بومی را نپذیرد و یا چندباری مجبور شوید به او فست فود دهید، اما گونه گونی محرکاتی که در طی مدت سفر حواس پنج گانه جوان و تیزش نوازش می کند و او را در معرض تجربیاتی چنین جدید و خارج از روزمرگی قرار می دهد، به نظر من بر این نقاط منفی می چربد.

از تجربه شخصی خودمان بگویم که سوشیانس که در زندگی روزمره اش در تهران با افراد محدودی در تماس است، به مدت یک هفته در میان اتوبوسی از خانواده های مهربان زندگی می کرد که همه با اظهار لطف و محبت بیش از حدشان نسبت به این شازده پسرک، ما را شاد و شرمنده کردند. هر بار که برای گشت های داخلی سوار اتوبوس گشتمان می شدیم، از همه طرف غریو سوشیانس جون، سوشیانس جون و قربان و صدقه و بوس و بغل و کمپلیمان هایی مثل سوشیانس تو نامبر وانی و از همه خوشگل تری و ... ما را احاطه می کرد.  ایشان هم پس از لبخند های ملیح و دندان نمای بسیار، بالاخره لطف می فرمود و یکی از هواداران جوان و خوشگلش را برمی گزید و در آغوشش جلوس می فرمود و سایر هواخواهان را با شیرین کاری هایی مثل کف زدن و آواز خواندن و نی نای نی نای کردن مورد تفقد ملوکانه قرار می داد. وقتی هم که به سراغش می رفتیم، روی از ما همی برگردانده و خود را به هواه خواه خوش تیپش می چسباند و یا نه نه گویان اعتراض همی کرده و ما را کنف شده و دست از پا درازتر به صندلی مان برمی گرداند!
از کرامات شیخ اجل سوشیانس بن بهنام همین بس که آب را شناخته بود و همه مظاهر آن را در همه موقعیت ها تشخیص می داد. (به آب می گوید "با" !) از پنجره هواپیما به دریایی که در مسیرمان واقع شده بود، " با"  می گفت. عاشق حوضچه ای بود که وسط لابی هتلمان کار گذاشته بودند، همسفران بیچاره را کچل می کرد، از بس که دستشان را می گرفت و به کنار حوض می برد و قریب به هفتاد بار با هیجان شیرفهمشان می کرد که "با"!هورا
فکر کنم از اینکه آدم بزرگ ها مثل خودش از دیدن "با" آنقدر هیجان زده نمی شدند، حرص می خورد و مدام برایشان تکرار می کرد تا اهمیت موضوع برایشان روشن شود. اوج شعفش وقتی بود که به ساحل مدیترانه رسید و یهو آن همه "با" را در یک جا دید! فقط از خوشحالی یکبند داد می زد و مدام صورت بهنام را به سمت آب برمی گرداند و می گفت"بااااااااااا"!خنده
هنوز به علت سردی هوا، ساحل باز نشده بود ولی استاد با اصرار پا برهنه کرده و در آب شفاف با شلپ و شلوپ پا دوچرخه می زد و پاهای ما که در داخل آب نگاهش داشته بودیم، از سرما بی حس شده بود ولی این جناب عشق "با" خم به ابرو نمی آورد که ما را بالاخره از رو برد و علیرغم تمام آموزه های روانشناسی مبنی بر احترام به میل و نظر بچه، از ترس اینکه بیشتر از این سرما بخورد، زیر بغلش زدیم و جیغ زنان به هتل گرم برش گرداندیم. راستی سوشیانس بنده خدا از روز اول عید همچنان درگیر سرماخوردگی و طبق معمول اوتیت(گوش درد) است. طفلک خیلی لاغر و ضعیف شده و یک هفته است که غذای جامد نخورده است. مگر شما برایش در دو پست قبل دعا نکردید؟!!عصبانینیشخند
روزهای اول سفر، مدام خوابش می برد. فکر می کنم برای پردازش این همه اطلاعات جدیدی که از محیط دریافت می کرد، بسان یک نوزاد نیاز به زمان داشت. برخلاف تصور من، که فکر می کردم تغییر محیط ممکن است چندان برایش مهم نباشد، کاملا آگاهی خود را نسبت به عوض شدن فضای اطرافش نشان می داد و ساعتها ساکت و مجذوب و خوشحال در کالسکه اش می نشست و اگر در بغل ما چیزی چشمش را می گرفت، مدام برمی گشت و به عادت خودش با هیجان ددددددد (به فتح دال) می گفت و با هردو دست به سر و روی ما می کوفت. کلا بسیار بیشتر از حد انتظار من بهش خوش گذشت.
این توضیحات را بالاخص برای دوستانی مثل مامان آرسام خوشگله که در کامنتدونی در این مورد سوال کرده بود، نوشتم. باز اینها تجربیات شخصی است و ممکن است از بچه ای به بچه دیگر شرایط فرق کند و قابل تعمیم نباشد ولی به طور کلی، تمام والدین 6-5 بچه ای که در بازه سنی دو ماه کوچکتر تا دو ماه بزرگتر از سوشیانس همسفر ما بودند، راضی بودند و مشکلی نداشتند. به قول داستایوفسکی، نویسنده نامدار روس،" انسان موجود پدرسوخته ای است، به همه چیز عادت می کند!!"
سفر الزاما نباید خارجی باشد تا گستره تجربیات کودک را وسیع کند. هر سفری می تواند در شاد کردن و وسعت بخشیدن به مرزهای دانش کودکی موثر باشد. تنها از این جهت ما اصرار به رفتن داشتیم که از دو سالگی به بعد نرخ بلیط های هواپیما از ده درصد به پنجاه درصد و نرخ تورهای مسافرتی از ده درصد به هفتاد تا نود و پنج درصد افزایش می یابد! اگر با بچه کوچک قصد سفر خارجی دارید، ترجیحا مسیر کوتاهی را انتخاب فرمایید (ما اول چین را انتخاب کرده بودیم، منتهی با ده ساعت پرواز تهران-دوبی و دوبی-پکن و ترانزیت دو-سه ساعته در فرودگاه دوبی و بودن چهار شهر در برنامه و پروازهای داخلی آنها علاوه بر گران بودن پکیجش، بعد مسافت هم باعث شد که جا بزنیم.) و تجهیزات کافی را با خود به همراه ببرید (لباس گرم و خنک به تعداد کافی، دارو، شیر و غذای کمکی آماده، کالسکه سفری و تاشو، پنو و....). هنگام برخاستن و فرود هواپیما هم بهش شیر یا آب میوه در شیشه بدهید یا بناگوشهایش را مالش دهید که گوشش هوا نگیرد و کیپ نشود. در طی سفر هم به میزان کافی میوه به بچه بدهید، چون آب معدنی در بعضی ها تولید یبوست می کند و در همه حال از خدای مهربان کمک بخواهید و یک لحظه در مراکز دیدنی و شاپینگ سنترها چشم از بچه برندارید و البته من از گفتن همه اینها شرمم می آید که همگی خودتان استاد منید. کلام آخر اینکه درست است با بچه، مختصات گشتهایتان تغییر می کند و تمام جاهایی که نیاز به شب زنده داری دارند یا صدای موزیک در آنها بالاست یا دود سیگار و قلیان و... در آنها هست، تعطیل می شود اما می توانید در کنار این فرشته های کوچولو از دیدن زیبایی های تاریخی و طبیعی مقصد لذت برید و حواسش را به جشنواره رنگین نورها و صداها و بوها و مزه ها و لمس های گونه گون مهمان کنید. بن ویاژ!*قلب
*: به فرانسه سفر بخیر